کد خبر: ۱۳۷۷۱
۱۷ دی ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰
براتعلی دهستانی ۸ سال در اسارت بعثی‌ها بود

براتعلی دهستانی ۸ سال در اسارت بعثی‌ها بود

براتعلی دهستانی می‌گوید افتخار می‌کند که در عملیات فتح‌المبین اسیر شده است؛ عملیاتی که در آن بیشتر خاک ایران آزاد شد و همه یا شهید شدند یا اسیر و مجروح. اسارتی که هشت سال طول کشید.

زهرا غلامی | زمانی که بند پوتینم را بستم، مادرم کنار شمشادهای حیاط خانه قرآن بالای سرم گرفت. وقتی با دست‌های دلتنگی آب پشت سرم می‌ریخت، فکر می‌کردم یک روز حتما شهید می‌شوم و دیوار کاهگلی انتهای کوچه که در سایه‌اش قد کشیده بودم، بعد از من شهید براتعلی دهستانی نامیده شود. به همه چیز فکر می‌کردم جز اینکه یک روز در سلول انفرادی موصل عراق به این فکر کنم که امروز چندمین روز از چندمین سال است که اسیر شده‌ام...

این ابتدای کلام براتعلی دهستانی، آزاده محله سرافرازان مشهد است که وقتی هنوز ۶ ماه از حضورش در جبهه نگذشته بود، به اسارت نیرو‌های بعثی عراق در آمد و تا هشت سال پس از آن، جنگ را در اردوگاه زیر شکنجه و آزار و اذیت رژیم بعث تجربه کرد.

اشتباه یکی از رزمنده‌ها درست زمانی که فکرش را نمی‌کردیم

حرفش را سمت خاطره‌هایش می‌برد و می‌گوید افتخار می‌کند که در عملیات فتح‌المبین اسیر شده است؛ عملیاتی که در آن بیشتر خاک ایران آزاد شد و همه یا شهید شدند یا اسیر و مجروح. دهستانی می‌گوید: این عملیات تمام مرز عراق و ایران را پوشش می‌داد. در محلی که ما بودیم تپه‌های سنگی بسیاری بود و ما باید یک جاده آسفالت و آن تپه‌ها را رد می‌کردیم. در مسیر از پشت سنگرها، عراقی‌ها مدام نارنجک می‌انداختند؛ با وجود تمام سختی‌ها جاده و میدان مین را به راحتی گذراندیم.

در عملیات فتح المبین گروهان ما ۸۰ نفر بودیم که ۲۱ نفر به اسارت دشمن درآمدند

منور‌هایی در طول مسیر بود که متاسفانه پای یکی از بچه‌های رزمنده به این منور‌ها برخورد کرد و باعث شد که روشن و موضع سربازان ما برای عراقی‌ها آشکار شود. این حمله در حالی که از اوایل شب شروع شده بود تا هفت صبح به طول انجامید و در این زمان ما دائم با عراقی‌ها درگیر بودیم و آنان نیرو‌های ما را به رگبار بسته بودند. در این عملیات ما ۸۰ نفر بودیم که ۲۱ نفر به اسارت دشمن درآمدند.

آن شب فرمانده پایگاه و بی‌سیم‌چی نیز به شهادت رسیدند و این از تلخ‌ترین خاطراتم بود.شناسایی موضع ما باعث شد سربازان عراقی مسلح و با پیشانی بند‌های ایرانی به میدان آیند و ما را غافلگیر و من را به همراه ۲۰ نفر دیگر اسیر کنند. درآن لحظه که ما را به اسیری گرفتند همه چیز از نظرم گذشته بود از جمله شهید یا مجروح شدن، اما فکر اسارت را نمی‌کردم. هنوز هم فکر نمی‌کنم زمانی اسیر بودم و لحظه‌ای که ما را آزاد کردند هم فکر نمی‌کردم که آزاد شده‌ام.

 

عراقی‌ها اسیر ما بودند، نه ما اسیر عراقی‌ها 

در اسارت فردی بود به نام ملازم کریم که قبلا ساواکی بود و به رزمنده‌ها گفته بود که اگر می‌توانستم صابونی پیدا کنم که مخ شما را شستشو دهد حتما آن را خریداری می‌کردم. می‌گفت نمی‌دانم خمینی(ره) چه کرده که شما طرفدارش هستید!این مسئله بیانگر این است که با قدرتی که داشتیم فقط از لحاظ فیزیکی اسیر بودیم.

 

بهترین زیارت کربلا در دوران اسارت 

در هشت سال و نیم اسارتم با اینکه در خاک عراق بودیم، تنها یک بار ما را به زیارت بردند آن هم برای تبلیغ خودشان،زیرا به سفارت ایران در عراق قول داده بودند که ما را به کربلا ببرند که این‌کار انجام شد و آن بهترین زیارتم بود. او می‌گوید: بعد از اسارت هم به کربلا مشرّف شدم اما هیچ زیارتی به اندازه زیارتی که در دوران اسارت داشتم لذت‌بخش نبود.

در هشت سال و نیم اسارتم تنها یک بار ما را به زیارت بردند آن هم برای تبلیغ خودشان، آن زیارت بهترین زیارتم بود

 

مترجم حجاج هستم

سه سال است که بعد از بازنشستگی‌ام در یک شرکت هواپیمایی به عنوان مترجم حجاج خدمت می‌کنم که داشته‌هایم زبان عربی و انگلیسی مربوط به دوران اسارتم است.

 

هیچ خواسته مادی ازهیچ‌کس ندارم 

من خواسته‌ای از مردم، دولت و مسئولان ندارم. نه از دولت طلبکارم و نه از مردم؛ به خاطر مردم و وطنم به جبهه رفته‌ام و هیچ‌چیز نمی‌خواهم و اگر اکنون هم جنگی رخ دهدباز هم به خاطر وطن، مردم و ولایت فقیه باز هم می‌جنگم. او ضمن تشکر از مسئولان تنها خواسته‌اش را از آنان نه برای خود بلکه برای جامعه ایثارگری عنوان می کند: خدا را شکر کلبه‌ای و حقوقی دارم که کفاف زندگی‌ام را می‌دهد اما افرادی بین ایثارگران هستند که از لحاظ مادی بسیار کمبود دارند.

 

دیدن رزمنده‌ها موقع آزادی و بازگشت به وطن 

در دوران اسارت رادیویی داشتیم که از عراقی‌ها آن هم به‌صورت پنهانی گرفته بودیم تا از طریق آن از اخبار ایران و جهان آگاه شویم. وقت‌های استفاده از این رادیو چند نفر را مأمور نگهبانی می‌کردیم و چند نفری که نوشتنشان تند بود، اخبار را می‌نوشتند تا برای دیگران بازگو کنند.

اگر این رادیو را از هرکدام از ما می‌گرفتند حکمش اعدام بود. عراقی‌ها فردی را به نام رضا کدخدایی معروف به رضا زاغی گماشته بود تا جاسوسی کند و رزمنده‌های جوان‌تر ما را تحت تاثیر قرار دهد. بچه‌ها با احتیاط با او برخورد می‌کردنداما  او چندتن از بچه‌ها را لو داده بود گرچه نیرو‌های بعثی نتوانسته بودند ما را شناسایی کنند. اما این جاسوسی‌ها به حدی زیاد شد که ما تصمیم گرفتیم او را گوشمالی بدهیم. این شد که ۶ نفر را برگزیدیم.

آن‌ها در اتاق را به روی رضا زاغی بستند و برق را خاموش کردند و او را حسابی کتک زدند. وقتی نیرو‌های بعثی دنبال رضا زاغی گشتند، او را بیهوش و غرق خون دیدند؛ بعد از ما خواستند که بگوییم چه کسی این کار را کرده است. ما چیزی نگفتیم تا اینکه چند نفر را بی‌گناه دستگیر کردند و با خود بردند. اما کسی که رضا زاغی را مجروح کرده بود، تیغ از دستانش افتاد و لو رفت.

قرار بچه‌ها این بود که اگر کسی لو رفت بقیه هم خودشان را معرفی کنند بنابراین آن ۶ نفر را عراقی‌ها بردند و ما از آنان کاملا بی‌خبر بودیم تا روزی که از اسارت آزاد شدیم. یکی از خاطرات شیرین من این است که روز آزادی، همه آنان را خوب و سالم دیدم.

 

*این گزارش چهارشنبه، ۱۷ آبان ۹۱ در شماره ۲۹ شهرآرامحله منطقه ۹ چاپ شده است.

 

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44