«تیبیتی» شاید واژه گمنامی برای من و شما باشد، اما خیلی از پدربزرگها و مادربزرگهای ما هنوز هم که میخواهند آدرسی را در حوالی چهارراه میدانبار تا چهارراهابوطالب بدهند، از تیبیتی کمک میگیرند.
بیش از ۵۰ سال است که حاج صفدر احمدی تمام خرج شام شب تاسوعا را یکنفره بهعهده دارد و حتی یک سال هم نشده که هیئت ابوالفضلیها بدون شام بماند.
«محمدامین دیانی» میگوید: گاهی سکینه (س) میشدم و گاهی شمر. چنان در نقشی که ایفا میکردم، غرق بودم که متوجه نبودم اطرافیانم مرا زیرنظر دارند.
اسماعیل امکانیمقدم، عمری را به آهنگری گذراند، اما آنچه او را سخت کرده بود، آهن و آهنگری نبود؛ بیکسی و تنهایی بود. آهن، تنها سهم او از زندگی بود. دستهای گرم او از هر ورق آهن سرد چیزی میساخت.
منزل حاجی پایدار در چندقدمی گلفروشیاش قرار گرفته است، این روزها که صبحها در منزلش روضه برگزار کرده، خانه را با گل و پرچم سیاه برای مهمانان آذین بسته است. خودش میگوید از اول انقلاب برای روضه خانه را پر از گل میکند.
علی آشام از اولین تنورسازان مشهدی است که پیشترها آرزوها و رؤیاهایی برای شغلش داشت. حالا اما کارگاهش دارد نفسهای آخر را میکشد.
بستنیفروش چهارراه بهار وقتی کسی پول ندارد، از جیب خود مایه میگذارد و به او بستنی رایگان میدهد به این شرط که بعد پول را بیاورد.
با افزایش تمایل مردم به خرید لباسهای حاضری، چرخ زندگی ۴۰ خیاط کت و شلوار دوز خیابان گلستان کمتر میچرخد، اما کماکان خوشپوشی طرفداران خودش را دارد.
صحبتهای فضلالله برهانی شهروند محله بهشت خاطرات بسیاری از همدلی مشهدیها در زمان جنگ تحمیلی دارد. او میگوید: پولدار و بیپول نداشتیم وهر کسی به اندازه وسع و تواناییاش کمک میکرد.
عموم سکنه محله بهشت مشهد را فرماندهان نیروی انتظامی، روئسای ادارت دولتی و در مجموع قشر اداریِ شهر تشکیل میدادند.
سال ۱۳۳۵ یا ۱۳۳۷ بود که دیگر اجازۀ دفن در این آرامستان را ندادند، اما تا چندین سال بهطور مخفیانه و شبانه در اینجا مردم میتها را دفن میکردند.
دورهای مجبور شدیم نام پیتزافروشیمان را بگذاریم «نان و پنیر». حتی یادم است یکی از دوستان پدرم، بهدلیل فشارها نام مغازهاش را گذاشته بود: «اسمش را نپرس»!
جلال علائیکاخکی که در دهه ۴۰ شهردار بسیاری از شهرهای خراسان بوده میگوید: شهرداریها آن زمان هیچ موتورآلاتی نداشت با این حال بسیاری از کارها از جمله حمل گوشت شهر هم زیرنظر شهرداری بود.
برادر همسرم صدایش زد که بالا را نگاه کند و قابلمهای را بهعنوان عقل عروس بگیرد. همین که برادرم سرش را برگرداند، یک قابلمه پر از خاک و زغال روی سرش ریختند.
دروازه نوغان از جایی آغاز میشد که این روزها مدرسه حاج تقی است. تاجران و بازرگانانی که از شهرهای اطراف میآمدند برای رسیدن به شهر باید یک قران میدادند.
محمد شهیدالاسلامی روزنامهنگار پیشکسوت خراسانی از سختیهای خبرنگاری در زمان قدیم میگوید: برای ارسال گزارش به تهران، باید ساعتها منتظر ارتباط تلفنی میماندیم.
همسر شهیدم هنگامی که انقلاب پیروز شد، بیتاب دیدن امام (ره) بود، به همین خاطر بخشی از طلاها را فروخت و با پول آن گروهی از انقلابیهای مسجد را با خرج خودش به دیدار امام (ره) برد.
پلاکم را با رزمندهای به نام علمالهدی عوض کردم. خبر نداشتیم این پلاکها کد دارد و راه شناسایی رزمندهاست بعد از شهادت. حالا آن بنده خدا شهید شده بود و کدش هم به نام من بود.
برای دکتر شریعتی خانهای به قیمت هفتهزار تومان در خیابان عدالت احمدآباد خریدم و ضامن چک ۳۰۰ تومانی همسرش شدم. چکی که متأسفانه برگشت خورد.
تابستانها از حرارت زیاد کارگاه نفس بالا نمیآمد، اما مجبور بودیم بمانیم و کار کنیم، بلکه چیزی یاد بگیریم و برای خودمان استادکار شویم.