محمود مولایی، فعال انقلابی به دست ضدانقلاب شهید شد
قصه خانواده مولایی از رسالت۸۱ شروع میشود؛ جایی در محله سیسآباد مشهد. از حوضی بزرگ در گوشه حیاط خانهای قدیمی که بیشاز یکصدسال قدمت دارد. حوضی که بچههای قدونیمقد آن خانه به چشم خود دیدند پدر و پدربزرگشان صبح و ظهر و شام در آن وضو میگیرند.
دیانت پدران و باورهای مذهبی و روحیه انقلابی در هفت پسر و یک دختر کوچک این خانه ریشه دوانده بود. بزرگترین این هفت پسر، محمود بود. اندوه و خستگی راه سنگلاخ داغ عزیز دیدن، در چشمهای پدر شهید نمود دارد، وقتی دارد برایمان از خاطرات جوانش میگوید؛ با وقاری که از پدر شهید انتظار میرود قصه محمودش را برایمان روایت میکند، درحالیکه به عادت برخی از قدیمیها کلاه پوستیاش را در خانه هم به سر دارد.
مادر شهید، از همان آغاز گفتگو نشسته کنج خانه و چادر مشکیاش را محکم گرفته و زل زده به عکس پسر بر سینه دیوار. میگوید: مدتی است که بیمارم و از شدت درد کمر نمیتوانم از جایم بلند شوم. منظورش را خوب میفهمیم؛ داغ پسر ۱۷ساله برای مادر کمرشکن است دیگر. در این میان برادر مودب شهید هم با ما همراه است تا تصویرمان از او هرچه کاملتر شود...
هم و غمش شده بود شرکت در تظاهرات و پخش اعلامیه...
حسین مولایی پدر شهید: محمود بچه سربهراهی بود. آزارش به مورچه هم نمیرسید. از همان دوران نوجوانی این پسر به جبینش شهادت میدیدم. احساس درونیام به من میگفت این بچه بهزودی از بین ما خواهد رفت.
درست یادم میآید در انقلاب۵۷، ۱۴سال بیشتر نداشت اما بهاندازه مردی عاقل و بالغ میفهمید و علیه شاه فعالیت میکرد؛ هرکاری که از دستش برمیآمد. من و مادرش همیشه آخرین افرادی بودیم که از فعالیت انقلابیاش سردر میآوردیم؛ آن هم ازطریق دوستان و بچهمحلها.
به ما حرفی نمیزد؛ چون تصور میکرد مانعش میشویم اما گاهی که جستهگریخته از تظاهرات میگفت تشویقش میکردم راهش را ادامه دهد؛ چون به پسر انقلابی و مومنم افتخار میکردم. آن زمان پاتوق نیروهای انقلابی و تحرکات حزباللهیها خانه آیتا...شیرازی و مسجد ملاهاشم در بالاخیابان و طبرسی و چند نقطه دیگر شهر بود.
دیگر کسی از توپ و تانک و مسلسل نمیترسید. محمود من هم تمام هموغمش شده بود شرکت در تظاهرات و پخش اعلامیه و بسیجکردن نیروهای محلی و مردمی و کارهای دیگر... روحیه عجیبی داشت این پسر.
کرسیهای رایگان...
محمود تمام هموغمش شرکت در تظاهرات، پخش اعلامیه و بسیجکردن نیروهای محلی بود
این تمام قصه محمود من نیست. بچه ۱۴ساله صبحها به نجاری مشغول بود. در و پنجره این خانهمان را او ساخته است. از هر راهی برای کمک به دیگران استفاده میکرد. یادم نمیرود؛ آن زمان که هوا خیلی سرد میشد، محمود از هنر نجاریاش استفاده میکرد و رایگان برای خانوادههای کمبضاعت کرسی میساخت یا نفت تهیه میکرد و برایشان میبرد.
زمان بیرونراندن دستنشاندهها
عاشورای۵۷ اوج درگیریهای دستنشاندههای رژیم پهلوی و مردم مظلوم بود. حکومتنظامی اعلام شده بود اما مردم دستازجانشسته بیمحابا به دل خیابانها زدند. روز قبل یعنی تاسوعا هم هزاران نفر از مردم مشهد و اطراف مشهد راهپیمایی کرده بودند. تجهیزات نظامی و تانکهای رژیم روبهروی باغ نادری مستقر شده بود.
محمود تا این موضوع را شنید، بچهمحلها را بسیج کرد و روانه چهارراه نادری شدند. گاهی هرطور بود، بچهمحلها را از تجمعات باخبر میکرد و آنها نیز با تشویقهای محمود در تظاهرات مردمی شرکت میکردند. «وقت، وقت دفاع است و بیرونراندن دستنشاندههای استکبار»؛ این تکیهکلام پسر ۱۴سالهام بود. آن روز چنان درگیری شدیدی میان مردم و گارد شاهنشاهی به وجود آمد که صدای آن مثل توپ در شهر ترکید.
از نجاری تا کمیته صحرایی
بعداز پیروزی انقلاب هم یکپایش مسجد محل بود و پای دیگرش، پاسگاه صحرایی که آن موقع تبدیل شده بود به کمیته صحرایی. اوایل عضو بسیج شده بود و بعد هم وارد کمیته انقلاب اسلامی. آنقدر شایستگی از خودش نشان داده بود که در همان سنوسال کم دو دوره ماموریت به شهرهای تهران و نیشابور اعزامش کردند تا آموزشهای خاصی ببیند.
بعداز کمیته صحرایی به کمیته مرکزی منتقل شد. هوش و حواس این بچه به همه امور زندگی بود و از ما غافل نمیشد؛ هرچند که برای نابودی دشمن این مردم بیدفاع هم هرکاری میکرد. شب و روز نمیشناخت.
خیابانی که قتلگاه شد
خون شهدا به بار نشست و شاه از ایران فرار کرد و انقلاب پیروز شد اما این خوشی دیری نپایید؛ چون دو سال نکشید که مصیبت جنگ به جان کشور افتاد. من پدر بودم و میدیدم دل در دل محمود نیست. او داشت کمکم آماده میشد که برود جبهه اما...
ساعت۱۱ ظهر بیستوششم مهر سال۶۰ هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. آن روز باران میآمد و محمود لب حوض وضو میگرفت و من که مشغول مرتبکردن پشتبام برای قیرگونی بودم، او را زیرچشمی میپاییدم.
بهشوخی گفتم: «ملا! هنوز که وقت نماز نیست!» خندید و گفت: «تا من نماز قضایی بخوانم، اذان هم میگویند.» بعد، از خانه بیرون رفت و دیگر برنگشت. باور کنید حتی مرور آن خاطره برایم سنگین و تلخ است.
چند ساعت بعد کوی دکترا میشود قتلگاه پسرم؛ منافقان کوردل سد راه او و سه همکارش به نامهای سلطانی و باغبانی و کریمی شده بودند و آنها را به گلوله بسته و محمودم و دوستانش را به شهادت رسانده بودند.
از آخرین دیدارم با او چندساعتی نگذشته بود که تلفن خانه به صدا در آمد؛ یکی از همکاران کمیته بود و خبر شهادت محمود را داد. به مادرش چیزی نگفتم اما این غم آنقدر بر دلم سنگینی میکرد که موضوع را با عموی محمود درمیان گذاشتم.
فردا صبح خانوادگی و به بهانه مجروحیت سطحی محمود بهسمت کمیته مرکزی رفتیم. مادرش را کمکم آماده کردم تااینکه سرانجام همه دربرابر جسم غرق به خون پسر ۱۷سالهام قرار گرفتیم.
آستینهایش را بالا زد تا راهی تظاهرات شوم
کبری غفوریان، مادر شهید: یکبار در آشپزخانه مشغول انجام کارهای خانه بودم که محمود از راه رسید. از شرکت در تظاهرات میآمد. او به سمت من آمد و گفت: «مادر جان چرا در خانه نشستهای و در تظاهرات شرکت نمیکنی؟ خودم همه کارهایت را انجام میدهم.» دیدم آستینهایش را بالا زد و مثل دختر خانه شروع کرد به کمککردن. از آن روز به بعد چندینبار در تظاهرات شرکت کردم.
برایمان کلاش و ژ ۳ چوبی میساخت
امیررضا مولایی؛ برادر شهید: وقتی آن خدابیامرز شهید شد، من هفتهشتساله بودم. با ما بچهها خیلی خوشبرخورد و صمیمی بود و مدام به نماز و فعالیتهای مذهبی مانند رفتن به مسجد و سینهزنی برای امامحسین(ع) تشویقمان میکرد.
تصویر او با آن لباس پلنگی بسیجی از یادم نمیرود که موقع پیادهشدن از ماشین همکارهایش، اسلحه کمریاش را درمیآورد و به آنها میداد و بدون اسلحه وارد خانه میشد؛ چون باوجود ما بچههای کمسنوسال، وجود اسلحه در خانه خطرناک بود.
البته از ما میخواست که برویم و از نزدیک پایگاه بسیج را ببینیم و در انباری کوچکی که ته حیاط بود، برایمان کلاش و ژ3 چوبی میساخت. با رفقا و بچههای محل هم صمیمی بود و آنها را به عضویت در بسیج تشویق میکرد.
جان شیرین نثار بهار
و اما قصه انقلاب در رسالت۸۱ و محمود مولایی، نخستین شهید محله سیسآباد ادامه دارد؛ برادران محمود و هممحلهایهایش همانطورکه قصه را با دفاع مقدس از آب و خاک و آرمانهایشان در روزگار جنگ هشتساله تداوم بخشیدند، امروز هریک در جایجای این محله به خدمتی مشغولند؛ یکی در کسوت فرهنگی و دیگری با شغل آزاد و...
در کنج حیاط بزرگ و قدیمی خانه مولاییها، دیگر خبری از حوض نیست؛ تنها درختی خشکیده است در گوشه حیاط که به انتظار بهار نشسته اما بهار راستین را خانواده شهید و اهالی محل به ارمغان خواهند آورد با کوشش هرروزه برای آبادساختن کشوری که شهید محمود مولایی بهخاطرش جان شیرین را نثار کرد. قصه رسالت۸۱ همچنان ادامه دارد.
* این گزارش یکشنبه، ۱۲ بهمن ۹۳ در شماره ۱۳۸ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.


