صندوق خاطرات - صفحه 28

احمد عابدیان تعریف می‌کند: شرایط به قدری حساس بود که دوستانمان که بر زمین می‌افتادند، فرصت نشستن بالای سرشان و گرفتن دستشان و وداع و وصیت نبود. هدف مهم بود؛ بازپس‌گیری مهران.
حسن کریمی‌حسین‌آباد تعریف می‌کند: آن زمان، بهار و تابستان گله گوسفند را برای چِرا به روستای نجفی در محدوده چهارچشمه می‌بردم و خانه‌ای اجاره می‌کردم و حوادث زیادی برایم اتفاق می‌افتاد.
فاطمه ترکان‌چرخ، مادر پر اولاد محله مهرآباد در آستانه ۸۰ سالگی هنوز هم پشتیبان بچه‌هاست. فرزندانش می‌گویند: خوشی همه را به خوشی خودش ترجیح می‌دهد!
سلیمان براتی تعریف می‌کند: در این رفت‌و‌آمد‌ها بالاخره گرفتار رشیدخان و نوچه‌هایش شدم. هنوز هجده‌سال کامل نداشتم. به او گفتم «این ماشین مال من نیست و من هم مثل خودت گرسنه هستم؛ حتی ناهار نخورده‌ام.
قبل از ورود به خانه باید آن انار را به‌سمت عروس پرت می‌کرد تا به او ثابت کند مرد خانه است. عروس باید مراقب می‌بود انار به سرش نخورد تا گربه داماد دم حجله کشته نشود.
الیاس عطاپور تعریف می‌کند: آتش را مهار کردیم و به داخل خانه رفتیم، درِ کابینت را که باز کردم، دیدم دختربچه پنج‌ساله خانواده درحالی‌که عکس پدرش را در آغوش گرفته، براثر گازگرفتگی فوت کرده است.
ابراهیم حسن زاده می‌گوید: برادرم، علی اکبر هم که دو سال از  من بزرگ‌تر بود، داوطلب جنگ بود، اما پدر گفت «فقط یکی از شما می‌رود؛ خودتان انتخاب کنید.» قرعه انداختند و اسم من درآمد.
محمدجواد زبردست می‌گوید: در روند دادرسی پرونده متوجه شدم که اتفاقا قاتل، پسر همین آقاست و من ناخواسته داشتم از ناحق دفاع می‌کردم، ناحقی که می‌خواست خون جوانی را پایمال کند.
راضیه جعفری تعریف می‌کند: هجده‌ساله بودم که ازدواج کردم، خدا تنها‌فرزندم را ۲۳‌سال بعد به من و همسرم هدیه داد، درست فردای شب چله. نمی‌دانید آن شب در خانه پدرم چه خبر بود.
زهرا کارکن‌فرخد می‌گوید: هیچ وقت درد مردم برایم عادی نشد. وقتی زنی زایمانش به تأخیر می‌افتاد، می‌رفتم دو رکعت نماز می‌خواندم و برایش پیش امام‌جواد (ع) دعا می‌کردم.
سه دوست قدیمی محله فردوسی که حالا مویی سفید کرده‌اند، در روز‌های سخت انقلاب با هر وسیله که در توانشان بود، خود را به مراکز شهر می‌رساندند و در تظاهرات شرکت می‌کردند.
این گزارش روایت اهالی منطقه ۱۰ است از روز‌های انقلاب و خاطرات آن‌ها از خروش مردم ایران در بهمن سال ۵۷.
محمدحسین قویدل می‌گوید: دوقان‌ها الاغ‌هایی بودند که قاچاقچی‌ها تربیت می‌کردند. حیوان بدون سوار از سرخس به افغانستان می‌رفت. آن سوی مرز مواد بارش می‌کردند و دوباره همین راه را برمی‌گشت.
فک و صورت سید‌علی سید‌خدادادی جانباز محله جاهدشهر در دوران جنگ، پر از ترکش شد. او بیش از هشت بار عمل جراحی کرده است.
از مغازه‌ای که پدرش گفته بود، قند و چای خرید و در سبدش گذاشت. در راه برگشت، چشمش به چند پسربچه افتاد که در میدان، آب‌بازی می‌کردند. آن قدر آب بازی به او مزه کرد که یک باره به خودش آمد و دید سبد قند و چای خیسِ آب شده و از آن، هیچ باقی نمانده است.
مادر شهید می‌گوید: یک روز با یکی از شهدا درد‌دل کردم و گفتم درست نیست منِ مادر این‌طور سر‌درگم باشم و پسرم جا و مکان نداشته باشد. به یک هفته نکشید که گفتند پیکرش پیدا شده است.
عید نوروز بهانه‌ای شد تا پای حرف چندتن از شخصیت‌های برجسته منطقه ۹ بنشینیم تا هر کس درخور حال و هوایش از بهار بگوید و آداب و رسوم جاری در آن.
محمود اسماعیلیان که سابقه ۵ ماه حضور در لبنان و نبرد با نیرو‌های اشغالگر را دارد تعریف می‌کند: یک روحانی شیعه اهل عراق به نام آقای نجفی پیش من آمد و از من درخواست کرد که او را به شهر بودای برسانم.
مسجد ابوالفضلی‌ها حالا برای اهالی شبیه صندوقچه‌ای ارزشمند و پر‌خاطره است، مکانی که قلب محله محسوب می‌شود و برای همسایه‌ها مرکزیت دارد.
زهرا‌خانم درباره آن لحظه که به‌جای مادرش در صف قرار گرفته بود، می‌گوید: با خودم گفتم مسئولان گیت متوجه می‌شوند، اما شباهت چهره من و مادرم سبب شد مشکوک نشوند.