سه شاهد محل رضائیه و روایت وقایع بهمن۵۷
سال ۱۳۵۷ اوج اعتراضهای مردمی به رژیم ستمشاهی پهلوی بود؛ اعتراضهایی که با وقایع و کشتارهای خونینی همراه شد تا ثمره آن، درنهایت بهبارنشستن نهال انقلاب و پیروزی خون پاک انقلابیها بر ددمنشی مسلحانه ماموران شاهنشاهی شود؛ وقایعی که شاهدان عینی، مهر تاییدی میشوند بر مبارزاتی که تا ابد آثارش جاوید خواهد ماند. بخشی از این وقایع را از زبان سه شاهد ساکن محله رضائیه که بهنوعی حافظه شفاهی مشهد بهشمار میروند، روایت میکنیم تا باری دیگر از زبان مردم، آن روزهای پرافتخار را برای نسلی که آن روزها را ندیدند، کلمه کنیم.
برات زراعتگر که متولد ۱۳۱۹ و اصالتا بیرجندی است، از ششسالگی همراه خانوادهاش به مشهد میآید و حالا بیش از نیم قرن است که در محله رضائیه زندگی میکند. او که در مدرسه شهیدمطهری در بازارچه سراب آشپزی میکرده، از فعالان انقلابی بوده و در خیلی از صحنههای اصلی وقایع مشهد حضور داشته است؛ وقایعی که برخی از آنها را برایمان اینطور روایت میکند.
کفشهای بهجامانده از واقعه بیمارستان امامرضا (ع)
در بحبوحه انقلاب بود که تصمیم گرفتیم برای امنیت مردم، در کوچه و خیابانها گشت بزنیم؛ برای همین هم نفری یک چماق درست کرده بودیم و شبها تا چهارراهعرب و مسجد رضائیه گشت میزدیم و پست میدادیم تا اینکه یک شب خبر رسید قرار است تانکها و زرهیها به خیابانها بیایند و هرکه را دیدند، دستگیر کنند.
تصمیم گرفتیم به گشت زدن خود ادامه دهیم، اما اینبار فقط در کوچههایی که باریک بود و تانک نمیتوانست به آنها وارد شود. ساعت ۱۰ شب بود که به خانه برگشتم و به همسرم گفتم که بچهها را به خانه همسایه کناری ببرد؛ چون خانهمان در گودی بود و امکان داشت تانک از رویش رد شود. آن شب از چهارراهعرب تا مسجد رضائیه، کفش روی زمین ریخته بودند تا مردم را بترسانند. فکر کنم کفشهای بهجامانده از واقعه بیمارستان امامرضا (ع) را جمع کرده و آنجا ریخته بودند.
زمستانهای بینفت
من مسئول شعبه نفت رضائیه بودم و روزها با گاری بین مردم نفت توزیع میکردم. سهمیه هر خانواده، ۲۰ لیتر نفت بود که ۵ قِران میشد. پول را میگرفتم و دوباره همان را برای خرید نفت هزینه میکردم؛ البته به خانوادههای مستضعف هم ماهی ۴ لیتر نفت رایگان میدادم و گاهی هم خودشان، هرچقدر وسعشان میرسید، بابت خرید نفت پرداخت میکردند. با همین مردم از انقلاب میگفتم. مردم آن روزها خیلی در تنگنا زندگی میکردند و از کمترین امکانات محروم بودند و انقلاب، امیدی بود تا خون زندگی در رگهایشان جان بگیرد. اصلا خود انقلاب از دل همین کوچه و بازارها جریان گرفت.

مهمانیهای انقلابی
هر روز ۶ صبح از خانه میزدم بیرون و پس از اینکه غذای مدرسه را بارمیگذاشتم، میدویدم به خیابان برای شرکت در برنامهها و راهپیماییهای انقلاب تا ساعت ۱۲ شب که با ۱۰-۱۵ نفر از دوستانم به خانه برمیگشتم و همسرم هم غذا بارمیگذاشت و هرکدام از دوستانم که میخواست، در منزلم میماند تا صبح فردا دوباره برای راهپیمایی، از خانه بیرون بزنیم.
پخش نواهای انقلابی در روستاها
کمکم انقلاب در مشهد شدت گرفت، اما هنوز روستاییها به شاه وابستگی داشتند؛ برای همین من و چند نفر دیگر از دوستان یک تاکسی را به دو تومان اجاره میکردیم و یک بلندگو جلوی آن میگذاشتیم و به روستاهایی، چون مهدیآباد، کنهبیست، شهرآباد و... میرفتیم و نواها و سرودها و شعارهای انقلابی پخش میکردیم. این کار را برای تضعیف روحیه شاهدوستان انجام میدادیم؛ البته خیلیها هم در جواب ما از خانههایشان بیرون میزدند، اما هرچه دنبال ما میدویدند تا ما را بگیرند، نمیتوانستند و به گرد شوفر نمیرسیدند.
حمله به حرم امامرضا (ع)
۲۹ آبان ۵۷ بود که شب برای زیارت به حرم امامرضا (ع) رفتم. آن شب حرم خیلی شلوغ بود. سخنرانی در صحن کهنه (انقلاب اسلامی فعلی) بود و وقتی تمام شد، دیدم یکی با روپوش سفید آمد به من گفت: «زراعتگر! هرچه زودتر به خانهات برو، وضع خیلی خراب است و امشب شلوغ میشود.» او از ارتشیهای طرفدار انقلاب و پسر یکی از روحانیان محله به نام آقای سعیدی بود.
ساعت ۱۰ بود که از بست پایینخیابان بیرون آمدم، اما دیدم که تعداد زیادی ارتشی مسلح به سمت حرم میآیند. بهسرعت به داخل حرم برگشتم که ناگهان یکی دستم را گرفت و به داخل راهپلههای نقارهخانه کشید و در را بست. از لای در همهچیز را میدیدم؛ ارتشیها به زیر نقارهخانه که رسیدند، شروع به تیراندازی کردند، حتی به داخل رواقها هم رفتند و شلیک کردند. نزدیک ضریح هم گاز اشکآور انداختند. بعد هم سربازها جمع شدند، ماشینها را آوردند و جنازهها را بردند.
حمله به بخش کودکان بیمارستان امامرضا (ع)
روزها به خانه آیتا... شیرازی در خیابان چهارباغ میرفتیم و از ایشان دستور میگرفتیم که چه کاری انجام دهیم و سپس برای کمکرسانی و تامین امنیت مردم در سطح شهر تقسیم میشدیم. ۲۳ آذر ۵۷ بود که آیتا... گفت همه با هم به بیمارستان امامرضا (ع) میرویم.
به بیمارستان که رسیدیم، دیدیم نظامیها دورتادور بیمارستان حلقه زدهاند، اما شلیک نمیکردند. ما هم برای حمایت از بیماران، نگهبانی دادیم، اما حواسمان به بخش کودکان نبود که نزدیک خیابان بهار قرار داشت. آنها به بخش کودکان حمله کردند و سرمهای بچهها را کشیدند. بعد هم تیر هوایی زدند تا مردم جرئت نکنند جلو بیایند. مردم از ترس، درون جویهای کنار بیمارستان دراز کشیده و چند نفرشان هم مرده بودند.

مردم اموال فروشگاه ارتش را برگرداندند
حمله به فروشگاه ارتش یکی دیگر از رویدادهای انقلابی مشهد است. خاطرم هست که یک روز خبر رسید مردم فروشگاه ارتش در خیابان بهار را گرفتهاند. ما هم رفتیم و تا عصر درگیر خالی کردن اجناس فروشگاه بودیم تا آنها را به دست نیازمندان برسانیم. در این بین شاید هزار نفر از مردم هم به کمکمان آمدند. مردم کامیونها را از اجناس پر میکردند.
شاید از ۱۰ ماشین، فقط ۵ ماشین دست ما انقلابیها افتاد و بقیه را مردم بردند. چند ساعت بعد بنا به فرمایش امام که اجناس فروشگاه، بیتالمال است و حقالناس محسوب میشود، مردم اموال را برگرداندند، بهطوریکه خیلی از اقلام فروشگاه ارتش، چند ساعت بعد سرجایش قرار گرفته بود.
یکشنبه خونین مشهد
۹ دی ۵۷ خیابان بهار از میدان برق تا تقیآباد، مملو از جمعیتی بود که برای راهپیمایی آمده بودند. آن روز خیلی شلوغ بود، حتی از روستاها هم برای تظاهرات به مشهد آمده بودند. مردم برای همبستگی با استانداری راه افتاده بودند؛ از آنطرف ارتش هم با تانکهایش آمده بود و مردم خیال میکردند که آنها هم میخواهند اعلام همبستگی کنند؛ برای همین از خوشحالی روی تانکها رفته بودند، اما ناگهان دستور حمله صادر شد و عوامل رژیم شروع به تیراندازی کردند.
آنهایی که روی تانکها بودند، به پایین پرت شدند. از بالا هم بالگردها به سمت مردم شلیک میکردند. روز بعد یعنی ۱۰ دی، مردم دوباره به راهپیمایی پرداختند و اینبار نظامیها نهتنها به قتلعام گسترده مردم در بیمارستان امامرضا (ع) و اطراف آن پرداختند، بلکه در دیگر نقاط شهر هم به هرکس که میرسیدند، شلیک میکردند. به این ترتیب عمق جنایت رژیم در چهارراه و میدان شهدا، چهارراه لشکر، استانداری و میدانهای دهدی، تقیآباد و خیابان بهار بهوقوع پیوست و این روز به «یکشنبه خونین» معروف شد.
اخراج ایرانیها از مکه به دستور ساواک
سال ۵۷، همراه با همسرم برای ادای فریضه عمره به مکه رفته و قصد کرده بودیم ششماه بمانیم تا حج واجب را هم بهجا بیاوریم. در مسیر سفر وقتی به کشور ترکیه رسیدیم، دیدم که عکس شاه را بهصورت برعکس روی محل جمعآوری زبالهها زدهاند. این صحنه در کشور اُردن هم تکرار شد، اما در عربستان خبری نبود.
شستم خبردار شد که اتفاق جدیدی افتاده است. وقتی به مدینه رسیدیم، آقای کافی را دیدم که برای ایرانیها اخبار روز را نقل میکند. از آن روز کارمان در مدینه و مکه شده بود دورهم جمع شدن و وقایع روز ایران را از زبان آقای کافی شنیدن. سه ماه بعد کافی به ایران بازگشت و همزمان که خبر این تجمعها به گوش ساواک رسیده بود، به دولت سعودی دستور داد که همه ایرانیها را از عربستان اخراج کرده و به ایران برگردانند. در همین بحبوحه خبر تصادف و کشته شدن این روحانی مبارز به گوشمان رسید. سرانجام شرطهها ما را بازداشت کردند و چند روزی در زندان بودیم تا اینکه ما را با هواپیمای سعودی به ایران بازگرداندند؛ البته هزینه دو سرِ پرواز را هم نفری ۵ هزار تومان حساب کردند که برای آن دوران، مبلغ زیادی بود.
مولاداد نیکبخت متولد ۱۳۱۸ در روستای حسنآباد سرجام است که از ششسالگی به همراه خانوادهاش به مشهد میآید. او که زمان انقلاب، راننده اداره راهوترابری بوده، به روایت وقایعی میپردازد که از نزدیک دیده و در برخی از آنها نیز نقشی داشته است.
ماجرای حمله به خانه آیتا... شیرازی
من همیشه در خانه آیتا... شیرازی بودم. آن روزها با موتورهای تریل در خیابانها چرخ میزدیم و هرجا که خبر و سروصدایی میشد، پیشقدم میشدیم. دستورها را هم ازطریق یکی از بزرگانمان از پسر آیتا... شیرازی میگرفتیم. آن زمان پایگاه مقاومت، متعلق به جانفدایان شاه در خیابان شاهرضا (چهارراه شهدا) قرار داشت. یک روز نیروهای مقاومت و گارد شاهنشاهی به خانه آیتا... شیرازی حمله کردند و در این درگیری، چند نفر زخمی شدند. من و تعدادی دیگر، چون دستمان خالی بود، به دستور ایشان از روی دیوار خانه شان فرار کردیم. این جریان چند روز قبلتر از غائله بیمارستان امامرضا (ع) رخ داد.

نهم دی ماه مردم را به گلوله بستند
۹ دی بود که مردم در خیابان ملکالشعرای بهار تظاهرات کردند. مردم از سمت میدان برق به سمت استانداری و نیروهای شاهنشاهی هم از میدان تقیآباد راه افتاده بودند. توپ و تانک آمد و مردم را به گلوله بستند. مردم از جلو در محاصره تانکها بودند و از پشت سر نیز به محاصره نیروهای ارتش درآمده بودند، بنابراین ریختند داخل بیمارستان و پشت سرشان هم ماموران رفتند و کشتار ادامه یافت. تا چشم کار میکرد، کفش در خیابان ریخته بود. من هم آنجا بودم و با شلوغ شدن اوضاع، یک روحانی را سوار ترک موتورم کردم و فرار کردیم.
امامخمینی به ملت گفتند که سرشان را بتراشند تا سربازهای فراری شناسایی نشوند
همه، سرشان را تراشیدند
دمدمههای پیروزی انقلاب بود که امامخمینی دستور تعطیلی ادارهها و فرار سربازها را از پادگانها دادند، همچنین به ملت گفتند که سرشان را بتراشند تا سربازهای فراری شناسایی نشوند. بهدنبال این جریان، همه آنهایی که سنشان به خدمت سربازی میخورد، سرهایشان را تراشیدند. پس از پیروزی هم امام دستور بازگشت مردم به خدمت دولتی و برگشت سربازها به پادگانها را دادند.
حفاظت از آمریکاییهای دستگیرشده
زمانی که سفارتخانه آمریکا بعد از انقلاب تسخیر شد، آمریکاییها را درون ساختمانی کنار اداره پست باغ ملی بردند و من هم از کسانی بودم که شبها برای حفاظت از آنها با تفنگ بادی نگهبانی میدادم. میگفتند آمریکاییهای بازداشتشده، ۳۰ نفری میشوند، اما من هیچوقت آنها را ندیدم که تعدادشان را بدانم.
ساختن جاده شاندیز و آزادی زندانیان سیاسی
شبها برای درست کردن جاده شاندیز، روی کامیون اداره راه کار میکردم. مسئولان اداره گفتند، چون اوضاع نابسامان است و ماشینهای دولتی را آتش میزنند، نباید کار کنید، اما اجازه دادند اگر کسی دوست دارد، به میل خودش این کار را انجام دهد. من یکی از داوطلبانی بودم که در آن شرایط، مشغول ساخت جاده شدم. یک روز هم من و تعدادی دیگر، نیروهای مردمی را سوار کردیم و بردیم زندان مشهد تا زندانیان سیاسی را آزاد کنند. فکر کنم ۵ دی ماه بود؛ آن روز من فقط مردم را پیاده میکردم و برمیگشتم و در جریان برنامهها، رویدادها و سخنرانیهایش قرار نگرفتم.
مصادره شرکت فرحناز پهلوی در نیشابور
این خاطره که تعریف میکنم، سال بعد از انقلاب اتفاق افتاد، اما شنیدنش خالی از لطف نیست. خاندان پهلوی در روستای دیزباد نیشابور شرکتی به نام فرحناز داشتند که کارهای دامداری، کشاورزی و قالیبافی را انجام میداد. در شلوغیهای انقلاب ازطریق یکی از بستگانم که ساکن روستا بود، خبردار شدم که خاندان پهلوی قصد بردن اموال شرکت و دامها و قالیها را دارد. من هم جریان را به سیدعلی شیرازی گفتم و او در نامهای خبر را به کمیته مشهد رساند و آنها هم به کمیته نیشابور و پاسگاه قدمگاه اطلاع دادند.
به این ترتیب ۹ صبح روز بعد همه به دیزباد رفتیم و انبار و چکها و... را تحویل گرفتیم و لاک و مهرشده به کمیته سپردیم. سربهزنگاه رسیده بودیم؛ چون از طرف پهلوی ۱۰ ماشین برای بار زدن داراییها آمده بودند که درونشان کوکتلمولوتف انداختیم و آنها هم ترسیدند و فرار کردند. پس از ۱۰ روز که کارها تمام شد، به مشهد برگشتم، اما بهخاطر اینکه دو روزش را غیبت از کار خورده بودم، توبیخ شدم و این در حالی بود که آیتا... طبسی که رئیس کمیته مشهد بود، نامهای به اداره زده بود مبنی بر اینکه من خدمت بزرگی کردهام.
محمد ابراهیمی، متولد ۱۳۲۸ روستای حسنآباد سرجام، نیز که از کودکی ساکن مشهد شده و قالیباف بوده است، خاطرهای از یکشنبه خونین مشهد روایت میکند؛ روزی که در آن هیاهو نزدیک بود جانش را از دست بدهد.

تو که زندهای
همیشه در همه راهپیماییها شرکت میکردم. ۱۰ دی همراه با سه تا از دوستانم برای راهپیمایی سمت بیمارستان امامرضا (ع) رفته بودیم که یکمرتبه شلوغ شد. ماموران با تانکها به سمت مردم حمله کردند. با بدبختی خودمان را به کنار دیوار رساندیم؛ وگرنه زیر تانک له میشدیم. هرکه روی زمین میافتاد، دیگر نمیتوانست بلند شود و زیر دست و پای مردم یا زیر تانکها جان میداد. فرار کردیم و به خانهای رسیدیم. یکی روی شانههای من رفت و پرید توی حیاط و در را برای جمعیت باز کرد.
هزار نفری میشدیم که ریختیم توی خانه و آنجا پناه گرفتیم. صاحبخانه پیرمردی بود که رو به آفتاب نشسته بود و قرآن میخواند و اصلا نپرسید که هستید و چرا توی خانه من ریختید. پسرش هم کمی بعد برای آنهمه جمعیت چای آورد که نمیدانم چطور امکان پذیرایی از این همه آدم سرزده را داشتند؟ آنها در خانهشان تلفن داشتند.
آن زمانها تلفن نوبر بود و هر کسی نداشت. نگران شدیم نکند میخواهند به ساواک خبر دهند؛ برای همین هم دل را به دریا زدیم و از در پشتی خانه با ترس و لرز و احتیاط بهمرور خارج شدیم. از کوچههای پیچدرپیچ رفتیم و آخرش از چهارراه نخریسی سر درآوردیم. آن ساعت دیگر سروصداها کم شده بود. وقتی به خانه خودم در چهنو رسیدم، دیدم پدرم گریه میکند. آخر همسایههایمان به او گفته بودند که من کشته شدهام. آن روز هرکه من را میدید، میگفت: «تو که زندهای!»
*این گزارش در شماره ۱۸۶ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۱۹ بهمن سال ۱۳۹۴ منتشر شده است.
