نیروی انتظامی

پرونده پرنده فروشی‌های محله رده بسته شد
بازگشایی مجدد این مغازه‌ها زمان مشخصی ندارد و به عملکرد صاحبانش برمی‌گردد؛ اینکه تعهد محضری بدهند برای همسایه‌ها چه از نظر بهداشتی و چه اجتماعی مزاحمتی ایجاد نخواهند کرد.
شهادت خاموش شهیدمهدی خموشی در حمله تروریستی
به همکارش که گفته بود «تو بچه کوچک داری. نرو؛ بگذار من بروم» گفته بود «این‌بار من می‌روم، دفعه‌های بعد شما.» همین‌طور هم شد. او رفت و دیگر برنگشت! ‌شهید‌مهدی خموشی پنجم آبان امسال در حمله گروهک جیش‌الظلم به شهادت رسید.
یاری‌رسان مردم محله بعد از بازنشستگی
محمدرضا قوسی، سرهنگ بازنشسته نیروی انتظامی (فراجا) با تأسیس نانوایی، نیاز اهالی محله امیریه را برطرف کرده است. در کار خیر هم دستی بر آتش دارد.
شهادت روی خط مرزی
لباس رزم پوشیدند و راهی شدند. با هزاران امید و در همه دوران خدمت منتظر بودند که خاطره های خوب و دوستی های همیشگی را با خود سوغات بیاورند. فرقی نمی کرد چندماه خدمت باشند یا کادر چندساله. مادر، پدر و خانواده ای چشم به راه داشتند در شهرشان. می توانستند نقطه دیگری از کشور خدمت کنند یا در شغل دیگری. می شد آن روز، آن حادثه رخ ندهد و با آسودگی به خانه برگردند اما درگیری با اشرار و متجاوزان رخ داد و همه چیز خیلی زود تمام شد.چه کسی باور می کرد چشم های منتظر نزدیکانشان روزی به عکس تابوتِ روی دوش هم رزمانشان بیفتد.
سنگی که مرا نرم کرد
«سرهنگ2 علی کمالی» در نوزده‌سالگی‌ رشته سنگ‌نوردی را به‌طور حرفه‌ای انتخاب کرد و تا به امروز در آن فعالیت کرده است. رشته ورزشی‌ای که تا قبل از ورودش به دانشگاه افسری امام علی(ع) شناخت چندانی از آن نداشت و فکر نمی‌کرد یک روز بتواند در مسابقات این رشته مقام‌آور باشد. کسب مقام اول در نهمین دوره مسابقات سنگ‌نوردی قهرمانی ارتش گرایش سرطناب در سال گذشته؛ سبب شد تا گفت‌وگویی با این ورزشکار سی‌وهشت‌ساله داشته باشیم که معتقد است تلاش و کوشش در زندگی می‌تواند هر مشکلی را مانند موم نرم کند.
عزتِ هادی؛ شهادت نیروی ناجا که رسم خانوادگی اش را زنده کرد
در سکوت خبری که همه در تعطیلات نوروز به سر می‌برند، خبر شهادت هادی در هیچ روزنامه‌ای درج نمی‌شود و در کانال‌های تلگرامی و صفحات اینستاگرامی میان تبریکات نوروز گم می‌شود. در اتفاقی 2 درجه‌دار ناجای کلانتری سناباد شهید می‌شوند، هادی عزتی و هادی صفایی. به خانه عزتی می‌رویم. اگر قبل از این یک نفر اسمش هادی بود، حالا کافی است این نام را از زبان هر کسی بشنوند تا نگاهشان به آن سو بچرخد و یک جست‌وجوی ناکام را آغاز کنند. انگار قرار است هادی برگردد. آن‌ها همه پر از هادی‌ شده‌اند و لحظه‌ای از نبودش غافل نیستند.
دوچرخه‌سواری‌های جناب سرهنگ
علی دهقان‌پور دوچرخه‌سواری را از کودکی شروع کرده است: پنج‌ساله بودم که پدرم برایم یک سه‌چرخه خرید که زین چوبی داشت و با برادرم سوارش می‌شدیم. بزرگ‌تر که شدم فاصله مدرسه تا خانه‌مان زیاد بود و آن را با دوچرخه می‌رفتم. چون پدرم نظامی بود و به اقتضای کارش زیاد مأموریت می‌رفت، وقت‌هایی که او نبود من با دوچرخه تمام خریدهای خانه را انجام می‌دادم تا اینکه دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه افسری شدم. از این پس به‌دلیل شرایط شغلی کمتر سوار دوچرخه می‌شده اما ورزش را هیچ وقت ترک نمی‌کند.