
با اینکه درون دنیای تو همهچیز سیاه و تاریک است اما خیلی چیزها را دیدهای و شنیدهای و حالا داری به آن لحظه نزدیک میشوی. از وقتی یک تکه گوشت بودي که فقط مغز و قلبش تکمیل شده بود، میدیدی و میشنیدی.
یک نفر بود که همیشه با تو حرف میزد و تو میدانستی او با چه شوقی برای آمدنت لحظهشماری میکند. وقتی قلبت شروع به تپیدن میکرد عشق او را خوب احساس میکردی و با گرمای اشکهایش عجین شده بودی. حالا که میآیی همه آرزویش میشوی، بهار زندگیاش.
با آمدن تو، او سوز زمستان خانهاش را راهی کرده و پنجره را برای آمدن بهار میگشاید. فقط چند دقیقه به آمدنت مانده، چند دقیقهای که به آمدن بهار و سال نو هم مانده، چه آمدن خوبی که همراه با آرزوهای قشنگ و دعای سال تحویل خواهد بود.
اولین سال تحویلی است که سر سفره هفتسین و کنار خانوادهام نیستم، خودم خواستم، برعکس خیلی از آدمهایی که دوست دارند و آرزویشان در این لحظه نشستن کنار سفره ترمه و نگاه کردن به رقص ماهیها جلوی آینه و شمعدان قدیمی در سفره و دعای سال تحویل و دیدهبوسی است، مثل بیمارانی که این روزها را در بیمارستان سپری میکنند و وقتی به آنها میرسی این حسرت را بیش از هر وقت دیگر در چشمانشان حس میکنی.
اما این شرایط برای زنهایی که آخرین ساعت زمستانی را به خاطر تولد نوزادانشان در بیمارستان ماندهاند زمین تا آسمان توفیر دارد. بخش زنان و زایمان بیمارستان شهیدهاشمینژاد در محله طلاب مشهد به عنوان تنها بیمارستان دولتی منطقه ما در این روز مانند بقیه روزها شلوغ است و قرار است نوزادانی در این روز متولد شوند و چه بهتر که ما اولین روز تولد آنها را که اولین روز بهار نیز هست ثبت کنیم.
عقربههای ساعت روی ۱۴:۳۰ ایستاده که وارد بیمارستان میشوم. قرار است خانم رحیمی برای هماهنگی بیشتر با بخش زنان و زایمان همراهیام کند، در بخشی که ورودی بیمارستان قرار دارد منتظر میمانم. چند نفر از کارکنان درحالیکه سفره هفتسینی روی یکی از میزهای کارشان پهن کرده و دور تا دور آن نشستهاند زیر لب چیزهایی میگویند که به نظر میرسد مشغول خواندن دعا هستند.
آماده رفتن میشویم که همانجا سال تحویل میشود و همه با هم دیدهبوسی میکنند و در این بین من نیز به نظر آنها آشنایی میشوم و یکی یکی روی هم را میبوسیم و سال نو را به هم تبریک میگوییم. این یک قانون ننوشته در این مکان است که اینجا همه زود با هم آشنا میشوند وگر نه زندگی برایشان سخت میگذرد.
به سمت بخش زایمان راه میافتیم و به در فلزی بزرگی میرسیم که بهرویمان بازش میکنند. برایم جالب است که این بخش در این روز اصلا خلوت نیست، یک علت آن حضور همراهان بیمار است که بخت یارشان بود و لحظه سال تحویل و ساعت ملاقات با هم یکی شد.
یکی از اتاقها را انتخاب میکنم و وارد میشوم. کنار تختی میایستم که زنی روی آن دراز کشیده و انتظار میکشد كه برای بار دوم نو رسیدهاش را در آغوش گیرد.
مرضیه مرادی با چشمهایی که از شدت دردی که کشیده بیحال شده به نقطهای خیره مانده و چیزی زیر لب زمزمه میکند. او ظهر همین روز یعنی دو ساعت قبل از سال تحویل نوزادش را به دنیا آورده است و برخلاف اینکه فکر میکردم حال و حوصله حرف زدن نداشته باشد، چند دقیقهای با هم صحبت میکنیم.
با اینکه روی تخت بیمارستان درازكشيده و هنوز انرژی لازم را به دست نیاورده اما در خیال خود قهرمانی شده برای حمایت از تنها فرزندش و تلاش برای به موفقیت رساندن او، شاید این حس و انرژی مربوط به حادثهای باشد که زندگیاش را تغییر داد.
داستان زندگی این زن ۳۵ ساله کمی شبیه به قصههاست، اما مگر قصهها غیر از واقعیتند. ۶ سال پیش مرضیه یک دختر ساده لرستانی بود که وقتی یک روز بیخیال از بازیهای سرنوشت سوار بر یک خودروی معمولی داشت از یکی از خیابانهای شهرش میگذشت تصادف کرد و از ماشین به بیرون پرتاب شد.
از آن پس هر دو پای مرضیه فلج شد و دیگر نتوانست با آنها راه برود. از آن پس ویلچر تنها همدم زندگی او شد. خانواده مرضیه که هر روز شاهد آب شدن او بودند تصمیم گرفتند برای بهتر شدن روحیه دخترشان و همچنین گرفتن شفا او را به مشهد بیاورند.
هنوز حالش کاملا سرجا نیامده و انگار درد زایمان هنوز در وجودش هست. با این حال هر وقت یاد دخترکوچکش میافتد همه وجودش را شادی و نشاط در بر میگیرد. نفسی تازه میکند و از آن روزی میگوید که برای اولین بار مقابل گنبد امامرضا(ع) ایستاد.
همانجا بود که صدای شکسته شدن قلبش را شنید و فروریختنش را دید. اشک میریخت و از امامرضا(ع) طلب شفا میکرد. میگویند هر کس با دل شکسته پیش امامرضا(ع) میرود جوابش را میگیرد. شاید بعضی از ما جواب همان چیزی که بخواهيم را نگیریم اما این بستگی به دل ما دارد و به بزرگی خواسته ما.
بعضی آدمها حاجتشان طور دیگری برآورده میشود، آن طور که صلاح است این را همیشه شنیده بودم اما وقتی از زبان مرضیه شنیدم باورش کردم. امامرضا(ع) به جای دوپا زندگی دیگری به این دختر لرستانی بخشیده بود اما چطور؟
همه اتفاقها زود افتاد انگار قسمت بود مرضیه آن روز در مشهد بماند و زندگی او بهار تازهای به خود ببیند. این چیزها را حالا در حالی تعریف میکند که میگوید روزهای اول درکش نکرده بود.
جریان ماندگار شدن مرضیه در مشهد به آشنایی خانوادهشان با یک خانواده مشهدی و وصلت دو جوانشان برمیگردد، میگوید: همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا نفهمیدم چطور شد. مرضیه و همسرش با هم ازدواج کردند و زندگی سادهای تشکیل دادند.
حالا مرضیه فهمیده كه امامرضا(ع) به جای پاهای فلجش زندگی او که مریض و بیروح شده بود را شفا داده اما وقتی فهمید موجودی زنده در وجود او دارد پرورش مییابد اين را به معناي واقعي درک کرد و از امامرضا(ع) به خاطر این لطفش تشکر کرد.
میگوید: شاید اسمش را یاسمن بگذارم. مرضیه حالا حرفهایش رنگ بغض گرفته و چشمانش خیس اشک شوق است. لحاف روی پایش را کنار میزند و میگوید: این دوپا که هیچ ارزشی ندارد به خاطر این بچه حاضرم جانم را بدهم تا او از زندگیاش لذت ببرد.
فقط یک مادر میتواند برای فرزندش آرزوهای قشنگ داشته باشد. مرضیه وقت سال تحویل همه آرزوهای خوب و قشنگ را برای «یاسمنش» کرده و طوری آنها را بازگو میکند که گویی دوباره در همان زمان قرار گرفته است. میگوید: دوست دارم دخترم سالم باشد.
او که لحظه تحویل سال را با نوزاد چندساعتهاش تنها بوده، ادامه میدهد: بعد از اینکه زحمات پرسنل و پزشکان این بیمارستان را به چشم خودم دیدم آرزو کردم دخترم در آینده پزشک يا ماما شود اما این بستگی به میل و علاقه و استعداد خودش دارد و او هر شغلی را برای آیندهاش انتخاب کند با همه وجودم برایش تلاش خواهم کرد. مرضیه هنوز در حال خودش است که قرار براي عکسگرفتن را برای چند روز بعد در خانهاش میگذارم و با او خداحافظی میکنم.
وقتی زحمات پرسنل و پزشکان این بیمارستان را به چشم خودم دیدم آرزو کردم دخترم در آینده پزشک يا ماما شود
پرستاران مشغول آماده کردن زائوهای دیگر هستند و پشت در شیشهای که اتاقهای استراحت را جدا کرده چند خانم روی تخت آماده رفتن به اتاق زایمان هستند، گویی قرار است امسال نوزادان زیادی آمدنشان را با آمدن بهار همراه کنند. وارد یکی دیگر از اتاقها میشوم و از ميان خانوادههایی که برای دیدن مادرها و نوزادانشان دور تختها را گرفته اند عبور میکنم.
مادری ۲۹ ساله فرزندش را در آغوش کشیده و او را میبوسد.امالبنین صابری اسم دخترش را با کمک خانواده انتخاب کرده و از حالا او را عسل صدا میزند. میگوید: این آرزو را لحظه سال تحویل با تمام وجودم کردم که عسلم خوشبختی را در تقدیرش داشته باشد.
امالبنین که این فرزند دومش است ادامه میدهد: احساس خاصی برای به دنیا آمدن عسلم داشتم زيرا عاشق فصل بهار هستم و به سال تحویل هم خیلی اعتقاد دارم و این را برای دختر کوچکم به فال نیک میگیرم. او در حالیکه عسل را در آغوش گرفته و آن را نوازش میکند چیزهایی در گوشش زمزمه میکند.
آنها را با هم تنها میگذارم. در این اتاق چند تخت دیگر هم هست و مادرانی كه برای دیدن دوباره نوزادانشان لحظهشماری میکنند اما چهره زنی که تازه از اتاق زایمان بیرون آمده و غم در چهرهاش موج میزند توجهم را به خود جلب میکند.
غم در چهرهاش موج میزند انگار هیچ نقطه امیدی در پس نگاهش وجود ندارد. برایش این آمدن و رفتن زودهنگام خیلی سخت گذشته است زیرا در این روز مجبور شده برای بار دوم با فرزند چندماهه اش خداحافظی کند. معصومه حاجینژاد ۲۸ سال دارد و برای دومین بار است که باردار شده، اما هر دوبار به خاطر مشکل قلبی جنین مجبور شده آنها را کورتاژ کند.
معصومه خیلی دوست داشت اسم دخترش را یاسمن بگذارد که قسمت نشد. برایش آرزو میکنم سال آینده فرزندش در آغوشش باشد. از اتاق بیرون میروم برخی مادران که عمل زایمانشان تمام شده را به اتاقها میبرند و من از فرصت استفاده میکنم و به اتاق بچهها سری میزنم.
برخی بچهها زودتر به دنیا آمده و در دستگاه قرار گرفتهاند، از بقیه بچهها هم مراقبتهای لازم صورت ميگيرد. در این بین دو نوزاد دوقلو توجهم را به خود جلب میکنند اما پرستار میگوید كه زیاد نباید در این اتاق بمانم.
اگرچه فاصله تختهای این اتاق زیاد نیست اما قصه زندگی هر کدام از آدمهایش فاصله زیادی با دیگری دارد. شهناز گرگیج چند دقیقه قبل از سال تحویل عمل زایمانش تمام شده و حالا کمی هوشیار است، در همان حال و هوا میگوید: پسرم روز اول بهار به دنیا آمده و این را به فال نیک میگیرم.
میگوید: میخواهم اسمش را امیرحسین بگذارم و آرزویی ندارم جز اینکه در آينده به جایی برسد. هنوز کنارش ایستادهام که ادامه میدهد: لحظه سال تحویل دعا کردم فرزندانم شناسنامهدار شوند.
آری زندگی مادر امیرحسین هم برای خود قصهای دیگر دارد، او چندین سال پیش با مردی مهاجر افغانستانی ازدواج میکند و زندگی مشترکش را شروع میکند و کمکم صاحب دو فرزند میشود؛ یک پسر ۱۰ ساله و دختری ۷ ساله.
اما قصه زندگی او به این دلیل غصهدار شده که فرزندانش هنوز شناسنامه ندارند. میگوید: هیچ کدام از بچههایم شناسنامه ندارند. امروز هم هنگام سال تحویل تنها دعایم این بود که فرزندانم شناسنامهدار شوند تا بتوانند درس بخوانند و برای خودشان کسی شوند.
با پرستاری که همراهم است به بیرون میرویم. یکی از پرستارها به نام خوازه از من دعوت میکند به سفره هفتسینشان سری بزنم چه سفره هفتسینی. این پرستار خوش ذوق که چند سالی است سال تحویلهایش در بخش زنان و در کنار نوزادان و مادران میگذرد هر سال سفره هفت سین جالبی درست میکند که سینهایش را ست سرم، سرسوزن، سوزنگیر، سفالکسین، سرنگ، ست سزارین و... تشکیل میدهد.
او مهمترین سینش را در این سفره «ست حیات» عنوان میکند، این قشنگترین و زندهترین سفره هفت سینی است که تاکنون دیدهام و این بهانهای میشود برای چند لحظه تأمل و دعایی متفاوت در روز سال تحویل.
*این گزارش یکشنبه، ۱۸ فروردین ۹۲ در شماره ۴۸ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.