زنان سبز، شهرمان را زیباتر میکنند
پونه سادات حبیبزاده| هروقت خیابانها و بزرگراهها را زیر پا میگذاشتم و از کنار بولوارها میگذشتم و به آنها نگاه میکردم، نفس عمیقی میکشیدم و هوای پاک اطرافش را استنشاق میکردم و دیدن زیبایی و طراوت فضای سبز میانه بولوارها برای چند لحظه مرا از بوی دود و صدای ماشینها دور میکرد.
این لذتبردن هرچند کوتاه مدت درحالی بود که غافل بودم از اینکه این گلهای زیبا و خوشبو، طراوت خود را از دستان زنانی گرفتهاند که برای امرار معاش زندگی خود و خانوادهشان در این بولوارها کار میکنند. زنانی که دستهای خشک و پینهبستهشان نشاندهنده سختی کاری است که انجام میدهند و پشت خمیدهشان گواهی است بر سنگینی باری که بردوش میکشند.
پیروزی، رضاشهر، وکیلآباد، نوفل، هنرستان و... برایشان فرقی نمیکند در بولوارهای کدام محله کار کنند فقط همینقدر که جایی برای کارکردن داشته باشند و بتوانند روزی خود و خانوادهشان را درآورند برایشان کافی است.
امروز هم بولوار واقع در بزرگراه شهیدکلانتری زیر گامهای این زنان است، جایی نرسیده به مرکز تربیتمعلم شهیدبهشتی در محله رضاشهر مشهد. یک گروه ۱۰ نفره از بانوان کارگر روی زمین نشستهاند و هر یک مشغول کاری هستند. چند نفرشان با شنکش و بیلچه مشغول کندن علفهای هرز از روی زمین هستند و عدهای دیگر علفها را در کیسههای پلاستیکی میریزند.
ساعت ۱۲ظهر است و گرمای طاقتفرسای هوا حتی نفسکشیدن را هم برایم دشوار کرده است. از خودم میپرسم: «چطور در این هوا کار میکنند؟» هنوز این فکر از ذهنم بیرون نرفته که متوجه میشوم لباسم به بوته خاری گیر کرده و موقع جداکردنش دستم را زخمی میکند. اما فکرکردن به دردی که این زنهای کارگر هر روز تحمل میکنند درد زخم را از یادم میبرد.
اگر کار نکنی گرسنه میمانی!
هنگام مصاحبه با کارگران متوجه میشوم برخی مایل نیستند اسمشان را بگویند تا در گزارش درج شود. یکی از همانها برایم درباره سختیهای کارش میگوید و سخنان خود را اینگونه شروع میکند: ماه رمضان سختترین روزهای کاری ما بود، چون از ۵ صبح بیرون میآمدیم و تا ۱۲ظهر مشغول به کار میشدیم و هنگامیکه به خانه میرسیدیم از شدت گرما و تشنگی دیگر توانی نداشتیم.
ماه رمضان سختترین روزهای کاری ما بود، چون از ۵ صبح بیرون میآمدیم و تا ۱۲ظهر مشغول به کار میشدیم
میپرسم چرا خودتان کار میکنید و مگر نانآوری ندارید؟ میگوید: همسرم فوت کرده و بچههایم هرکدام سر زندگی خودشان رفتهاند و مجبورند خرج چند بچه قدونیمقد را بدهند. منبع درآمد دیگری هم ندارم و مشمول یارانهها هم نمیشوم، به همین خاطر مجبورم سختی کار اینجا را تحمل کنم. لبخند تلخی میزند و میگوید: اگر کار نکنی گرسنه میمانی!
غربت سخت است؛ میسوزیم و میسازیم
خانم علیزاده سرکارگر این زنان است. کنارش مینشینم و از او میخواهم برایم توضیح دهد چرا اینجا کار میکند. در همان حال که روی زمین نشسته و ضمن صحبتکردن، با دقت مشغول کار است، میگوید: همسرم فوت کرده و ۶بچه دارم.
خرج زندگی آنقدر زیاد است که مجبورم خودم کار کنم تا هزینه زندگیام تأمین شود. او میگوید: از اول بهار کار شروع میشود و هرجا نیاز به کارگر باشد برای کار میرویم، از زمینهای کشاورزی گرفته تا کارخانهها. از او درباره دستمزد روزانهشان میپرسم که پاسخ میدهد: اوایل که در بولوارها کار میکردیم ۱۳هزارتومان در روز دستمزدمان بود و الان به ۱۵هزارتومان رسیده، اما این مبلغ اصلا جوابگوی زندگی نیست.
در ادامه صحبتهایش میگوید که مهاجر است و ۳۰سالی میشود که از افغانستان به ایران آمده. از او میپرسم چرا کشور و خانه خود را رها کردید و به اینجا آمدهاید؟ پاسخ میدهد: آن زمان جنگ بود و اگر آنجا میماندیم از بین میرفتیم، چون آنجا مسلمانان و بهخصوص شیعیان را میکشتند.
اوایل که در بولوارها کار میکردیم ۱۳هزارتومان در روز دستمزدمان بود و الان به ۱۵هزارتومان رسیده!
به همین دلیل کشور ایران که یک کشور اسلامی شیعی است، بهترین پناهگاه برای آوارگانی محسوب میشد که تنها جرمشان داشتن اسلام و عشق به ائمه (ع) بود. از او میخواهم برایم بگوید در کشور خودشان چه کار میکرده که پاسخ میدهد: در آنجا زمین و گاو و گوسفند داشتیم و زندگی خوبی را سپری میکردیم، اما الان باید در غربت زندگی کنیم و بسوزیم و بسازیم، زیرا اگر بخواهیم به افغانستان برگردیم نه امنیت داریم و نه کاری که بتوانیم انجام دهیم و خرجمان را درآوریم.
لحظههای آسمانی در بولوارهای خاکی
به کارگران که نگاه میکنم، میبینم روی زمین نشستهاند و بهشدت سرگرم کار خود هستند. در پاهایم احساس درد میکنم. از روی زمین بلند میشوم و با خودم میگویم: چطور چندساعت روی زمین نشستهاند و کار میکنند؟
در همین افکار غرق شدهام که ناگهان یک پژو سفید کنار بولوار میایستد و مرد جوانی از آن پیاده میشود. دستش را درون جیبش میبرد و کیف پولش را خارج میکند و از درون آن پنج هزارتومان به هر یک از کارگران میدهد. همچنان مشغول نظاره این صحنه هستم در حالی که با خود فکر میکنم اگر این مرد کارفرمای کارگران است، چرا فقط پنجهزارتومان به آنها میدهد! صدایش رشته افکارم را پاره میکند؛ «این رو بگیر مادرجان، نذریه!»
گرفتن پنجهزارتومان برای افرادی که حتی هزارتومان هم برایشان پول زیادی است و بهخاطر آن حاضرند ساعتها کار کنند، خستگی را کمی از تنشان بیرون میبرد. به طرفش میروم و نامش را میپرسم. اسمش روحا... است. میپرسم چه شد که به فکر افتادید به این کارگران کمک کنید؟ جوابم را اینگونه میدهد: ما انسانیم و نباید از کنار انسانهای زحمتکشی که برای تأمین خرج زندگیشان این همه سختی را تحمل میکنند، بیتفاوت بگذریم. این را میگوید و سوار ماشینش میشود و میرود و من با خودم میگویم چه خوب که هنوز انسانهای آسمانی در این دنیای خاکی هستند.
آرزو دارم به کربلا بروم
پای درد دل یکی دیگر از همین کارگران مینشینم. سنش زیاد است و ۶۰سالی دارد. آهی میکشد و میگوید: در کشور خودمان زندگی داشتیم و اینقدر آواره نبودیم اما چه باید کرد؛ جایی که امنیت نباشد زندگی هم نیست. میگویم اگر قرار باشد آرزویی بکنید آن آرزو چیست؟ پاسخ میدهد: تمام عمر زحمت کشیدم اما به جایی نرسیدم دلم میخواهد آخر عمری بتوانم حداقل به پابوس آقا امام حسین(ع) بروم.
آسم دارم اما مجبورم کار کنم
سکینه از دیگر کارگرانی است که در این بولوار مشغول کندن علفهای هرز است. سرفههای خشک و پیدرپیاش توجهم را جلب میکند. کنارش مینشینم و از او میخواهم برایم بگوید چرا با وجود این وضع جسمانی در این شرایط سخت کار میکند.
او میگوید: همسرم بیماری کلیوی دارد و پسرم نمیتواند بهتنهایی خرج خانه را بدهد. بیماری خودم و داروهایی که مصرف میکنم هم هزينه زيادي دارد، به همین دلیل مجبورم کار کنم. از طرفی هزینههای زياد مراجعه به پزشک اجازه نمیدهد پيوسته تحتنظر باشم، به همین خاطر از روی یک نسخه چندبار داروهایم را میگیرم و مصرف میکنم. میپرسم چه شد که به ایران آمدید که پاسخ میشنوم: ۳۷سال پیش از افغانستان برای زیارت به مشهد آمدیم اما موقع برگشتن همسرم تصمیم گرفت همین جا بمانیم.
*این گزارش چهارشنبه، ۸ شهریور ۹۱ در شماره ۱۹ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

