کد خبر: ۱۳۹۷۱
۰۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۵:۳۰
رنج‌های یخی ابوالقاسم نهاوندی برای حفظ وطن

رنج‌های یخی ابوالقاسم نهاوندی برای حفظ وطن

زمستان بی‌رحم کوه‌های غربی، جایی که نفس‌ها هم در سینه یخ می‌بندد، هم نتوانست عزم ابوالقاسم نهاوندی را برای دفاع از میهن بشکند؛ معلمی که روزی شهردار بود و ندای امام و عشق به وطن، او را از پشت میز مدیریت به سنگر‌های جنوب و قله‌های یخ‌زده غرب کشاند.

زمستان بی‌رحم کوه‌های غربی، جایی که نفس‌ها هم در سینه یخ می‌بندد، نتوانست عزم ابوالقاسم نهاوندی را برای دفاع از میهن بشکند. در آن سرمای استخوان‌سوز، او و هم‌رزمانش در منطقه «گوجار» ایستادند؛ نه‌فقط برای جنگ با دشمن بعثی، بلکه شاید نبردی سخت‌تر؛ آنها در قله‌هایی بودند که از فرط یخ‌زدگی، بدنشان فلج می‌شد. چند‌روز پایداری در آن برف و بوران، کاری کرد که با صورت‌هایی باندپیچی‌شده به پشت خط بازگردند. فرماندهان که آثار یخ‌زدگی را بر چهره‌هایشان دیدند، پرونده جانبازی برایشان بازکردند.

این حکایت، روایت مردی از محله گوهرشاد است؛ معلمی که روزی شهردار بود و ندای امام و عشق به وطن، او را از پشت میز مدیریت به سنگر‌های جنوب و قله‌های یخ‌زده غرب کشاند.

 

گنجینه خاطرات قدیمی

اتاق پذیرایی خانه‌اش، گنجینه‌ای از خاطرات است. رادیو‌های قدیمی که روزگاری خبر‌های انقلاب را پخش می‌کردند، عکس هم‌رزم شهیدش و تصاویر شهدای فامیل بر دیوار‌های خانه نصب شده است.

ابوالقاسم نهاوندی متولد‌۱۳۳۲ در تربت‌حیدریه است که مسیر زندگی‌اش در هجده‌سالگی به‌سمت معلمی تغییر کرد، همان زمانی‌که به سپاه دانش رفت. پس‌از پایان سربازی، چمدان معلمی را بست و راهی روستا‌های محروم تربت‌حیدریه شد. دوران تدریسش نیز هم‌زمان با ایام انقلاب بود.

از آن روز‌ها چنین می‌گوید: تربت‌حیدریه در اتفاقات انقلاب شهر پیشتازی بود. صحبت‌های آقای ملا‌عباس تربتی در شهر تربت و برنامه‌های انقلابی آقای راشد از رادیو، جوانان را به حرکت درمی‌آورد. من در شهری جوانی کردم که جزو اولین شهر‌هایی بود که به دست مردم افتاد.

 

پیوندی بر‌پایه همراهی فکری

چند‌ماهی به پیروزی انقلاب مانده، آقا‌ابوالقاسم دوران سربازی را پشت سر گذاشته بود. در جست‌وجوی همسری هم‌فکر بود. در آذر‌۱۳۵۷ با بتول‌سادات طبسی ازدواج کرد؛ همسری که معلم رسمی آموزش‌وپرورش بود و سهمیه خدمت در مناطق محروم را داشت. همین تعهد، زندگی مشترک نوپای آنها را به شهرستان بردسکن کشاند.

اوایل دهه ۶۰، پس‌از مدت کوتاهی تدریس در کاشمر، از سوی شورای نهاد‌های انقلاب اسلامی به‌عنوان شهردار بردسکن انتخاب شد. او با افتخار درباره خدمت در آن دوران می‌گوید: افتخارم این است که کارگزار دولت آیت‌ا... خامنه‌ای، رئیس‌جمهور وقت، بودم.

اما لبیک به ندای امام‌خمینی (ره) باعث شد در سال‌۱۳۶۴ راهی جبهه شود.

 

آتش زیر خاکستر هورالعظیم

آلبوم چرمی عکس‌های جبهه را ورق می‌زند. سال‌۱۳۶۴ از‌طریق بسیج بردسکن اعزام شد. نخستین تجربه رزمی او در منطقه فاو و هورالعظیم رقم خورد. خاطره یکی از همان روز‌های پرالتهاب را این‌گونه روایت می‌کند: با شهید‌طاهری برای شناسایی به سنگر کمین رفته بودیم. اجازه تیراندازی نداشتیم. دشمن متوجهمان شد. خمپاره‌ها پیاپی می‌آمد و هر لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شد. خودمان را برای شهادت آماده کرده بودیم.

با هزار زحمت و به‌صورت سینه‌خیز از دالان‌ها عبور کردیم و خود را به خط رساندیم. همه گمان کردند شهید شده‌ایم. وقتی ما را دیدند، به هرکدام یک کنسرو جایزه دادند. همین که در آن را باز کردیم، خمپاره‌ای به سنگر‌ها خورد و غذایمان لبریز از خاک و گرد‌وغبار شد.

 

رنج‌های یخی ابوالقاسم نهاوندی برای حفظ وطن

 

یاد یار و عزمی مضاعف برای جبهه

با اینکه آقاابوالقاسم همراه گردان در همان منطقه هورالعظیم شیمیایی شد، به این خاطر پرونده جانبازی ندارد. پرونده جانبازی او و گردان تحت پوشش او زمستان سال‌۱۳۶۶ در منطقه «گوجار» توسط فرماندهان به ثبت رسید.

آقا‌ابوالقاسم فروردین۱۳۶۵ دوباره به بردسکن برمی‌گردد و مشغول وظایفش می‌شود. اواخر همان سال، اما از وزارت کشور استعفا می‌دهد و دوباره مشغول خدمت در آموزش‌وپرورش می‌شود؛ وقتی به کلاس درس برمی‌گردد، جای خالی همکار و هم‌رزم شهیدش، شهید یغمایی، او را خیلی رنج می‌دهد و عزمش برای رفتن دوباره به جبهه بیشتر می‌شود.

اول زمستان سال‌۱۳۶۵، راهی مناطق سردسیر غرب کشور شد. محدوده عملیات آنها «الاغ‌لو، گوجار و گرده‌رشت» در کردستان عراق بود؛ منطقه‌ای با نام محلی «ماووت عراق» که به‌خاطر سرمای شدید و جغرافیایی کوهستانی و صعب‌العبورش معروف بود.

یک ماه قبل از عملیات، در جنگل‌های بلوط زاگرس، دوره‌های فشرده استتار و پدافند را گذرانده بودند. ابوالقاسم که مسئولیت یک گروهان را بر‌عهده داشت، به همراه دو همکار دیگرش از بردسکن، محمد اسماعیلیان و مهدی هنرور، در این عملیات حاضر بودند.

 

راهکاری برای شکست یخ

وقتی به ارتفاعات نزدیک شدند، سرمایی غیرقابل تصور را حس کردند. نهاوندی تعریف می‌کند: هوا آن‌قدر سرد بود که انگشتان دست قدرت هیچ حرکتی را نداشت. برای حمله، به نیرو‌ها دستور دادم سلاح‌ها را از حالت تک‌تیر خارج کنندو روی رگبار قرار دهند.

خطر اسارت در‌صورت تلاش برای بازگشت به خط مقدم، جدی بود

در اوج این شرایط، ذهن جست‌وجوگر این معلم رزمنده به‌دنبال راه چاره بود. او می‌گوید: به این فکر افتادم که اگر نیرو‌ها در یک نقطه ثابت بمانند، سرما قطعا آنها را از پا درمی‌آورد. دستور دادم جای نگهبانان را هر یک ساعت با نیرو‌های داخل سنگر عوض کنند تا حداقل با حرکت، خون در بدنشان به جریان بیفتد.

 

توان حرکت نداشتیم

نهاوندی از رشادت‌های رزمندگان در آن شرایط این‌طور می‌گوید: به سنگری رسیدم که دو رزمنده کنار تیربار ایستاده بودند. یکی از آنها بر‌اثر اصابت ترکش به شهادت رسیده و خون، کف سنگر را پر کرده بود. اما دیگری، بی‌اعتنا به این صحنه، همچنان مشغول رصد و تیراندازی به‌سوی دشمن بود. از آنها خواستم با سرنیزه، راهی برای خروج خون از سنگر باز کنند.

پس‌از چند‌روز مقاومت در این شرایط، وضعیت جسمانی نیرو‌ها به حدی بحرانی شد که امکان هرگونه حرکت تهاجمی یا حتی عقب‌نشینی وجود نداشت. لباس‌های سنگین از قندیل‌های یخ، توان حرکت را از آنها گرفته بود. خطر اسارت در‌صورت تلاش برای بازگشت به خط مقدم، جدی بود. با حضور فرماندهان ارشد و بررسی وضعیت، همه نیرو‌های این گردان به‌دلیل سرمازدگی شدید، در همان منطقه به‌عنوان جانباز معرفی شدند و موضوع به تأیید کمیسیون‌های پزشکی رسید.

آقا ابوالقاسم با بیان این خاطرات می‌گوید: اینها را گفتم تا بدانید برای حفظ این خاک، چه رنج‌هایی کشیده شده است.

 

خبر شهادت آقا قاسم را آوردند

بتول‌سادات طبسی، همسر نهاوندی، از روز‌های سخت انتظار پس از خبر شهادت احتمالی همسرش تعریف می‌کند: زمانی‌که او در هورالعظیم بود، خبر آوردند که به‌دلیل پاتک دشمن، همه گردان شهید شده‌اند. وقتی خبر را شنیدیم، مراسم تشییع برای همه شهدا گرفتیم. روز بعد در خانه بودم که تلفن زنگ خورد. صدایی گفت «قاسم هستم.»

باور نمی‌کردم و می‌گفتم «دروغ می‌گویی، قاسم من شهید شده.» گفت وقت زیادی ندارد و فقط سه نفر از آنها زنده مانده‌اند. فردا خیلی‌ها برای پیگیری خبر فرزندانشان به خانه ما آمدند. وقتی اتوبوسشان آمد، برای استقبال رفتم ولی به‌دلیل آلودگی شیمیایی، مرا از نزدیک‌شدن منع کردند. ابوالقاسم همراهشان نبود. گمان کردم واقعا شهید شده. اما شب بعد خودش رسید و تعریف کرد پدرش در مسیر، جلو اتوبوس را گرفته و او را به خانه برده است و به خاطر نبودن وسیله ارتباطی، نتوانسته خبر دهد.

 

* این گزارش یکشنبه ۵ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۳ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44