صندوق خاطرات - صفحه 19

«حسین ماهر» که به «ماهری» شهرت دارد، در مغازه قدیمی‌اش کت و شلوار می‌دوزد و می‌فروشد؛ هرچند که می‌گوید خیاط باید بتواند همه‌چیز بدوزد و او هم دوختن هرگونه جامه‌ای را آموخته است.
آن روز‌ها حاج‌مرتضی از معدودماشین‌دار‌های توس بود و می‌دید در خیابان‌های مشهد چه خبر است، او مزدایش را در جاده می‌انداخت تا مردم را از روستا برای شرکت در راهپیمایی به قلب مشهد برساند.
غلامرضا بلالی تعریف می‌کند: مردم لوله‌های آب را آوردند وسط خیابان و به عرض چیدند تا جلو حرکت تانک‌ها را بگیرند. طلبه‌ای رفت روی لوله تانک و رو به جمعیت انقلابی‌ها گفت بروید که الان همه ما را همین‌جا می‌کشند.
غلام‌یحیی ثابتی، علی‌اصغر تیموری و ابوالفضل ناجی، سه تن از ساکنان محله انصار هستند که در روز‌های پرالتهاب انقلاب، نه در حاشیه که در قلب رویداد‌ها ایستادند و در ساختن آینده‌ای جدید سهم داشتند.
مرضیه خانم تعریف می‌کند: همراه مردم به‌سمت استانداری حرکت می‌کردیم که ناگهان دیدیم عده زیادی از تظاهرکنندگان به سمت ما می‌دوند و خودشان را به کوچه‌های فرعی می‌رسانند. ما هم مثل بقیه پا به فرار گذاشتیم.
سیدعلی حسینی که زمان انقلاب در تریکوفروشی در چهارراه شهدا کار می‌کرد، تعریف می‌کند: نیروی خدماتی داشتیم که تا سروصدایی می‌شد یا تجمعی می‌دیدیم، می‌گفتیم آقای خبرنگار، بدو ببین چه اتفاقی افتاده است!
اصغر عباسی، علی صفرمقدم و ناصر وحدتی سه دوست و بچه‌محل که در فعالیت‌های انقلابی کنار هم بودند و یک مسیر را طی می‌کردند. به قول آنها سال‌۱۳۵۷ حال و هوای کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر متفاوت بود.
در الهیه ۶ اهالی با کمی مکث همسایه مورداعتمادشان را به ما معرفی می‌کنند، آن هم به این دلیل که نمی‌دانند از میان این همه همسایه خوب، نام کدام را ببرند. اینجا همسایه‌ها همه همدل هستند.
سید‌اسعد فیض می‌گوید: حوالی ایستگاه مترو اقبال، جوی آب، وارد یک گودی می‌شد. می‌رفتیم آنجا و وقتی ماهی‌ها وارد گودی می‌شدند، دو طرف ورودی و خروجی جوی آب را می‌بستیم و ماهی‌ها را می‌گرفتیم و دانه‌ای ۵ تومان می‌فروختیم.
رضا عبدی ۸۳ سال عمر دارد، او تجربه‌های متفاوتی دارد از سفر به هند و آموختن شگرد‌های تردستی گرفته تا حضور در سالن‌های ورزشی برای تشویق قهرمانان کشتی یا حمله انگلیسی‌ها که با قحطی همراه شد.
فاطمه نورپور تعریف می‌کند: قدیم خیلی از این خانه‌های مسکونی فعلی، زمین زراعی بوده است و فقط پنج طایفه در آن سکونت داشتند. او از طایفه نورپور است و مانند پدر و پدربزرگش دغدغه‌های زیادی برای آبادی و رفع مشکلات محل دارد.
عطاریان هنرمند حکاک محله حجاب، ۳ نشان ملی دریافت کرده است. او عضو تیم تدوین استاندارد حکاکی عقیق و مبدع هنر جدید مشبک سنگ‌های هرکاره مشهد است.
از نظر علی‌اکبر حبشی، همسایه‌هایشان در کوچه مهر‌۱۸، طلای ۲۴عیار هستند. می‌گوید: در مراسم دیگ، اجاق و لوازم مختلف از هم قرض می‌گیریم و به کمک هم می‌رویم. در همه اتفاق‌ها کمک‌حال هم هستیم.
محمدکلالی‌نژاد نه‌تنها معلمی را دوست نداشت، بلکه این حرفه، جزو مشاغلی بود که در دوران جوانی فکر می‌کرد هرگز سمتش نمی‌رود. تعریف می‌کند: خوابی دیدم که نگاهم را به زندگی تغییر داد و تصمیم گرفتم در روستا‌ها خدمت کنم.
مادر شهیدحسن عباسی می‌گوید: پای تشت لباس که می‌نشستم، شروع می‌کرد که «مادر رضایت می‌دهی بروم؟ مادر لطفا بگذار من بروم.» یک روز بالاخره گفتم «من و پدرت راضی هستیم، خیالت راحت، تو برو.»
حاج‌حسن جمالی از زمانی‌که اینجا بیابان بود و زمستان‌ها از ساعت‌۴ عصر به بعد، کسی جرئت بیرون‌رفتن از خانه را نداشت یادش هست؛ از روباه و گاه شغال‌هایی که زمستان‌های سرد به‌دنبال غذا سر از شهر در می‌آوردند.
بانوان عیدگاه از فامیل به هم نزدیک‌تر هستند و در همه مشکلات به فکر یکدیگر بوده‌اند؛ از مبارزه با شیوع سالک گرفته تا بنایی و کار خانه‌هایشان را با کمک هم انجام می‌دهند. زهره خسروی‌راد می‌گوید: مشکل مردم مثل مشکل خودم است.
اعظم صالحی، می‌گوید: همسایه باید هوای همسایه‌اش را داشته باشد. همان‌طور‌که پیامبر می‌فرماید ایمان ندارد آن کسی‌که شب با شکم سیر بخوابد و همسایه مسلمانش گرسنه باشد.
اعظم خانم می‌گوید: اگر یک روز به مسجد نیایم، بیمار می‌شوم. حتی با دست‌شکسته اینجا کار کرده‌ام. ماه رمضان پارسال همین‌جا در آشپزخانه مسجد سُر خوردم و افتادم و دستم شکست. با همان وضعیت، هر شب در آشپزخانه آشپزی می‌کردم.
سعید چوگانیان، بچه‌محل و کاسب قدیمی چهارراه خواجه‌ربیع خاطرات زیادی از گذشته این محله دارد. او تعمیرکار شیشه اتومبیل است و همه اهالی را می‌شناسد.