کد خبر: ۵۳۵۶
۱۳ دی ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۰
دنیایی کودکانه در گلستان علی

دنیایی کودکانه در گلستان علی

اسمش خانه است نه مرکز؛ وقتی می‌خواهند آدرس بدهند می‌گویند خانه صدقیان، حسینیان؛ نمی‌گویند مرکز نگهداری بچه‌های بی‌سرپرست و بدسرپرست. خانه‌ای که از سال ۹۲ به وسیله یک زن و شوهر خیر وقف بچه‌های بی‌سرپرست شده است.

مهمان داریم" این جمله‌ای است که به بچه‌ها گفته‌اند. آن‌ها هم میز مفصلی از میوه و کیک برایمان چیده‌اند و مثل بچه‌های خوب روی مبل‌ها نشسته‌اند و منتظر ما هستند. از راه که می‌رسیم به صف می‌شوند؛ البته نه صفی خیلی مرتب و منظم که از سن و سالشان هم توقع نمی‌رود. یک صف به هم ریخته قد و نیم قدی و با صدایی بلند می‌گویند: "خوش اومدین... "

اسمش خانه است نه مرکز؛ وقتی می‌خواهند آدرس بدهند می‌گویند خانه صدقیان، حسینیان؛ نمی‌گویند مرکز نگهداری بچه‌های بی‌سرپرست و بدسرپرست. قرار هم نیست کسی اینجا احساس کند که در یک مرکز نگهداری می‌شود بلکه همه آن‌هایی که اینجا زیر یک سقف زندگی می‌کنند قرار است احساس کنند که در یک خانه و در یک خانواده زندگی می‌کنند.

خانه‌ای که از سال ۹۲ به وسیله یک زن و شوهر خیر وقف بچه‌های بی‌سرپرست شده است و سقفی است برای آن‌هایی که از قافله خانه و خانواده محروم مانده‌اند... هرچند که هیچ خانه‌ای جای خانه خود و هیچ فرد دیگری جای پدر و مادر را نمی‌توانند بگیرند، اما با شرایط ناخواسته‌ای که این بچه‌ها دارند و در مقایسه با دیگر مراکز خانه‌های گلستان علی (ع) واقعا گلستان است.

 

از ۳ ساله تا دانشگاهی

قرارمان برای ساعت چهار و نیم عصر است. صبح بچه‌ها مهدکودک بوده‌اند و الان بعد از ناهار و یک چرت سرظهری حسابی سرحال شده‌اند. خانه صدقیان، حسینیان یکی از خانه‌های محله راه‌آهن است که تنها تفاوتش در این است که به جای یک پدر و مادر و چند فرزند؛ چندین فرزند، بدون پدر و مادر و با همراهی مربی بزرگ می‌شوند.

بچه‌هایی که تا حدود سال اول مدرسه اینجا زندگی می‌کنند و بعد راهی خانه دیگری به نام محمدیان می‌شوند تا سال‌های نوجوانی را نیز در سایه مهر آن‌هایی که پدر و مادری را در خانه‌های خودشان خلاصه نمی‌کنند؛ بگذرانند.

البته ماجرای بچه‌ها به ۱۲ سالگی ختم نمی‌شود و باز بعد از آن راهی مرکز فکوری شده و تا ۱۶ سالگی آنجا ساکن هستند و در دوران دانشجویی هم با انتخاب خودشان در خوابگاه دانشجویان خواهند ماند و یا اینکه سراغ شغلی و زندگی مشترک می‌روند و از گلستان جدا می‌شوند.

 

امیر‌های بی خانمان

بچه‌های ریز و درشت می‌ریزند دم در راهرو و یکی یکی سلام می‌کنند و دست می‌دهند و بعضی‌هایشان هم لپ‌های کوچکشان را جلو می‌آورند تا سعادت بوسه‌ای برگونه‌هایشان نصیب دل من و تمام آن‌هایی شود که کودکی و کودکانه‌ها را عاشقانه دوست دارند.

امیرحسین، امیرمحمد، سجاد و از همه شیطان‌تر امیرعباس؛ یکی یکی دستم را می‌فشارند و خوش‌آمدی می‌گویند و، چون هنوز یخشان باز نشده است به همان دست دادن و بوسه و سلام کار را تمام می‌کنند و سرجایشان می‎نشینند. سرجا نشستنشان هم حکایتی دارد و البته جنجال‌هایی که با نگاه خانم مربی همه چیز تمام و دوباره صلح و آرامش در اتاق حاکم می‌شود.

 

رنج جان کودکانه

یکی پدرش زندانی مهریه است و مادرش طلاق گرفته است، یکی پدر و مادرش هر دو اعتیاد دارند، یکی را همین تازگی‌ها توی حرم رها کرده و رفته‌اند، یکی... هرکدام از بچه‌ها سرگذشتی دارند و به طریقی اینجا آمده‌اند و من گمان می‌کنم که تک تک شان در اعماق وجودشان این قصه را حفظ کرده‌اند و اگرچه حرفی از آن‌ها نمی‌زنند، اما گاه و بی‌گاه در خواب‌های شبانه‌شان آن‌ها را مرور می‌کنند.

ظرفیت خانه ۱۴ نفر است و بچه‌های ۳ تا ۶ ساله در آن نگهداری می‌شوند. البته الان تعداد بچه‌ها ۱۲ نفر است و ظاهرا دو بچه دیگر تا چند روز دیگر به جمع آن‌ها اضافه می‌شود. بچه‌هایی که به قول مددکار مرکز تا چند ماهی وجودشان پر از ترس و ناراحتی است و به خاطر آزار‌هایی که دیده‌اند جان نازکشان رنجور است و تا مدت‌ها بر روی آن‌ها کار می‌شود و حتی خیلی از آن‌ها مشکلات گفتاری دارند که به مرور زمان برطرف می‌شود.

 

۱۲ وروجک

بچه‌ها مشغول بالا رفتن از سروکول عکاسمان هستند، من مربی را گوشه‌ای گیر می‌آورم و با او به گفتگو می‌نشینم. خانم اکرم مرادزاده حدود ۲ سال است به این خانه آمده و بچه‌ها او را با عنوان‌های خاله، مامانی و خانم مرادزاده صدا می‌زنند.

می‌گوید: بچه‌ها تا زیر ۳ سال در شیرخوارگاه حضرت علی اصغر (ع) نگهداری و بعد از آن به وسیله بهزیستی به مراکز مختلف واگذار می‌شوند. ظرفیت مرکز ما کلا ۱۴ بچه ۳ تا ۶ سال است که الان ۲ نفر خالی داریم که تا چند روز آینده تکمیل می‌شود.

الان ما دو پسر ۳ و نیم ساله، ۷ پسر ۴ ونیم تا ۵ ونیم ساله و ۴ پسر ۵ ونیم تا ۶ و نیم ساله داریم که سال آینده به خانه محمدیان می‌روند. برای بچه‌های اینجا برنامه‌های مختلفی در نظر گرفته‌ایم. هر روز صبح مثل دیگر بچه‌ها مهدکودک می‌روند و آموزش‌های قرآن و زبان انگلیسی و مهارت‌های زندگی و... را یاد می‌گیرند.

 

دنیایی کودکانه در گلستان علی

 

خانه وقف است

خانم مرادزاده که چشمش به بچه‌هاست و گوشش به سؤالات من؛ درباره ویژگی‌های خانه صدقیان، حسینیان می‌گوید: این خانه وقف است، ولی من دقیقا اطلاعی از چگونگی آن ندارم. مربی‌هایی هم که در مرکز هستند همه در رشته‌های روان‌شناسی، علوم تربیتی و آموزش و پرورش ابتدایی تحصیل کرده‌اند.

هر روز شیفت صبح مدیر، روا‌ن‌شناس، مددکار، مربی و کمک مربی در مرکز حضور دارد و شیفت عصر نیز مربی و کمک مربی حضور دارند و تا صبح کنار بچه‌ها می‌مانند. بچه‌ها هم خیلی زرنگ هستند و حتی شیفت‌های ما را بهتر از خودمان می‌دانند و پیش آمده است که اگر یک نوبت یکی از ما مرخصی رفته باشد؛ بچه‌ها سراغش را بگیرند.

کلا همه چیز را می‌فهمند و از شرایط خودشان اطلاع دارند و می‌دانند که پدر و مادرهایشان چه شرایطی دارند. حتی بعضی از بچه‌ها که پدرهایشان گاهی به دیدارشان می‌آیند؛ پز پدر داشتنشان را به دیگران می‌دهند حتی تهدید می‌کنند که زنگ می‌زنم بابام بیاد!

 

اگر خانواده‌ای باشد

بچه‌های این خانه یتیم نیستند، ولی بدسرپرست و بی‌سرپرستی پایشان را به اینجا باز کرده است و شرایط واگذاری آن‌ها به خانواده‌ها نیز همان شرایط قانونی است که در بهزیستی جریان دارد. بعضی از بچه‌ها هم بعد از آزادی پدر و مادر از زندان و یا حتی با پیدا شدن یکی از اقوام که صلاحیت نگهداری بچه را داشته باشد به خانواده برمی‌گردند... البته اگر خانواده‌ای وجود داشته باشد و شرایط مورد تأیید باشد.

 

افسانه ۳ برادر

هر چند چهره این بچه‌ها در یک غم مشترک است، اما جالب است که سه‌تایشان خیلی به هم شباهت دارند و البته این شباهت هم بی‌دلیل نیست چرا که آن‌ها ۳ برادر هستند. یک جفت دوقلوی ۴ و نیم ساله و یک ۳ و نیم ساله که پدر و مادرشان هر دو گرفتار اعتیاد هستند و صلاحیت نگهداری فرزندانشان را ندارند.

 

درد مشترک و خلاء یکسان

از خانم مربی می‌خواهم سرگذشت بچه‌ها را با علامت به من نشان ندهد که البته خودش هم حواسش هست. حتی تلاشی هم برای یاد گرفتن اسم‌هایشان نمی‌کنم؛ درد مشترک است و خلاء یکسان... به جمع شلوغ بچه‌ها می‌روم و به پذیرایی گرمشان.

تازه کم کم یخشان باز شده است و هرچند اجازه ندارند که خودشان را در بغل ما ولو کنند، اما با پیدا کردن کوچک‌ترین فرصتی روی پایمان می‌نشینند و خودشان را فرو می‌کنند در آغوش‌هایی که از آن‌ها دریغ شده است.

نمی‌خواهم به بی‌مهری، پدر و یا مادری را متهم کنم، ولی دریغ شدن را نمی‌توان کتمان کرد... با بچه‌ها سراغ سالن بازی می‌رویم. سالن بازی قوانینی دارد و بچه‌ها باید آن‌ها را رعایت کنند در غیر این صورت از بازی محروم می‌شوند و باید چند دقیقه‌ای را در تنهایی به اشتباهشان فکر کنند!

بعد از مرور قوانین به وسیله خانم مربی، وقت بازی می‌شود. سراغ سبد‌های اسباب‌بازی می‌روند و همه با نفری یک خودرو برمی‌گردند جز امیرعباس که دو تا خودرو آورده است؛ یکی برای من و یکی برای خودش و سجاد که برای عکاس هم خودرو آورده است. چند دقیقه‌ای می‌گذرد که چندتایشان با دوربین‌های اسباب‌بازی جلوی ما می‌ایستند تا با تکرار رفتار‌های آقای عکاس آن‌ها هم عکاسی کنند و با دوربین‌های الکی‌شان کلی عکس در ژست‌های مختلف از ما می‌اندازند و باز مشغول ماشین‌بازیشان می‌شوند و تصادف‌هایی که با خنده از کنار آن عبور می‌کنند...

 

دنیایی کودکانه در گلستان علی

 

حرف زشت، ممنوع

در این خانه هر شب برای بچه‌ها قبل از خواب قصه گفته می‌شود و حتی کاغذی از فهرست قصه‌ها روی دیوار چسبیده شده است که یک وقت قصه تکراری برای بچه‌ها گفته نشود. البته این وروجک‌ها آن‌قدر زرنگ هستند که قصه تکراری نشنوند، ولی مربی‌ها علاج واقعه را قبل از وقوع کرده‌اند! البته بعد از قصه هم بچه‌ها برداشت‌هایشان را از داستان می‌گویند و بعد به خواب می‌روند.

تمام مهارت‌ها نیز به آن‌ها آموزش داده می‌شود و در قالب قوانینی به آن‌ها گفته می‌شود. مانند اینکه کتک زدن و گاز گرفتن اصلا نداریم، حرف زشت ممنوع است و دیگر مهارت‌هایی که در حوزه نه گفتن و آموزش مسائل جنسی، آموزش حروف و رنگ‌های انگلیسی، آموزش آیت‌الکرسی و دعای فرج، آموزش شعر‌های کودکانه و... می‌توان در آن‌ها دید و گفت که بعضا فراتر از یک پدر و مادر این آموزش‌ها به آن‌ها ارائه می‌شود.

 

اگر خواستید بیایید

ورودی خانه برای خیران باز است و منعی برای حضور وجود ندارد فقط تنها نکته توجه به وابستگی بچه‌ها و قوانین مربی‌هاست که نباید زیر پا گذاشته شود. بعضی‌ها جشن‌های تولدشان را به عنوان جشن تولد همه بچه‌ها در این مرکز می‌گیرند و شادی‌هایشان را تقسیم بر ۱۴ می‌کنند. بعضی‌ها بچه‌ها را به ناهار و یا شام دسته جمعی دعوت می‌کنند. بعضی‌ها بچه‌ها را به شهربازی و سینما می‌برند و در کل هرکس به اندازه توانی که دارد دل بچه‌ها را شاد می‌کند.

 

اختلاف برسر مامان و بابا

از خانم مربی می‌خواهم که بچه‌ها را جمع کند تا برای‌مان شعر بخوانند. سرخواندن شعر پدر و مادر با هم اختلاف دارند. یک عده می‌گویند شعر مادر را بخوانیم و یک عده می‌گویند شعر پدر را. در نهایت قرار می‌شود که هر دو شعر خوانده شود و جالب است زمانی که شعر مادر را می‌خوانند مخالفان صدای‌شان در نمی‌آید و زمان خواندن شعر پدر مخالفان سکوت اختیار می‌کنند و همراهی ندارند.

 

تو بابا داری؟

به آخرین دقایق حضورمان در خانه صدقیان، حسینیان می‌رسیم. راستش را بخواهید دل کندن از بچه‌ها برای ما سخت‌تر است تا برای آن‌ها از ما! امیرعباس توی بغلم به تماشای تلویزیون نشسته است. خانم مربی یک فیلم برای بچه‌ها گذاشته است و بچه‌ها هم کم و بیش هرکدام در حالتی متفاوت مشغول تماشا هستند.

امیرعباس سرش را تا کنار گوش‌هایم بالا می‌آورد و می‌پرسد: تو بابا داری؟ نمی‌دانم چه بگویم. سکوت کنم یا... در افکارم هستم که دوباره می‌پرسد: داداشم داری؟ و بعد آقای عکاس را نشان می‌دهد و می‌گوید: این بابای توست! هنوز در سکوتم که انگار خودش متوجه بغضم می‌شود و آقای عکاس را عمو صدا می‌زند و دوباره خودش را مشغول دوربین او می‌کند...

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44