کد خبر: ۱۴۱۹۹
۰۵ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۰
«خانم‌آقا» بانوی قدیمی کوچه کاهیِ محله شهیدرجایی است

«خانم‌آقا» بانوی قدیمی کوچه کاهیِ محله شهیدرجایی است

بیش از نیم‌قرن است که درون کوچه‌کاهی ِشهرک شهیدرجایی خانه‌ای وجود دارد، خانه‌ای که در آن زنی زندگی می‌کند که دیگر اسم خودش را هم به‌یاد نمی‌آورد، آن‌قدر که به او گفته‌اند خانم‌آقا.

محمد عطاریانی| مردان و زنان بسیاری بوده‌اند که بی‌هیچ برجستگی اجتماعی از نظر دانش و ثروت و موقعیت خانوادگی، در محیط زندگی و میان مردم اطرافشان فقط به‌خاطر خلق‌وخوی خوبشان شاخص شده‌اند و مورد احترام. افرادی که به مرور زمان تبدیل می‌شوند به قسمتی از هویت محیط زندگی خود و هر اتفاقی انگار با حضور آنان معنای خود را پیدا می‌کند و بی‌حضورشان دیگر چیزی طعم و رنگ خود را ندارد.

کوچه‌کاهی ِشهرک شهیدرجایی که حالا تابلوی حر۵ را در ورودی خود می‌بیند، بیش از نیم‌قرن خانه‌ای را در حلقه خود دارد، خانه‌ای که در آن زنی زندگی می‌کند که دیگر اسم خودش را هم به‌یاد نمی‌آورد، آن‌قدر که به او گفته‌اند خانم‌آقا. خانم‌آقا نیم قرن است که چسبیده به این محل یا این محل چسبیده به او معلوم نیست، اما این کوچه‌کاهی و این خانم‌آقا با هم قصه‌ای دارند که بی‌هرکدام از آنها، شاید این قصه این‌قدر شنیدنی نبود.

به کوچه‌کاهی رفتیم، جایی که در انتهای یک خواروبارفروشی، اتاقی بسیار کوچک تمام زندگی ساده خانم‌آقا را در خود جای داده است. خانم‌آقا ما را جای داد در بالای آن اتاق کوچک و نشستیم پای صحبت‌های او و دومین پسرش سیدعلی‌اصغر کاظمی برای شنیدن قصه خانم‌آقا. این گزارش همان قصه‌ای است که در آنجا شنیدم و به‌خاطر سپردم تا اکنون برای شما بازگو کنم. یکی بود، یکی نبود...

 

مهاجرتی اجباری

خانم‌احمدی متولد سال۱۳۲۰، فقط ۱۳ سال داشت که شد خانم آقای کاظمی. شوهرش، سیدمحمد کاظمی، گله‌داری بود در روستای حق‌ناباد تربت حیدریه. چند سال بعد خشکسالی امان می‌برد از مردم روستا، زمین‌ها خشک شده‌اند و گله‌ها روزبه‌روز کوچک‌تر. چاره فقط مهاجرت است.

یک قبیله آدم اثاث روی دوش می‌گذارند و همراه گله‌هایشان می‌آیند تا می‌رسند به روستای نظریه در ۶۰کیلومتری مشهد. اما آب نظریه شور است و نامناسب. سیدمحمد تصمیم می‌گیرد به‌تنهایی برای کار به قلعه‌ساختمان مشهد بیاید و خانواده در همان نظریه بمانند. اما طاقت دوری در خود نمی‌بیند و تصمیمی دیگر می‌گیرد.

تمام گله گوسفند را می‌فروشد به ۲ هزارو۳۰۰تومان و ۲ هزار تومانش می‌شود بهای تکه زمینی در منطقه قلعه‌ساختمان. خودشان با گِل، خانه‌شان را می‌سازند و می‌شوند جزئی از کوچه‌کاهی. آن موقع خانم‌آقا ۱۸ ساله بوده. یعنی سال۱۳۳۸، یعنی ۵۳سال پیش.

 

کوچه کاهی

سیدعلی‌اصغر در مورد اسم کوچه این‌چنین می‌گوید: آن زمان از این تابلو‌ها و اسم‌ها خبری نبود، خود مردم به بهانه‌ای برای کوچه‌ها اسم می‌گذاشتند؛ اگر حمام سر یک کوچه بود، می‌شد کوچه حمام، بانک سر کوچه دیگری بود، می‌شد کوچه بانک، اما پیرمردی هم انگار دکان کاه‌فروشی داشته سر این کوچه و این کوچه شده کوچه کاهی.

او در ادامه راز اسم محله ساختمان را هم می‌گوید: همین اسم ساختمان به این خاطر بوده است که قدیم وقتی هنوز اینجا زمین کشاورزی بود، یک موتور آب داشت و دور موتور آب را برای حفاظت یک دیوار می‌کشند، آن چهاردیواری می‌شود تنها ساختمان این منطقه، موقع نشانی دادن می‌گفتند مثلا بعد یا قبل از آن ساختمان و کم‌کم ساختمان می‌شود اسم این منطقه.

 

بقالی خانم‌آقا زمان جنگ محل توزیع جنس‌های کوپنی بود. همین هم پای مشتریان محله‌های دور‌تر را به کوچه کاهی باز می‌کند

مرگ شوهر

سیدمحمد، شوهر خانم‌آقا هم مداح بود و هم معتمد محل، خانم‌آقا قصه شوهر را از روز‌های انقلاب شروع می‌کند و رفتن او به تظاهرات و دلشوره‌های مدام خودش. از سیدعلی‌اصغر هم می‌گوید که آن زمان ۱۲ سال داشت و مدام از خانه می‌گریخت برای رفتن به تظاهرات. بالاخره حریفش نمی‌شوند و از سر ناچاری او را می‌فرستند پیش عمویش در تربت. اما چند روز بعد در جریان پایین کشیدن مجسمه شاه در تربت چند نفر از جمله سه کودک

کشته می‌شوند. آتش دلشوره به جان خانم‌آقا می‌افتد و شوهر را به زور می‌فرستد تربت دنبال پسرشان. سیدمحمد همراه پسرشان به مشهد برمی‌گردد، اما بین راه بر اثر تصادف فوت می‌کند، آن هم درست در روز ورود امام (ره) به ایران. خانم‌آقا از آرزوی سیدمحمد برای سقوط رژیم می‌گوید و از اینکه چقدر حیف شد که نماند و ندید.

 

تولد خانم‌آقا

از همان ابتدای آمدن به کوچه کاهی، به واسطه سیدبودن شوهرش کم‌کم خانم‌آقا صدایش می‌زدند و این اسم رویش ماند. اما خانم‌آقایی که شد هویت کوچه کاهی و معتمد مردم و محل رجوع بسیاری از اهالی شهرک شهید رجایی، بعد از مرگ شوهر متولد شد.

سه پسر و دختر صغیرش را به دندان گرفت، ایستاد پای پاچال بقالی کوچکی که چند سالی می‌شد خانه کوچکشان را کوچک‌تر کرده بود و شد هم زن خانه و هم مرد نان‌آور بچه‌هایش.

بقالی خانم‌آقا محل توزیع جنس‌های کوپنی بود در آن سال‌های جنگ و تنگنا‌های اقتصادی. همین هم پای مشتریان محله‌های دور‌تر را به کوچه کاهی باز می‌کند و اسم خانم‌آقا را همراه آنان می‌برد به آن محله‌ها. اینکه چطور خانم‌آقا کم‌کم شد معتمد محل، اینکه چطور آن‌قدر مردم اعتماد پیدا کردند که کوپن‌هایشان را به او می‌دادند و هر وقت هم می‌آمدند هر چه خانم‌آقا می‌داد دستشان را بی‌حساب و کتاب می‌گرفتند و اعتماد می‌کردند به حافظه زنی کم‌سواد، اینکه از کی خانه او شد محل تحقیق خانواده‌های دختردار و اینکه چطور گوشی شد برای شنیدن شادی‌ها و غم‌های دیگران، چیز‌هایی است که خود خانم‌آقا هم دقیقا نمی‌داند. اما اگر خوب گوش دهی به او، از میان حرف‌های گفته و اگر باهوش‌تر باشی از میان حرف‌های نگفته‌اش می‌توانی بیرون بکشی چیز‌هایی را که او را خانم‌آقای کوچه کاهی کرد.

 

آن روز‌ها...

خانم‌آقا خودش هنوز بر سر خلق‌وخوی سال‌های دورش هست، اما انگار دست زندگی این روز‌ها پیش چشمان کم‌سوی او هم رو شده است، که اگر نشده بود این‌طور با حسرت از آن روز‌های خیلی دور نمی‌گفت، می‌گوید: آن زمان‌ها امکانات حالا نبود، کوچه‌ها خاکی بودند و تا سال‌ها آب لوله‌کشی نداشتیم.

گاز کجا بود؟ زمستان‌ها دنبال یک چلیک نفت باید می‌دویدی، اگر زنی آبستن بود، سروکارش با قابله‌های محلی بود. اینجا از مرکز شهر فاصله داشت و ماشینی هم نبود که وقت و بی‌وقت زائو را به بیمارستان برساند، تازه همان قابله‌ها بعد از کلی زحمت برای به دنیاآوردن بچه، با یک ناهار یا کمی شیرینی خوشحال بودند و راضی می‌شدند. ولی هرچه که بود مردم خیلی با هم خوب و متحد بودند. اگر یک نفر مشکلی داشت همه اهل محل باخبر می‌شدند و می‌رفتند به کمکش.

یک نفر مریض می‌شد همه می‌رفتند خانه‌اش برای عیادت. یک نفر اگر فوت می‌کرد تمام اهل محل از لحظه فوت تا دفن میت حاضر بودند و حتی تا سه روز روی قبر میت چادر می‌زدند و قرآن می‌خواندند. سیدعلی‌اصغر دنباله حرف مادر را می‌گیرد و ادامه می‌دهد: خدا شاهد است بعد از مرگ پدرم حتی یک‌بار سفره‌مان خالی نماند و هر وعده از خانه‌های محل برایمان غذا می‌فرستاند. البته با زحمات مادر هیچ‌وقت محتاج کسی نشدیم، اما مردم همیشه محبت خودشان را داشتند.

 

شرمنده این مادر هستیم

سیدعلی‌اصغر با حسی که انگار از عمق وجودش نشئت می‌گیرد، می‌گوید: باور کنید شعار نمی‌دهم، ما خواهر و برادر‌ها از ته قلب حاضریم خدا از عمرمان بردارد و روی عمر مادرمان بگذارد تا زیر سایه‌اش زندگی کنیم.

سیدعلی‌اصغر که انگار بغضی را در گلو پنهان می‌کند با گفتن این مطلب ادامه می‌دهد: ما شرمنده این مادریم، چه سختی‌هایی که برای ما کشید.

یادم می‌آید بچه بودم و سحر‌های تاریک زمستان از زیر لحاف سرک می‌کشیدم و مادر را می‌دیدم که لباس می‌پوشد تا برای صادرکردن حواله اجناس کوپنی برود خیابان تهران.

امام رضا (ع) نمی‌دانید در عالم کودکی چقدر نگرانش می‌شدم. نه وسیله رفت‌وآمد مثل حالا بود و نه امنیت درست و حسابی.

لحظه‌ای مکث می‌کند و پیش از اینکه گرمای دلش سرد شود ادامه می‌دهد: نه فقط برای بچه‌هایش که دلسوز عالم و آدم بود و غم همه را می‌خورد، آن زمان‌ها که کوپن شاید ۸۰درصد زندگی مردم ضعیف را تامین می‌کرد. باور کنید کارگر‌هایی که دیر از سر کار برمی‌گشتند حتی ساعت ۱۲ شب می‌آمدند زنگ خانه را می‌زدند برای گرفتن کوپن.

مادرم با اینکه صبح زود باید بیدار می‌شد، مغازه را باز و کارشان را راه می‌انداخت. اعتراض هم می‌کردیم می‌گفت که کارگرند و گناه دارند، شاید شب چیزی در خانه نداشته باشند. یک‌بار دیگر در غیاب مادرم عده‌ای کوپن‌های در حال باطل شدن را به برادرم می‌دهند تا بعد برای گرفتن جنس‌ها بیایند. جنس کوپنی نبود و کوپن‌ها داشتند باطل می‌شدند. آدرسی هم از صاحبان آن کوپن‌ها نداشتیم. بالاخره مادرم خودش دوره راه افتاد از مغازه‌های دیگر به هر بدبختی که بود آن کوپن‌ها را تبدیل به جنس کرد و بی‌هیچ مزد و منتی به صاحبانشان داد. همیشه می‌گفت: مردم اینجا ضعیفند و نبودن این کوپن برایشان خیلی سخت است.

اعتبار خانم‌آقا

در اعتبار خانم‌آقا در میان مردم محل و منطقه همین بس که یکی از کاندیدا‌های انتخابات شورای شهر، مغازه خانم‌آقا را به‌عنوان ستاد انتخاباتی خود برگزیده بوده است تا از اعتبار او برای جلب آرای مردم استفاده کند.

یک خاطره خانم‌آقا از روزی گفت که همراه چند خانم همکار برای گرفتن سهمیه روغن کوپنی می‌روند، شرکت تعطیل بوده و علت، ترور شهیدرجایی بیان می‌شود. می‌گوید خودش و زنان همراهش تا حرم پیاده رفته‌اند آن روز و گریسته‌اند، بی‌آنکه رجایی را بشناسند.

می‌گوید: محبتش همین‌طوری به دلم افتاده بود، مردم مستضعف این منطقه خیلی به شهیدرجایی علاقه داشتند، برای همین هم اسم اینجا شد شهرک شهیدرجایی.

 

حرف آخر

می‌گویم حرف آخر، می‌گوید: پسر بزرگم مداح است و از مکانیک‌های به‌نام، پسر دومم در شهرداری ثامن خدمتگزار امام‌رضا (ع) شده و پسر کوچکم هم مکانیک است. خدا را شکر می‌کنم که دست تنها و در شرایط سختی که داشتم، بچه‌ها را سالم و با سربلندی بزرگ کردم و پیش روح شوهرم خجالت‌زده نشدم.

 

* این گزارش در شماره ۳۹ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۹ بهمن ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44