از ساخت مسجد قائم (عج) و راهاندازی جلسه قرآن چهاردهمعصوم (ع) تا پیگیری مسیر اتوبوسها و آسفالت معابر، هرکدام بخشی از خاطرات جواد قربانی از روزهایی است که اهالی با امکانات محدود، اما با همراهی یکدیگر، برای آبادانی محله قدم برمیداشتند.
فرشته معینغفوری میگوید: اواسط دهه۷۰ در پارک ملت گم شدیم. آن زمان وسط بوستان جنگلی بود و ماشین پلیس مرتب دور این فضا دور میزد. وقتی چشممان به پیکان پلیس افتاد، خوشحال شدیم. تعدادمان زیاد بود و در ماشین جا نمیشدیم.
آقارضا که ادمین یک کانال کارراهانداز در محله است، میگوید: وقتی پستی در کانال میگذاریم، برای یک همسایه نیازمند، پول اجاره یا پیش خانه را جمع میکنیم. برخی اوقات هم با همکاری خیرانی که عضو کانال هستند، بستههای معیشتی برای نیازمندان تهیه میشود.
محمد معلم هربار که در مجلسی مداحی میکند، به یاد نخستینباری میافتد که در جمع عزاداران سیدالشهدا (ع) نوحه خواند. روزی که هنوز نوجوانی دوازدهساله بود و نمیدانست این شروع، قرار است سالها بعد به خاطرهای ماندگار تبدیل شود.
طوبی خانم سالهاست با نصب پرچم، محفل صمیمی بین همسایهها را زنده نگه داشته است. برای او اصل، برگزاری روضه و زنده نگهداشتن یاد سیدالشهدا (ع) است. مجلسی بیریا که قرار نیست در آن ظرف و ظروف گرانقیمت به چشم بیاید.
حسینآقا میگوید: از زمانیکه به اینجا آمدهام تاکنون حدود هشتاد اصله درخت کاشتهام. اگر اشتباه نکنم، بیش از بیستدرخت خشک شده است که همیشه حواسم به آبیاری آنهاست.
در میانه دهه ۸۰، در گوشهای از سایت بانوان بوستان ملت، فعالیت خودجوش گروه ورزشی کوچکی آغاز شد که کمی بعدتر «نایریکا» نام گرفت؛ به معنای برگزیده و پسندیده! حالا این گروه ورزشی فراتر از ورزش در کارهای خیر و فعالیتهای اجتماعی مشارکت دارند.
سمیه یزدانی میگوید: سال ۱۳۸۹ که ما به مجتمع نگین مشهد اسبابکشی کردیم، فقط چندخانوار در اینجا سکونت داشتند. در امیریه ۳۳ و نزدیک مجتمع، یک چاه قنات قدیمی قرار داشت که آب زمینهای کشاورزی غرب مشهد را تأمین میکرد. حالا در همان محل چاه قنات، پارک بازی کودکان ساخته شده است.
سکینه اسماعیلینسب میگوید: یک روز که بچهها دوباره کارشان را تکرار کردند و از میوههایی که آورده بودم خوردند، سراغ عنکبوتهای روی سقف رفتم و آنها را برداشتم و روی سر و دستشان انداختم.
حسین آقا تعریف میکند: اولین نانوایی که حدود ۴۵ سال قبل در محله راه افتاد، نانوایی تنوری آقارشید بود. هرصبح اولین چراغی که در محله روشن میشد، چراغ اینجا بود.
سکینهخانم ۹۲ سال دارد، سنی که برای خیلیها یادآور استراحت و کم کردن فعالیتهاست، اما او هنوز دلش میخواهد از جایش بلند شود، حرکت کند و در میان جمع باشد. میگوید: یادش بهخیر، در گذشته فکر میکردم کو تا پیری، اما یکدفعه دیدم پیر شدم.
تابستان سال۱۳۶۱ بود که رامین دلش میخواست مثل پدر و چهار برادرش راهی جبهه شود و با پولی که برای خرید مایحتاج خانه گرفته بود، راهی راهآهن شد و خودش را به اهواز رساند، غافل از اینکه باز هم راهی برای رسیدن به جبهه پیش پایش نیست.
محبوبه گلکار میگوید: خانهمان را که به بنیهاشم۴ آوردیم، خیلی زود با همسایهها آشنا شدیم. یکی از همسایهها مرحوم نصرتی بود که با خانوادهاش رفتوآمد داشتیم. او در دهه۷۰، شبهای تاسوعا کوچه را فرش میکرد و در پایان مراسم، با حلیم از عزاداران پذیرایی میکرد.
سیدمصطفی حسینی میگوید: محله نیزه درخت توت زیاد دارد. وقتی بچه بودیم، سر توتخودن از این درختها بین ما بچهمحلها رقابت شکل میگرفت. معمولا هر چند نفر یک دارودسته داشتند و برای اینکه توتهای یک درخت نصیب خودمان شود، با بقیه رقابت میکردیم.
مدارس آن زمان شیفتی بود و هادیزاده هم یک روز به قول خودش آنقدر مشغول شیطنت شده که ناهارنخورده راهی مدرسه میشود. مادرش که نمیتوانست تحمل کند دخترش ناهار نخورده باشد، غذایش را برداشت و به مدرسه برد و همین اتفاق خاطرهای را رقم زد.
زهراخانم تعریف میکند: زنگ علوم بود. من هم بهخاطر سختبودن این درس زیاد آن را دوست نداشتم. معاون مدرسه من را صدا زد. رفتم دفتر و با خیال راحت کنار مادرم نشستم و کمکم ناهارم را خوردم
خانواده وکیلی از همان نخستین شب شکلگیری اجتماعات پای کار آمدهاند؛ هیچکدام تصور نمیکردند این حضور قرار است بیشاز شش ماه ادامه پیدا کند. حامد و فاطمه و سه فرزند یازده، هشت و چهارسالهشان حالا بخشی از زندگی خود را با این شبها تنظیم کردهاند.
شعبان سلیمانی میگوید: در شاهنامه ۴۶ چشمهای جریان داشت که درخت توت کهنسالی کنار آن بود و همچنان هم باقی مانده است. قدیمها مردم معتقد بودند هرکسی دستش زگیل داشته باشد و به تنه این درخت توت بزند شفا پیدا میکند؛ برای همین همیشه افرادی از شهرهای اطراف آنجا میآمدند.
در خیابان رباططرق ۷، سه خانه کنار هم قرار دارند. ساکنان این خانهها انگار زندگیشان کمکم به هم وصل شده است. تنها یکسالونیم از همسایگیشان میگذرد، اما در همین مدت کوتاه، زود با هم رفاقت کردهاند و هر کاری از دستشان برآمده، برای هم و کنار هم انجام دادهاند.
دو سال پیش، خانوادهای برای سفری چهارروزه به اصفهان، به آژانس راحله خانم مراجعه کردند. مشخص بود که مدتها برای این سفر برنامهریزی کرده بودند اما ناگهان یک اتفاق موجب نگرانی پدر خانواده شده بود که میخواست سفر را لغو کند!
حمید کرمی میگوید: از همان روزهای اول سکونت، جلسه قرآن را به منزلمان آوردم. ولی دو سال بعد طبقه پایین خانه را تبدیل به حسینیه کردم تا شبهای دوشنبه هرهفته در آن زیارت عاشورا خوانده شود.