چندی است بوستانهای محدوده گلشهر پاتوق معتادان متجاهر شده و خانوادهها امکان استفاده از این مکانها را ندارند. این برنامه با هدف دعوت از خانوادههای اطراف برای حضور در بوستان و ناامن کردن فضا برای معتادان متجاهر برگزار میشود.
با خودم گفتم امام جماعت مسجد بودن خیلی خوب است، اما رُفقای دیگرم این کار را به نحو احسن انجام میدهند. روضهخوانی هم مقام بالایی دارد، اما باز یک عده دیگر در این میدان مشغول فعالیت هستند. باز نشستم و فکر کردم که اگر بروم وارد وادی قضاوت بشوم بد نیست، اما دیدم که جمع زیادی از طلبهها به عشق قاضی شدن وارد حوزه علمیه شدهاند. چند وقت بعد به این نتیجه رسیدم که بروم کارِ فرهنگی بکنم، هرچه سبک و سنگین کردم، دیدم خیلی از بچهها و سازمانها قبلتر از من به این فکر افتادهاند و پُر قدرت دارند کارشان را میکنند. پس آنجا هم جای من نبود.
در همان دوران گاهی یقه خودم را میگرفتم و به خودم میگفتم محمد! این همان زندگی بود که میخواستی داشته باشی؟ این همان چیزی بود که ادعای آن را داشتی؟ این گفتوگوی درونی همیشه با من بود. وقتی متوجه تفاوت نگاههای مردم میشدم، وقتی خودم را با دوستان و همکلاسیهایم مقایسه میکردم که زمانی همدوره بودیم و حالا در 2سطح کاملا متفاوت از اجتماع قرار داشتیم، زندگی برایم تحملناپذیر میشد.
وضعم خوب بود گاهی برای رفع خستگی با کارگرها تریاک میکشیدم همسرم بو برده و هر روز بساط دعوا در خانه به راه بود. برای فرار از درگیری بیشتر سرکار میماندم و به خانه نمیرفتم. کار کوره که خوابید تعطیل کردم و خودرویی خریدم که با آن کار کنم. تصادف کردم و خودرو را هم فروختم. این تصادف باعث شد در آمدم صفر شود. زنم در خانه مردم کار میکرد و اختلافمان هم آنقدر زیاد شد که به خانه راهم نمیداد. برای اینکه خرج موادم را در بیاورم مجبورم شدم ضایعات جمع کنم.این روایتی از کارتنخوابی در مشهدقلی است.
اگر کوچه حمام در خیابان حر13 را فاکتور بگیریم کوچه کشاورز6، دومین محور اصلی این محدوده است. جایی که به بازار شلوغپلوغش معروف است. از راسته تجاری کوچه عبور میکنیم تا به انتها برسیم. نگاهها، حرفها و صورتها همه چیز اینجا فرق میکند. بوی گندآب فاضلاب خانگی کم کم تمام مشاممان را پر میکند. رگههای خشونت حتی توی تن چرک دیوارها پیدا میشود. وجب به وجب روی دیوارها علامتی را میبینی که با اسپری رنگ حک شده است. بعدتر میفهمیم نشانهای است برای نشان دادن محل توزیع مواد مخدر. اینجا باید قلمرو اصلی ساقیها باشد. کوچهای میان هزارتوی باریک کوچههای این محله که به کوچه داروخانه معروف است! داروخانه مرکزی که دارو بهطور عمده در آن فروخته میشود! طبق گفته اهالی کوچه داروخانه توی کل شهر معروف است. جنس ساقیهای این کوچه جور جور است و هر جنسی بخواهی برایت رو میکنند.
در ۱۵ سالگی یک معتاد تمام عیار شدم. وقتی خودم معتاد شدم، متوجه شدم که پدرم نیز علاوه بر اعتیاد به الکل، به مواد مخدر اعتیاد پیدا کرده است. با معتاد شدن پدر، سروصداها و کتککاریها کمتر شد، چون پدرم یا نشئه بود یا خمار. از این بابت خوشحال بودم، چون کمتر در خانه کتککاری میشد، کم کم به دلیل درد مشترک که همان استعمال مواد مخدر بود، با پدرم دوست شدم. موادش را تهیه و بعد از آنکه بند و بساط مواد را آماده میکردم، درکنار هم مینشستیم و با خیال راحت تریاک مصرف میکردیم.
تلخ است روایت زندگی زنی که ماجرایش به چند دوره قسمت شده است؛ از بچگی تا نوجوانی و از نوجوانی تا جوانی و بعد. معصومه ع، در دفتر تسهیلگری محله پنجتن آلعبا روبهرویمان مینشیند. درحالیکه سعی میکند محمدرضای چندماهه را آرام کند، از گذشته حرف میزند. انگار قهوه تلخ و سنگینی را برای بار اول مزهمزه میکنیم. او هنر قالیبافی را خوب میداند و با کمک یک دار کوچک و نخهای رنگبهرنگ، خانوادهای را میچرخاند، اما صحبتهای او که در آستانه چهلسالگی روزگار پرحادثهای را از سر گذرانده است