یکی از ساکنان محله سرشور از ماجرای دعای خیر دیگران در زندگیاش میگوید: تأثیر دعای خیری را که از ته دل در حق آدم میشود، نباید دستکم گرفت.
بعد از کودتای سال ۱۳۳۲، فرهنگ سمعی و بصری برای آموزش ارائه میشود. در همین روزها مدرسهای در خیابان آزادی ساخته میشود بهاسم «نمونه». این مدرسه بهتمام معنا نو است و احمدعلی منتظری میشود یکی از معلمانش.
رضا برادرانفر مداح قدیمی محله نوده میگوید: در خانه ما یک صندوق بزرگ وجود داشت که پر از کتابهای مذهبی و ادبی بود. بزرگترین کتاب این صندوق، شاهنامهای بود که با خط نستعلیق و جوهر سیاه نوشته شده بود.
در طبس قدیم رسم بر این بود سه روز عروس به تخت میشد و زن و دخترها بهاصطلاح میآمدند به «سیل عروسی» یعنی تماشای عروس. عروس را در ایوان خانه روی صندلی مینشاندند و از دور و نزدیک میآمدند به تماشا.
حسن علیدوستحسینآباد از اولین تاکسیرانهای پایینخیابان است، میگوید: آن زمان خیابانهای پایینخیابان هنوز آسفالت نشده بود و مردم کنار پنجراه پایینخیابان میایستادند تا گاریهای اسبی، سوارشان کنند.
علی صفرمقدم میگوید: دیدم عراقیها با نفربر و تانک درحالیکه اسلحه را به سمتمان گرفتهاند، نزدیک میشوند.بلافاصله بعداز بیرون کشیدنمان از گودال، ما را به صف کردند و جوخه مرگ برایمان راه انداختند.
طاهره ارفع در هفدهسالگی در محله فردوسی ازدواج کرد و با مراسمی ساده به خانه بخت رفت. او روز خواستگاری خودش حاضر نبوده است و پدر و مادرش جواب بله را به آقای خواستگار دادهاند!
سروهای نیلوفری نام کتابی است که محمدباقر جهانگیر فیضآبادی، از راویان برجسته دفاع مقدس مشهد برگرفته از روایتهای هممحلیها تألیف کرده است.
مجتبی دانش میگوید: سال ۱۳۶۲ محدوده احمدآباد خیلی خلوت و کمتردد بود؛ به طوری که خود من، چون همبازی نداشتم و منازل اطراف هنوز ساخته نشده بود، سر کوچه مینشستم و منتظر میشدم یک ماشین رد شود.
محمد لوکیان میگوید: وقتی کار سیمپیچی تمام شد، برای اینکه لاکی که برای عایقبندی استفاده شده بود، زودتر خشک شود، گرمش کردم که همان گرما باعث آتشگرفتن موتور شد.
مغازهداران دروازهقوچان، عموقربان صدایش میکنند. جثه کوچکی دارد و چشمانش هم بسیار ضعیف است. همه دوستش دارند و اگر کمی دیر سرِ کار برسد، نگرانش میشوند.
هادی دهقانی روزی که برای گذراندن خدمت سربازی به تیپ۲ لشکر ۸۴ پیاده خرمآباد اعزام شد، هرگز تصور نمیکرد که از نزدیک شاهد سانحه برخورد هواپیمای مسافربری به دل ارتفاعات سفیدکوه باشد.
ایرج نادری (نجاران) میگوید: «در آن دوران ورزشکار خیلی کم بود؛ برای همین مسئولان وقتی نوجوانی کوشا و ورزشکار پیدا میکردند، سعی داشتند از او در همه رشتهها استفاده کنند.»
اکبر توابی از تصمیمی که در ابتدای جوانی گرفت، احساس پشیمانی نمیکند: وقتی وارد خانه شدم، مادرم من را محکم در بغلش فشرد. آرامتر که شد گفت «اکبر، مادر! من دیگر طاقت دوری تو را ندارم.»
محسن پیکان از خاطرات آخرین لحظات بر بالین پدرش میگوید: آن شب دست در دست پدر به او خیره شدم. در آن لحظات فکر میکردم دنیایی حرف با او دارم و برخی از آنها را آهسته برایش تعریف میکردم.
کدخدا برای همه اهالی مهرآباد مثل پدر بود. با ما همینطور رفتار میکرد که با بچههای خودش. مثلا وقتی من هفتسال داشتم، عمو دوتومان عیدی داد به من. خداوکیلی هیچکس آن زمان دوتومان عیدی نمیداد.
اصغر نادری، قدیمی محله نوید از خاطره شب عروسیاش میگوید: روزی که قرار بود دنبال عروس برویم، هنگام بازگشت گرفتار سیل هولناکی شدیم ومهار اسب همسرم را به دست گرفتم.
دکتر رؤیا رستگار تعریف میکند: ناظم مدرسه درحال به صفکردن بچهها بود. چشمش که به من افتاد، با تحکم گفت «دختر جان! برو توی صف. چرا اینقدر تعلل میکنی؟» به او گفتم: «من دانشآموز نیستم؛ معلم هستم.»
سمیه رمضانی میگوید: خیلی وقتها در کلاس به دانشجویانم میگویم درسی که میتوانیم در کانون خانواده از بزرگترهای فامیل یاد بگیریم، درس زندگی است که از درسهای دانشگاه خیلی مهمتر است.
سیدمجتبی موسویزاده، معلم است. او میگوید: پسر قلدر مدرسه برای خودش چند نوچه داشت. آنقدر روی بچهها تأثیر گذاشته بود که با اشاره او، کلاس به هم میریخت یا آرام میشد.