کد خبر: ۱۳۷۶۶
۱۱ دی ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
نوجوانی حاج‌علي مرادي در زمان احمدشاه گذشته است

نوجوانی حاج‌علي مرادي در زمان احمدشاه گذشته است

نامش حاج‌علي مرادي است. او می‌گوید: زمان ما شناسنامه نبود، شناسنامه زمان رضا‌شاه باب شد. اما آن‌طوري كه دخترم حساب كرده، حدود صدوده سال دارم. نوجواني‌اش را در زمان احمدشاه گذرانده‌ و در زمان حكومت رضاخان سرباز بوده است.

هادی عسگری| اگرشما يك روز صبح براي قدم زدن و استفاده از هواي مطبوع صبحگاهي به پارك رفته‌باشيد، در آنجا جوانان، افراد ميان‌سال و كهنسال زیادی را در حال ورزش و نرمش می‌بینید. آن روز صبح براي قدم زدن به بوستان سحر در محله سیدی مشهد رفته بودم كه در جمع افرادی كه آنجا مشغول ورزش بودند، صحنه‌اي نگاهم را جلب كرد.

 پيرمردي با موهاي سپيد و قد خميده و عصا‌به‌دست اما خيلي پرنشاط در حال دويدن در بوستان بود. او نگاه افراد حاضر در پارک را به خودش جلب كرده‌ و آن‌ها را به وجد آورده‌بود. كنجكاو شدم تا بيشتر از او بدانم. تاملي كردم تا ورزش و دويدنش به پايان برسد و بعد به سراغش رفتم.

 

زمان ما شناسنامه نبود

بسيار سرحال، شاداب، سرزنده و خنده‌رو بود؛ سلامي كردم وكنارش نشستم. با گرمي جواب سلام مرا داد. چند نفر ديگري هم از هم‌سن وسالانش دورش را گرفته‌بودند.اجازه می‌خواهم تا چند سوال از او بپرسم و او هم با گرمي قبول می‌کند و با حوصله به سوالاتم پاسخ می‌دهد. نامش حاج‌علي مرادي و اصالتا اهل روستاي عربخانه‌بيرجند است.

از سنش كه می‌پرسم، می‌گوید: زمان ما شناسنامه نبود، شناسنامه زمان رضا‌شاه باب شد. اما آن‌طوري كه دخترم حساب كرده، حدود صدوده سال دارم. نوجواني‌اش را در زمان احمدشاه گذرانده‌ و در زمان حكومت رضاخان سرباز بوده. قبلا كشاورزي مي‌كرده و در روستاي ناظريه چناران، زندگي. پس از فوت همسرش به مشهد می‌آید و چند سالی است دخترش از او مراقبت می‌کند.

شناسنامه زمان رضا‌شاه باب شد اما آن‌طوري كه دخترم حساب كرده، حدود صدوده سال دارم

 

حاج‌مراد هر روز در پارک ورزش می‌کند

‌می‌پرسم چند وقت است که ورزش می‌کنید؟ می‌گوید: از زمان جوانی‌ام همیشه ورزش می‌کردم. حدودا چهار سالی است که به اینجا آمده‌ام. قبلا در پارک نرگس ورزش می‌کردم. کارم دویدن است از صبح تا ظهر و ظهر تا بعدازظهر که به خانه برمی‌گردم. ورزش می‌کنم تا بدنم سالم باشد. الان هم شکر خدا سالم هستم فقط کمی چشمانم ضعیف شده وکمی پاهایم درد می‌کند. در گذشته بیشتر از این می‌دویدم. مردم در بوستان نرگس مرا به خوبی می‌شناختند. حتی یک بار با یک موتوری مسابقه دادم و حدود ۳۰۰ متر با او دویدم.  او را به سال‌های دور می‌برم تا کمی از قدیم‌ها بگوید؛ می‌گوید: زمان احمدشاه از عربخانه بیرجند، صد فرسخ راه را پیاده به مشهد آمدم.

 

حاج‌علي مرادي نوجواني‌اش را در زمان احمدشاه گذرانده‌ است

 

آن وقت‌ها هرخانواده ده، پانزده بچه داشتند! 

بیان می‌کند: آن زمان وقتی به حرم امام رضا (ع) می‌رفتم، از سقاخانه که آب می‌خوردیم، چند قدم آن‌طرف‌تر وارد حرم می‌شدیم؛ آن‌وقت‌ها حرم مثل حالا نبود. سن و سالی دارد و صحبت‌هایش مانند پرنده‌ای از شاخه‌ای به شاخه دیگر می‌پرد. درباره زندگی‌های قدیم این‌گونه تعریف می‌کند: آن‌وقت‌ها زندگی‌ها ساده بود. هرخانواده ده، پانزده بچه داشتند. 

همه در کنار هم خوش بودند و راحت زندگی می‌کردند. تجملات حالا نبود؛ زن وشوهر‌ها باهم همدل بودند.سه پسر و چهار دختر دارد. پسر بزرگش از دنیا رفته و اگر بود الان هفتادساله بود. پسر دیگرش ۵۰ سال دارد. تعداد نوه‌هایش هم یادش نیست.  همین‌طور که پیرمرد از زندگی اش می‌گوید، نکته‌ای مرا تکان می‌دهد: دلخوری او از فرزندانش که زیاد به او سرنمی‌زنند. اما وقتی درباره دخترش که از او مراقبت می‌کند صحبت می‌کند، اشک در چشمانش حلقه می‌زند و می‌گوید: از دخترم راضی هستم؛ خیلی برای من زحمت می‌کشد. الهی هرچه می‌خواهد ازخدا بگیرد. به من خوب رسیدگی می‌کند.

 

خوراكم گردو، خرما و روغن حيواني

از حاج‌علي و آرزوهايش می‌پرسم، می‌گوید: آرزويم عاقبت‌به‌خیری و حفظ ايمان است. در چهره‌اش نشاط و سرزندگي خاصي ديده‌ مي‌شود. به او می‌گویم خیلی‌ها هستند که سنشان  از شما كمتر است ولي ‌اين‌طور شاداب و سرحال نيستد، دلیلش چيست؟ پاسخ می‌دهد: من هر غذايي نمي‌خورم. خوراكم گردو، خرما و روغن حيواني است. در ضمن هميشه ورزش مي‌كنم و اين باعث شادابي وسلامتي‌ام شده.

حافظه‌اش قوي و صدايش هم خوش است. براي من و كساني كه دور و برمان جمع شده اند، آوازی می‌خواند که شعرش
در وصف  اهل بيت است: 
در گلشن ولاي علي سرو و ياسمن           
سروش حسن و ياسمن و نسرينش حسين
زين‌العباد و باقر و جعفر در اين چمن             
موسي  با رضا گل نسرين و نسترن
سوسن تقي، بنفشه نقي، عسکري سمن             
مهدي شكوفه‌اي كه نشكفته در چمن
يا صاحب‌الزمان(عج) به ظهورت شتاب كن          
عالم ز دست رفت تو پا در ركاب كن

 

حاج‌علي مرادي نوجواني‌اش را در زمان احمدشاه گذرانده‌ است

 

زمان ما مكتب‌خانه بود

كنجكاو می‌شوم که بپرسم چه‌قدر درس خوانده، می‌گوید: زمان ما مكتب‌خانه بود و در آنجا قرآن، احكام دینی و شعر مي‌خوانديم. قبلا كه چشمانم مي‌ديد،كتاب مي‌خواندم اما الان چشمانم سويي ندارد. البته اگر شعري يا سخني از راديو پخش شود و چند بار آن را گوش كنم، حفظ مي‌شوم. همین‌طور ادامه می‌دهد و می‌گوید که قاری قرآن هم بوده. چند لحظه‌ای از صحبت‌هایش غافل می‌شوم و غرق در افکارم و اینکه او نه‌تنها پدربزرگ نوه‌هایش بلکه پدربزرگ یک محله است.

پیرمرد محله خطاب به دوروبری‌هایش می‌گوید: به همه شماها ورزش کردن را توصیه می‌کنم. ورزش كنيد تا وجودتان سالم بماند.از جوان‌ها هم یادش نمی‌رود و به آن‌ها چنین می‌گوید: اگر مي‌خواهيد خير ببينيد، به پدر و مادرتان احترام بگذاريد و سعي كنيد آن‌ها از شما راضي باشند. من پدرم را در جواني از دست دادم و از نعمت وجود او بی‌بهره بودم ولي مادرم همیشه دعایم می‌کرد و مي‌گفت: «الهی دست به خاكستر بزني، طلا بشود»!

 

پدرم حافظه خوبی دارد

از وقت اذان می‌پرسد که نمازش دیر نشود. می‌گویم هنوز مانده است. اما انگار حاج‌علی ۱۱۰ ساله خسته شده. دوست دارم با دخترش نیز صحبت کنم. پس به در منزل مرادی می‌روم تا چند کلامی هم از او در مورد پدرش بپرسم. او که با فرزندش زندگی می‌کند و شغلش پرستاری در منزل است، می‌گوید: قبلا برای پرستاری به منزل بیمارانم می‌رفتم، اما حالا به خاطر نگهداری از پدرم، بیمارم را که قطع نخاعی است، به خانه خودم آورده‌ام و در اینجا از او پرستاری می‌کنم تا به این ترتیب خرج خانه را به‌دست آورم.

او نگهداری از پدرش را وظیفه خود می‌داند و می‌گوید: هیچ منتی ندارم و به این کار خود افتخار می‌کنم. دختر آقای مرادی با تعریف از پدرش صحبت‌هایش را چنین به پایان می‌برد: پدرم همیشه ورزش می‌کند. غذا‌هایی را که ما مصرف می‌کنیم نمی‌خورد. حافظه خوبی نیز دارد و در این سن بسیاری از دعا‌ها را به یاد دارد.

 

*این گزارش سه شنبه، ۱۶ آبان ۹۱ در شماره ۲۹ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44