کد خبر: ۱۳۸۵۷
۱۷ دی ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
صبوری حیرت‌انگیز پسران مرکز «نور علی ابن‌موسی‌الرضا (ع)»

صبوری حیرت‌انگیز پسران مرکز «نور علی ابن‌موسی‌الرضا (ع)»

مرکز «نور علی ابن‌موسی‌الرضا (ع)» یکی از مراکز خصوصی است که ۲۰ پسر هشت تا هجده‌ساله را تحت سرپرستی دارد. بچه‌های اینجا هر‌کدام سرنوشت‌های پرفرازونشیبی داشته‌اند؛ با وجود این صبوری‌شان حیرت‌انگیز است.

زود باید بزرگ شوند. خیلی زود! کودکی‌شان با آه و حسرت گذشته و نوجوانی‌شان با ترس از آینده و غم نداشتن خانواده همراه است. باید دستشان را روی زانوی خودشان بگذارند و همه بار زندگی‌شان را بردارند. آنها میراث‌دار گذشته تلخی هستند که پدر و مادرشان برایشان رقم زده‌اند و حالا اینها باید با اراده‌ای آهنی و کفشی فولادی، چشم بر تمام ترس‌ها و آرزو‌ها ببندند و بی‌محابا به جنگ سرنوشتی بروند که نقشی در شکل‌گیری‌اش نداشته‌اند.

درباره کودکان و نوجوانانی صحبت می‌کنیم که از بد روزگار، پدر و مادر کنارشان نیستند. شب و روزشان نه در خانه، بلکه در خوابگاه زیرنظر بهزیستی می‌گذرد. مرکز «نور علی ابن‌موسی‌الرضا (ع)» یکی از مراکز خصوصی است که بیست‌پسر هشت تا هجده‌ساله را تحت سرپرستی دارد.

بچه‌های اینجا هر‌کدام سرنوشت‌های پرفرازونشیبی داشته‌اند؛ با‌وجوداین وقتی کنار آنها هستیم، چیز‌هایی از گذشت و صبوری‌شان می‌بینیم و می‌شنویم که حیرت انگیز است. ایده تشکیل این مؤسسه، در آسایشگاه خدام حرم رضوی شکل گرفت و حالا در آن، الطاف و برکاتی جریان دارد که کارکنانش امیدوارند مایه خشنودی ثامن‌الحجج (ع) شود.

 

زیر سایه خیران

تأسیس مؤسسه نگهداری از کودکان و نوجوانان بی‌سرپرست و بدسرپرست در محله آب‌وبرق، برمی‌گردد به حدود سال‌های‌۸۶ و ۸۷. آن زمان در آسایشگاه خدام حرم رضوی، یکی از خادم‌ها خوابی دید و بعد‌از مطرح‌کردنش با دیگر همکاران، تصمیم گرفتند مرکزی برای نگهداری از پسران بدسرپرست و بی‌سرپرست تشکیل دهند. پس از طی مراحل قانونی، نهم آذر سال‌۸۷ خانه‌ای در بولوار ویلا با کمک خدام و خیران اجاره کردند و نامش را «نور علی‌ابن‌موسی‌الرضا (ع)» گذاشتند.

این مرکز از آن زمان تاکنون بیش‌از هفتصد‌پسر بدسرپرست یا بی‌سرپرست را تحت پوشش قرار داده است. بعضی‌ها حالا بزرگ و به قول معروف مردی شده‌اند؛ شاغل هستند، دیگر خواهر‌ها و برادر‌ها یا پدر و مادرشان را زیر بال و پر گرفته و حتی ازدواج کرده‌اند.

هادی استادی‌مقدم مؤسس اصلی این مرکز و استاد‌تمام دانشگاه علوم پزشکی مشهد و متخصص چشم‌پزشکی است. دامادش، دکتر عباس جوارشکیان، رئیس دانشکده الهیات دانشگاه فردوسی و عضو اصلی هیئت‌مدیره مرکز نور علی ا‌بن‌موسی‌الرضا (ع) است.

به گفته کارکنان، این دو از آن خیرانی هستند که کمتر دیده می‌شوند، اما برکات زیادی رقم زده و موجب شده‌اند خیران بسیاری به‌دلیل اعتماد به آنها یاری‌رسان این مرکز باشند.

 

سایبانی از مهر برای فردایی روشن‌تر

 

هنوز انسان‌های خوب زیادند 

محمد جعفری‌زاده که جزو خادمان دربان حرم و از مربیان و سرپرست مشارکت‌های مردمی مؤسسه نور علی‌ابن‌موسی‌الرضا (ع) است، از بهمن سال‌۹۱ کنار این بچه‌ها حضور دارد. او می‌گوید: درست است که اینجا با دیدن سرنوشت تلخ بچه‌ها به‌شدت متأثر و عواطف انسانی‌مان جریحه‌دار می‌شود، اما از آن طرف، لطف خیران آن‌قدر زیاد است که ما را به ادامه راه امیدوار می‌کند.

به نظر او اینجا مکانی است که از‌طریق آن، آدم می‌فهمد هنوز انسان‌های خوب زیادی هستند که دغدغه هم‌نوعانشان را دارند.

او که در آموزش‌وپرورش مدیر یکی از مدارس است، ادامه می‌دهد: دکتر جوارشکیان یک پژو‌۴۰۵ دارد و در این سال‌ها هر‌وقت او را دیده‌ام، یک کت و شلوار ساده بر تن داشته است. همسرش هم فرد بسیار ساده و متواضعی است. درآمدشان کم نیست، اما آن را خرج اینجا می‌کنند و خودشان به یک زندگی ساده بسنده کرده‌‎اند، طوری‌که برای همه ما الگویی اثرگذار‌ند.

 

سایبانی از مهر برای فردایی روشن‌تر

 

سنگ صبور شب‌های تار

محمدآقا را بعضی بچه‌ها «بابا» صدا می‌زنند. یک شب در‌میان شیفتش است و اینجا می‌خوابد تا بچه‌ها تنها نباشند. این شیفت‌ها فقط یک شیفت کاری نیست. در آن نه‌تنها پدری، بلکه حتی گاهی مادری می‌کند. وقتی کسی تب دارد، بالای سرش بیدار می‌ماند و پاشویه‌اش می‌کند. بچه‌ای را که از تاریکی می‌ترسد، برای رفتن به سرویس بهداشتی همراهی می‌کند.

در این مکان آدم می‌فهمد هنوز انسان‌های خوب زیادی هستند که دغدغه هم‌نوعانشان را دارند

گاهی که در سکوت شب همه خواب‌اند و صدای هق‌هق گریه یکی از پسر‌ها را می‌شنود، کنارش می‌رود، دستی بر سرش می‌کشد، کنارش می‌نشیند و سنگ صبورش می‌شود. میکائیل را که فلج بود و امیرحسین را که دو دستش شکسته و در گچ بود، به سرویس بهداشتی و حمام می‌بُرد.

بابا‌محمد گاهی در نقش یک پدر، گاهی در نقش یک دوست، گاهی به‌عنوان مربی و پرستار، کنار بچه‌ها حضور دارد. البته این حضور همیشه آرام و پر‌مهر نیست؛ گاهی چنان پر از تنش می‌شود که جز عشق و سعه صدر چیزی نمی‌تواند آن را نگه دارد.

 

اگر ما جای این‌ بچه‌ها بودیم....

جعفری‌زاده می‌گوید: اینها پسر هستند و در سن نوجوانی قرار دارند. بعضی‌هایشان ده‌ها آسیب دیده‌اند. حق دارند اگر گاهی پرخاش می‌کنند؛ ما باید درکشان کنیم. در یک خانواده حتی پدر و مادر ممکن است تحمل رفتار‌های نوجوان خودشان را نداشته باشند، اما ما اینجا حتی فحاشی بچه‌ها به خودمان را تحمل می‌کنیم؛ چون می‌دانیم سرگذشت تلخی که آنها داشته‌اند، اگر ما داشتیم، معلوم نبود الان چه فردی می‌بودیم.

بابا‌محمد تعریف می‌کند: پسری داریم به اسم رضا. در زلزله بم پدر و مادرش را از دست داده است. وقتی زلزله شد، مادرش او را باردار بوده است. پدر و مادر در زیر آوار فوت کردند و بچه را از شکم مادر درآورده و تحویل بهزیستی داده‌اند. حسام از یک پدر و مادر معتاد متولد شده است. در دوازده‌سالگی اعتیاد شدید به شیشه داشته است و چهار‌بار سابقه بستری در بیمارستان ابن‌سینا را دارد. او را که تحویل بهزیستی دادند، کار‌های ترک و سم‌زدایی بدنش انجام شد، اما بچه‌ای که سال‎ها با اعتیاد زندگی کرده، مشکلات و سختی‌های خودش را دارد.

او از رحمان یاد می‌کند و ادامه می‌دهد: یک بار که داشتم با او کشتی می‌گرفتم، دیدم از زیر گردن تا روی نافش رد بخیه است. بعد که پرونده‌اش را نگاه کردم، متوجه شدم پدرش شکم بچه را شکافته تا در آن، مواد مخدر بگذارند و از این طریق آنها را جابه‌جا کند.

بابا‌محمد سرش را به نشان حسرت تکان می‌دهد و می‌گوید: این بچه وقتی هر‌روز رد بخیه را می‌بیند، چطور می‌خواهد گذشته‌اش را فراموش کند. خیلی سخت است. ما هم انسان هستیم. بچه داریم. اینها را که می‌بینیم، روح و روانمان به هم می‌ریزد. گاهی از غم این بچه‌ها گریه‌مان می‌گیرد، اما از آن طرف، وقتی سروسامان گرفتنشان را می‌بینیم، خستگی‌مان در می‌رود و دوباره انرژی می‌گیریم.

 

نگران خانواده‌ام هستم

سراغ بچه‌ها که می‌رویم، ارتباط برقرار‌کردن با آنها کمی سخت است. بعضی‌ها حاضر نیستند صحبت کنند. بعضی‌ها حتی حاضر نیستند دیده شوند. کنار چندنفرشان می‌نشینیم تا شنونده حرف‌هایشان باشیم، اما باید حواسمان به غرور نوجوانی‌شان و اینکه دوست ندارند گذشته تلخشان را بازگو کنند، باشد.

از برنامه‌شان برای آینده می‌پرسیم، اما انگار از آینده هم هراس دارند. برخلاف خیلی از هم‌سن‌وسال‌های خودشان که هزار امید و آرزو برای آینده دارند، اینها خیلی محتاطانه از آینده حرف می‌زنند؛ زیرا نمی‌دانند جنگی که با سرنوشت دارند، به کجا ختم می‌شود.

امیرحسین چهارده‌سال دارد. به گفته خودش از بدو تولد در بهزیستی بوده است. یکی‌یکی مراکزی را که در آنها بوده است، نام می‌برد تا می‌رسد به اینجا. او مدرک حسابداری و باریستا‌کاری دارد. از برنامه‌اش برای آینده که می‌پرسم، می‌گوید: نمی‌خواهم حرفی درباره‌اش بزنم؛ شاید نشود. اما اگر بتوانم دوست دارم خانواده‌ام را دور هم جمع کنم.

امیرمحمد پانزده‌ساله است. به گفتن اینکه «همه چیز خوب است، اما نگران خانواده‌ام هستم» اکتفا می‌کند و سرش را پایین می‌اندازد. پیام کلاس پنجم درس می‌خواند. دوست دارد فوتبالیست شود، اما به گفته خودش الان اصلا فوتبالش خوب نیست.

 

دعایی که به اجابت نزدیک بود

وقتی از آنها می‌خواهم خاطرات خوبشان را تعریف کنند، خنده‌ای بر لبانشان نقش می‌بندد. از جشن‌ها می‌گویند از روزی که به باغ یکی از خیران رفته و در استخرش شنا کرده‌اند. محمد از شبی که در ارتکند خوابیده‌اند، یاد می‌کند. هادی از سفر به شمال و اردویی که به ابرده رفته‌اند تعریف می‌کند.

رضا به مددکارشان، آقا‌حامد، نگاه می‌کند و می‌گوید: موقع مسابقات فوتبال، آقا یک‌عالمه تخمه می‌گیرد و می‌آورد. خیلی کیف می‌دهد. دور هم تخمه می‎خوریم و می‌خندیم. بعضی وقت‌ها هم خودمان فوتبال یا والیبال و تنیس روی میز بازی می‌کنیم.

آقا‌محمد که خاطره‌ای یادش آمده است، تعریف می‌کند: یک روز عصر که بچه‌ها والیبال بازی کرده بودند و میان‌وعده می‌خواستند، خوراکی مناسبی نداشتیم. همان‌طور‌که دور هم بودیم گفتم خدایا الساعه الساعه یک جعبه شیرینی برای ما برسان. بچه‌ها هم آمین گفتند. چند‌دقیقه بعد خانمی زنگ در را زد و یک جعبه شیرینی داد و رفت.

او می‌گوید آن خانم این طرف در را ندید که چقدر بچه‌ها خوشحال شدند و چطور ایمان پیدا کردند که خدا هست و صدایشان را می‌شنود.

 

سایبانی از مهر برای فردایی روشن‌تر

 

روز دامادی‌ام گفتند شیفت کاری‌ات است

حامد قوام‌فر که از یازده‌سال پیش مددکار بچه‌های اینجاست، ادامه می‌دهد: امیرعلی از نه‌سالگی اینجا بزرگ شد. قد‌کشیدنش را می‌دیدم و برایش دعا می‌کردم. الان دانشجو‌ست و در رشته مددکاری درس می‌خواند. صبح‌ها می‌آید صبحانه بچه‌ها را می‌دهد و آنها را راهی مدرسه می‌کند. عصر‌ها در یک شرکت کار‌های امور مالی را انجام می‌دهد.

همان‌طور‌که دور هم بودیم گفتم خدایا الساعه یک جعبه شیرینی برسان. بچه‌ها هم آمین گفتند. چند‌دقیقه بعد یک جعبه شیرینی رسید

او عکس سیدجلال را نشان می‌دهد و می‌گوید: بچه شمال است. استخر کشاورزی داشته‌اند. فرزند کوچکشان در استخر می‌افتد. مادر می‌رود او را نجات دهد غرق می‌شود. پدرش هم خودش را در استخر می‌اندازد تا اینها را نجات دهد، اما همه‌شان غرق می‌شوند.

به گفته او در این مؤسسه کنار درس، بچه‌های پانزده‌سال به بالا را در ایام تابستان به حرفه‌آموزی می‌فرستند تا بتوانند زودتر به درآمد برسند و در هجده‌سالگی که می‌خواهند مستقل شوند، مشکلی از این‌نظر نداشته باشند.

البته همیشه هم این‌طور پیش نمی‌رود و با تمام آینده‌نگری‌ها، بعضی بچه‌ها نمی‌توانند درست سروسامان بگیرند. او از علیرضا یاد می‌کند و می‌گوید: بعد از هجده‌سالگی نتوانستیم برایش خانه فراهم کنیم. یکی‌دو سالی شب‌ها می‌آمد در کتابخانه اینجا می‌خوابید تا اینکه بالاخره توانست خانه فراهم کند.

وقتی از او می‌پرسم چطور وارد این مؤسسه شد، لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد و بعد تعریف می‌کند: من اصلا نمی‌دانستم چنین مراکزی هست. برادرم خادم حرم است. یک بار در حرم، یکی از بچه‌های اینجا را دیده و با او هم‌کلام شده بود. بعد هم خودش او را رسانده و داخل مؤسسه را دیده بود. وقتی برادرم حال و هوای اینجا را برایم تعریف کرد، علاقه‌مند شدم و وقتی فهمیدم نیاز به نیروی مددکار دارند، چون رشته‌ام مرتبط بود، فرم همکاری پر کردم.

او ادامه می‌دهد: روز دامادی‌ام در آرایشگاه بودم که زنگ زدند و گفتند می‌توانی از امشب مشغول کار شوی؟ گفتم امشب مراسم دارم، اما فردا شبش، در خوابگاه و کنار بچه‌ها خوابیدم.

 

پسری که خانواده‌اش را سروسامان داد

عباس یکی از بچه‌هایی است که چند‌سال پیش از مؤسسه ترخیص شده و قوام‌فر از او به‌عنوان الگویی تأثیرگذار برای بچه‌های کنونی یاد می‌کند. گفت‌وگوی ما با عباس تلفنی انجام می‌شود. او زمانی‌که در مؤسسه بوده، کار با‌ام‌دی‌اف را یاد گرفته و هنگام ترخیص از این راه درآمد داشته است.

عباس می‌گوید: بعد از ترخیص رفتم خواهرم را که او هم در بهزیستی بود، برداشتم. مادرم را پیدا کردم. چون معتاد بود، کمک کردم ترک کند و سرپرستی خانواده را برعهده گرفتم. الان همه داریم با هم زندگی می‌کنیم و بعد‌از سال‌ها بی‌خانمانی، لذت داشتن خانواده و غذا‌خوردن بر سر سفره و در‌کنار خانواده را می‌چشیم. مادرم هم دیگر سراغ اعتیاد نرفته است.

به گفته قوام‌فر اکنون بعضی از بچه‌هایی که شرایط مشابهی دارند، الگویشان عباس شده است و آرزو دارند بتوانند مثل او خانواده‌شان را سر جمع کنند.

‌مجتبی یکی دیگر از بچه‌های ترخیص‌شده مؤسسه است. او بعد‌از اینکه گل‌آرایی را یاد گرفت، در یکی از باغ‌تالار‌های معروف طرقبه مشغول کار شد. حالا او این هنر را به دو‌نفر دیگر از بچه‌های مرکز آموخته است و هر‌سه از این راه، درآمد خوبی دارند.

امیر که گل‌آرایی را از مجتبی یاد گرفته است، می‌گوید: من اصلا به فکر گل‌آرایی نبودم. وقتی دیدم مجتبی این‌قدر موفق شده است، تصمیم گرفتم این کار را کنار او یاد بگیرم و خداراشکر الان راضی هستم.

 

مرکز نور علی‌ابن‌موسی‌الرضا (ع) در خیابان ویلای‌۷ قرار دارد، اما برای حفظ آبرو و شئونات بچه‌ها هیچ تابلویی بر آن نصب نشده است تا شبیه خانه باقی بماند. علاقه‌مندان برای کمک به این مرکز می‌توانند وجوهات خود را به شماره کارت ۵۰۲۹۰۸۷۰۰۱۶۱۲۹۷۰ به نام مؤسسه نور علی‌ابن موسی‌الرضا (ع) واریز کنند یا برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره‌های ۰۹۰۳۶۲۲۸۷۹۶ و ۰۹۱۵۳۲۰۱۰۹۰ تماس بگیرند.

 

* این گزارش چهارشنبه ۱۷ دی‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۴۹ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44