حسین غدیری میگوید: پدرم کارگر بود و برای ساختن ایستگاه راهآهن روزی پنج ریال مزد میگرفت. من هم همراهش میرفتم. سقف ایستگاه را به شیوهای سخت، اما ماندگار ساختند.
در محله الهیه، اولین ساکنان، گویی ارج و قرب بیشتری بین مردم دارند. بیشتر آنها بین اهالی بهعنوان معتمد شناخته میشوندو مثل نخ تسبیح همسایهها را به هم وصل میکنند.
حاجمحمدتقی قربانیان چند نوبت مدیریت کاروانی را عهدهدار بوده که از مسجد ولیعصر (عج) محله شهیدرضوی به نیت پیادهروی اربعین راه انداخته است؛ سفرهایی که برای او و اهل کاروان پر بوده از خاطرات ناب.
حمیدرضا عباسی، ایثارگر محله سرافرازان میگوید: حاجآقا تقوی برای نیازمندان حاشیه شهر کمک جمع میکرد. من گفتم تازه عروسی گرفتهام و بدهکارم اما بعد پشیمان شدم و گفتم حاجیتقوی بیا! این چند جفت کفش را ببر.
پدربزرگ احمدآقا شنیده بود اتوبوسی بهشکل کاروان شخصی، زائران را تا کربلا میبرد. خانواده هم وسایل مختصری برداشت و همراه این کاروان راهی شد. مسیری که اتفاقات عجیبی همراه شد.
مرداد سال۸۸، دو اتوبوس قدیمی پر از زائران مشتاق محله میشود. رضا و همسرش هم با همه سختیهایی که در مسیر رسیدن به کربلا تحمل کردند، راهی شدند و حتی خرابی اتوبوس هم آنها را از شوق زیارت ناامید نکرد.
در کوچه امامزمان (عج) ۲، همسایهها تا دلتان بخواهد از حال هم خبر دارند؛ اگر یکی به مسافرت برود، کلیدش را به خانه همسایهاش میسپارد، اگر همسایهای بیمار داشته باشد، همه برای کمک پای کارند.
احمد زارعزاده میخواست بانی خیر شود و مسافر جامانده را به اتوبوسی برساند که از محله عازم کربلا بود، اما دست بر قضا زیارت امامحسین(ع) نصیب خودش و همراهانش هم شد.
سرنوشت، هر کدام از این سه نفر را به بهانهای به همجواری با مسجد حضرت ولیعصر(عج)، کشانید و دغدغههای مشترک برای آبادی محله، دوستیشان را عمیقتر کرده است.
نانوایی خانواده تفقدرُخی در جای شلوغ و توی چشمی نیست، بااینحال هم مشتری دارد؛ هم نان خوب دست مردم میدهد. میگوید: نانوایی خوب را هرجا باشد، پیدا میکنند و حتی ساعتها در صفش میایستند.
سیدمحمد موسویفرد میگوید: تا قبل از این تخریبها ما در کوچهای زندگی میکردیم که به خاطر وجود مسجد امامهادی (ع) به همین نام شناخته شده بود، اما حالا که نامش تغییر کرد؛ هویت هم رنگ باخت.
بیشتر خانمهای محله شقایق یک، عضوی از پایگاه بسیج مسجد حضرتعلی (ع) هستند و با مهر و صبوری دست جوانانی را گرفتهاند که درگیر آسیبهای اجتماعی بودند. آنها هر کاری از دستشان برمیآید برای هم انجام میدهند.
حمید معصومیان که همه عمرش را در خیابان افسر گذرانده، میگوید: به آنها که از همه جای مشهد و روستاهای دیگر میآمدند برای مداوا پیش یدالله شکستهبند، میگفتیم «بروید تا همین ستون زرده.»
حمید خواجهایممقدم تعریف میکند: پدرم برای باقیاتالصالحات عمهام آبسردکنی خرید و نزدیک شیرآب نصب کرد و به این ترتیب رانندگان و عابران میتوانستند آب سرد میل کنند.
آقاابوالفضل میگوید: قدمت خانهمان که ملک پدریام است، به بیش از صدسال میرسد؛ در حیاط خانه یک آبانبار داشتیم که آن زمانها، آب لولهکشی که قطع میشد، همسایهها از آبانبار ما آب برمیداشتند.
زندگی محمود باخرد ۴۳سال است که در کوچهپسکوچههای جلالیه سپری شده و از این محله دل نکنده است. او از روزهایی تعریف میکند که بوستان وحدت، پارک جنگلی بود و نماز جمعه در آن برگزار میشد.
سنجری میگوید: جوی آب گناباد از اینجا رد میشد. مادران کنار جوی آب، ظرف و رخت میشستند و با اتمام کارشان، با سنگ، راه آب را میبستیم تا حوضچه درست شود؛ بعد هم آبتنی میکردیم.
رقیه خانم روزهایی را به خاطر دارد که بولوار مهران و بزرگراه امام علی (ع) وجود نداشت. انتهای دانشآموز۱۸ دیواری گلی بود که ساکنان دانش آموز به آن «برج» میگفتند و زمینها ارزانتر بود.
سیما برزگر وقتی میبیند مادران بچهدار نمیتوانند در دورهمیهای قرآنی حضور یابند، ایده برگزاری جلساتی را میدهد که ویژه مادران بچهدار است؛ ایدهای که از هفته بعد به ثمر نشست و حالا ۱۵ ساله شده است.
در کوچه مالکاشتر۲، سه همسایه با بیش از چهار دهه همسایگی، روابطشان را به سطحی از رابطه خواهرانه رساندهاند که دلشان طاقت یک روز دوری از یکدیگر را ندارد.