ناگهان پایم در لاشه سگی فرو میرود. یکی از اهالی محل که ما را همراهی میکند، میگوید: این چیزها اینجا طبیعی است، سگ که هیچ، ما اینجا لاشه معتاد از توی کال جمع میکنیم.
برخی زنان بهشت پنهان، هیچ کسی و جایی را ندارند و به همین خاطر ماهها اینجا در مرکز ترک اعتیاد میمانند. امروز اینها، دیروز من مدیر این مرکز است.
مهناز خسروی که روزگاری تکدختر نازپروردۀ خانواده بود از سن بسیار کم، یعنی در ۱۰ سالگی دچار افیون اعتیاد میشود. او در ادامۀ خط زندگی به زندان میافتد...
سرپناه شبانهای در انتهای شهرک شهید رجایی است که پناهگاه بیخانمانهاست؛ محلی که با هزینه بهزیستی و کوشش مجید حشمتی تأسیس شده است.
«مراد» قصه ما ۵۰ سال دارد، او روزها بیابانها را به دنبال آهن زیر و رو میکند و شبها در بیابان میخوابد.
عبدالله یارمحمدیان عشق و علاقه فراوانی به قرآن داشت و و در نوجوانی موفق به حفظ کل قرآن شد اما بعدها دراثر مشکلات و گرفتاریهای زندگی و خیانت افراد ناباب در دام اعتیاد و قاچاق مواد مخدر افتاد.
انگار در شهر دیگری هستیم. اصلا انگار در دنیای دیگری هستیم. اگر نمای لوکس الماس شرق از دور دیده نشود واقعا شک میکنیم اینجا یکی از محلات مشهد است. معتادها دورهمان کردهاند. وقتی میفهمند قصد گفتوگو داریم نرخ تعیین میکنند. یکی میگوید امروز دشت نکرده، دیگری میگوید گرسنه است. آن یکی خمار است.