کد خبر: ۱۳۸۶۲
۱۸ دی ۱۴۰۴ - ۱۳:۰۰
سنگ قبر تراش محله پروین هرروز برای درگذشتگان فاتحه می‌خواند

سنگ قبر تراش محله پروین هرروز برای درگذشتگان فاتحه می‌خواند

محمود هراتی می‌گوید: چندسال پیش سفارش تراشیدن سنگ یک جوان خوش‌تیپ را برایم آوردند و من شروع کردم به تراش چهره‌اش روی سنگ. چند روز بعد مادرش سنگ قبر سنگین پسرش را در بغل گرفت و شروع کرد به گریه‌کردن.

اینکه هر روز از سفره‌های خالی و گرانی چیزی بنویسم خیلی به دلم نمی‌چسبد. راستش چند وقتی بود که به صحبت کردن با او فکر می‌کردم. دکانش هم خیلی دور نیست؛ همین سرکوچه خودمان، کنار رفت و آمد بقیه، چسبیده به بقالی و نانوایی و آهن‌بری! گرچه سنگ‌تراشی، آن هم از نوع قبرش خیلی در شهر جایی ندارد، محمود هراتی دیگر خیلی وقت است که همسایه اهالی محله پروین اعتصامی مشهد شده و به این خاطر خوشحال هم است، اما نمی‌دانم چرا بعضی‌ها از وجود او خیلی راضی نیستند و دلشان به ماندن آقای هراتی رضا نمی‌شود. 

اما من دلم را به دریا زدم و دوست داشتم پای درددلش بنشینم. دکانش خیلی وسعت ندارد، یک مغازه جمع و جور که کاملا با فضای سرد و تاریک قبر هم‌خوانی دارد. سنگ قبر‌های شیک و آماده با تراشی ماهرانه کنار هم روی زمین چیده شده‌اند و قبرستان را برایم تداعی می‌کنند. گوشه‌ای از این کارگاه نقلی، بساط چای و کتری‌اش هم به راه است و تا من را می‌بیند آتش اجاقش را از کوری بیرون می‌آورد. حالا چند مشتری با لباس سیاه وارد مغازه‌اش می‌شوند و قیمت می‌گیرند و چانه می‌زنند...

او هم تا می‌تواند از مزیت تراشیدن سنگ با لیزر و دست برایشان می‌گوید. حالا همه چی مهیاست تا یک سنگ، تراش بخورد، اما سؤال‌های دیگری هم مانده است؛ روی سنگ را برای دلسوزان بنویسم یا نه؟ مکه یا کربلا رفته است؟ از طرف برادر بنویسم یا پدر؟ شعرش چطوری باشد؟ محمود هراتی همه این سفارش‌ها را درون دفتری می‌نویسد و بیعانه را می‌گیرد و بعدش هم تمام...

پيش از اين فیروزه‌تراش بودم!

او بیشتر دوست دارد از گذشته‌اش بگوید: سال ۵۱ در تیمچه ناصریه چسبیده به صحن کهنه که همان گوهرشاد فعلی است، فیروزه‌تراشی می‌کردم. اوایل انقلاب بود که به کار سنگ تراشی قبر روی آوردم و تا الان هم مشغول همین کار هستم. 

او از سختی سنگ‌تراشی در گذشته هم صحبت می‌کند: (هنگامی که حرف می‌زند سرش پایین است و زمین را نگاه می‌کند) آن موقع همه کار‌ها با دست انجام می‌شد؛ می‌رفتیم از همین کوهسنگی، سنگ‌های تزیینی و سنگ قبر بیرون می‌آوردیم. با دست به جان سنگ می‌افتادیم و با سوهان سنگ را می‌تراشیدیم.

 

خاطره‌ای تلخ و غریب

اگرچه صحبت‌های هراتی بر محور مرگ می‌چرخد، خاطرات آموزنده‌اش بسیار زیبا و تفکر‌برانگیز است. اما خاطره‌ای را برای گفتن انتخاب می‌کند که خودش هم تحت‌تأثیر قرار می‌گیرد؛ نگاهی به سنگ‌های نوشته و نانوشته اطرافش می‌اندازد و می‌گوید: چندسال پیش سفارش تراشیدن سنگ یک جوان خوش‌تیپ را برایم آوردند و من شروع کردم به تراش چهره‌اش روی سنگ.

چند روز از این قضیه می‌گذشت که دیدم پیرمرد و پیرزنی از ماشین پیاده شدند و چند دقیقه داخل مغازه را نگاه می‌کردند (محمود هراتی سرش را پایین مي‌اندازد و صدایش می‌لرزد). ناگهان دیدم پیرزن سنگ قبر سنگین پسرش را در بغل گرفت و شروع کرد به گریه‌کردن. من هم نشسته بودم و این منظره را نگاه می‌کردم؛ خیلی سخت بود، طاقت ما سنگ‌تراش‌ها خیلی زیاد است.

 

سنگ قبر تراش محله پروین اعتصامی هرروز برای درگذشتگان فاتحه می‌خواند

 

یاد مرگ شیرین است

نمی‌دانم چرا خیلی‌ها با   این جمله خنده‌شان می‌گیرد و با حالتی تمسخر آمیز به کلی این قضیه را نادیده می‌گیرند که چه معنی دارد مرگ و مردن را هر روز بخواهیم برای خودمان زنده کنیم و عجیب‌تر از آن چگونه با یاد مرگ می‌توانیم خوشحال باشیم. محمود هراتی به زیبایی به این سوالم پاسخ می‌دهد: باور کنید در اين مدت، نه از چیزی ناراحت شدم و نه غصه آن را خوردم. وقتی خودم می‌دانم که من هم یک روز بالاخره به جمع همین افراد می‌پیوندم، چرا خودم را اذیت کنم.

در اين وضع بد اقتصادي، بعضي اوقات بيوه‌زناني مي‌آيند با بچه‌ كوچكشان كه نمي‌توانند هزينه كفن و دفن پدر يا شوهرشان را بپردازند. ما هم از خير سودي كه قرار است نصيبمان شود، مي‌گذريم و خودمان هم اگر بتوانيم كمكشان مي‌كنيم. می‌خواهم بگویم اتفاقا یاد مرگ، عمر آدم را زیاد می‌کند و آن‌گونه كه خيلي‌ها فكر مي‌كنند نيست. 

 

سنگ قبر تراش محله پروین اعتصامی هرروز برای درگذشتگان فاتحه می‌خواند

 

سنگ قبرم را خودم درست کرده‌ام!

او ادامه می‌دهد: سنگ قبرم را خودم درست کرده‌ام و هر ر‌وزی که وارد مغازه می‌شوم،  اول برای خودم فاتحه می‌خوانم؛ بعد شروع به کار می‌کنم. سنگ قبر محمد هراتی با چهره خودش دم در ورودی قرار دارد؛ لحظه‌ای بلند می‌شود و خاک روی سنگش را با دستش تمیز می‌کند و می‌گوید: بعضی وقت‌ها خانواده جوانی می‌آیند و سفارش سنگ قبر می‌دهند، من هم برای اینکه آرامشان کنم، سنگ خودم را نشان می‌دهم تا ببینند من برای خودم سنگ قبر ساخته‌ام. با این جملاتم کمی  آرام می‌شوند.

سنگ قبرم را خودم درست کرده‌ام و هر ر‌وزی که وارد مغازه می‌شوم،  اول برای خودم فاتحه می‌خوانم

حالا نوبت روبه‌راه‌کردن بساط چای است.  هراتی همین طور که دارد استکان‌ها را می‌شوید، به این سوالم جواب می‌دهد که تا حالا افرادی آمده‌اند که قبل از مرگ سفارش سنگ قبرشان را بدهند؟ او می‌گوید: بله یکی خودم (می‌خندد)؛ زن و شوهری بودند که با هم آمدند و سفارش سنگشان را دادند و تازه پولش را هم تمام و کمال پرداخت کردند.

او یک نکته جالب را هم بین صحبت‌هایش برایم می‌گوید: سنگی را در سال ۷۳ تراش دادم برای پیرمردی که در آن زمان حال خوشی نداشت و خودش آمده بود سفارش سنگ قبرش را  بدهد؛ اما از همان زمان تاکنون سنگش درون انبار خاک می‌خورد! هنوز هم آن پیرمرد را می‌بینم و به‌خاطر سنگ قبرش سربه‌سرش می‌گذارم و کلی با هم می‌خندیم. این همان تأثیر یاد مرگ است که عمر آدم را زیاد می‌کند.

 

نقاشی روی قبر

طرح‌هايي كه روي سنگ تراشيده گوناگون است؛ از چهره و گل و بلبل گرفته تا اسم و فاميل و حتي نام مستعار. مي‌نشينيم تا يك چاي با هم بخوريم؛ مي‌پرسم انتخاب اين طرح‌ها با خودت است يا سفارش دهنده‌ها؟ مي‌گويد: وقتي كسي عزيزش را از دست مي‌دهد، ديگر هيچ ذوقي براي طرح‌دادن ندارد. خيلي‌ها مي‌آيند و از روي كلافگي به همان اسم و فاميل ميت بسنده مي‌كنند و فقط مي‌خواهند از اينجا بروند، حق هم دارند.

از طرف ديگر كسي كه مرده، نيازي به طرح‌هاي آن‌چناني ندارد. يادم است يك زن و شوهر آمدند و براي خودشان سنگ قبر سفارش دادند و اصرار داشتند كه حتما روي آن را با دو تا آهوي در حال فرار بتراشم. يا چند سال پيش مادر يك اعدامي مي‌خواست نقاشي‌اي را كه پسرش در زندان از خودش كشيده بود، روي سنگ قبرش بتراشم كه من هم اين كار كردم!

 

سنگ قبر امام‌زادگان

محمد هراتی با افتخار از فعالیت‌های دیگرش هم برایم می‌گوید: من و چند نفر از همکارانم سنگ قبر‌های امام‌زادگان یاسر و ناصر را تراشیده‌ایم. سنگ قبر چند امام‌زاده را هم در افغانستان ساخته‌ایم. علاوه بر این چند کار عمرانی در جاده دوغارون را هم ما کنده‌کاری کرده‌ایم.نزدیک غروب است و باورم نمی‌شد که یک سنگ‌تراش این همه حرف برای گفتن داشته باشد و این‌قدر شیرین از مرگ صحبت کند.

او همیشه سنگ قبری را برای نشانه، بیرون مغازه‌اش می‌گذارد که تاریخ فوت ندارد؛ یک لحظه به خودم فکر می‌کنم و به آدم‌های اطرافم... گرچه از محمود هراتی و دوستانش دور می‌شوم، هنوز به آنها احساس نزدیکی می‌کنم...

 

*این گزارش سه شنبه، ۷ شهریور ۹۱ در شماره ۱۹ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44