کد خبر: ۱۵۴۳۶
۲۶ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۸:۰۰
احمد توانا

قصه دوربین‌های خاص احمدآقا

علاقه‌مندی احمد توانا به جمع‌آوری دوربین عکاسی به سال‌های نوجوانی‌اش برمی‌گردد که هر روز از ته‌پل‌محله به راسته کنار بازار رضا (ع) می‌رفت و روز‌به‌روز، بیشتر شیفته دوربین‌ها می‌شد. زمانی تعداد دوربین‌هایش به ۲۷۰دستگاه می‌رسید.

هر دوربین قدیمی که به ما نشان می‌دهد، انگار دری است به بخشی از گذشته. یکی‌یکی دوربین‌ها را روی دست می‌گیرد و از سال ساختش می‌گوید، از مدل فیلمی که داخلش قرار می‌گرفته و از شیوه کارش. بعضی دوربین‌ها را سال‌ها نگه داشته و بعضی دیگر را، با اینکه دل کندن از آنها برایش آسان نبوده، به کسانی فروخته که قدرشان را می‌دانسته‌اند.

زمانی تعداد دوربین‌هایش به ۲۷۰دستگاه می‌رسید و طوری شده بود که در یک اتاق، فقط کارتن روی کارتن می‌چید. کارتن‌ها، صندوقچه‌ها یا کیف سامسونت‌هایی که داخلشان دوربین‌های هشتاد، نودساله، نایاب و عجیب‌و‌غریب بود. این علاقه که هیچ‌وقت هم به یک مجموعه منسجم نرسید، به نوجوانی احمد توانا برمی‌گردد و به اواخر دهه ۵۰؛ زمانی که او شاگرد مغازه اوستا کاشانی شد.

پای صحبت‌های او نشستیم تا رشته این علاقه‌مندی را از سال‌هایی دنبال کنیم که احمدآقای نوجوان هر روز از ته‌پل‌محله به راسته کنار بازار رضا (ع) می‌رفت و روز‌به‌روز، بیشتر شیفته دوربین‌ها می‌شد.

 

یک پادو کم داریم!

سال‌۱۳۵۶ بود و توانا حدود شانزده‌سال داشت. دانش‌آموز سوم راهنمایی بود. یک روز چشمش به مغازه‌ای کنار بازار رضا (ع) افتاد. آن روز را این‌طور برایمان تعریف می‌کند: داشتم رد می‌شدم دیدم یک مغازه، دوربین‌های قشنگی دارد، آپارات دارد، دستگاه اسلاید.... عاشق دوربین‌ها شدم. رفتم با صاحب مغازه، مرحوم کاشانی صحبت کردم، گفتم دوست دارم بیایم اینجا. گفت اتفاقا یک پادو کم داریم که صبح‌ها مغازه را جارو بزند. اولین تجربه کارم بود.

اصلا من دنبال پول نبودم، پدرم در چهارراه میدان‌بار امروز، حجره داشت، ولی می‌گفت دوست ندارم پسرهایم وارد این شغل شوند، خیلی باید به حلال و حرام دقت کرد. تقریبا سه سال در آن مغازه بودم، هر روز از ته‌پل‌محله می‌رفتم کنار بازار رضا (ع)، دم مغازه آقای کاشانی که در کار عکاسی و فیلم‌برداری بود. از همان روز اول هم طی کرد و ماهیانه ۹۰۰ تومان مزد می‌داد.

علاقه‌اش از همان سال‌ها جدی شد. علاقه‌ای که تا پیش از آن در ژست گرفتن جلوی دوربین عکاسی‌های مختلف شهر خلاصه می‌شد و حالا حاصلش پرتره‌های متعددی شده که تقریبا هر سال، یکی ثبت شده است. توانا هنوز از عکاسی‌های قدیمی مشهد نام‌هایی مثل عکاسی نصرت در خیابان خسروی و عکاسی مریخ و هنر در خیابان جنت را به خاطر دارد؛ جا‌هایی که برای او بخشی از خاطرات کودکی‌اش محسوب می‌شوند.

 

احمد توانا

 

هر دوربین، یک سرنوشت

توانا در همه سال‌های زندگی‌اش، فقط همان سه سال را در فروشگاه تجهیزات عکاسی کار کرده است. نه عکاس حرفه‌ای است و نه فروشگاه تجهیزات عکاسی دارد و درآمدش از شغل‌های مزون لباس عروس و کفاشی بوده است. با این‌حال، دوربین‌باز است.

دوربین‌ها را با خوش‌ذوقی روی میز چیده است و با توضیحات فنی تجربی‌اش، عملکرد هرکدام را برایمان شرح می‌دهد: این دوربین فوری با فیلم‌های۱۰تایی کار می‌کند، این یکی، فیلم‌های سوپر‌۸ می‌خورده و زمانی برای فیلم‌برداری استفاده می‌شده، این هم دوربین آلمانی است که پیدا کردن نمونه مشابهش راحت نیست. دوربین‌های فانوسی هم داشتم، یک بخش بزرگ آکاردئونی داشت با پایه‌های بلند.

بعضی دوربین‌ها برای توانا ارزش دیگری داشتند که به‌دلیل جاگیر بودن و نارضایتی خانواده ازدست داده است: یکی از خاص‌ترین دوربین‌هایم به اصطلاح «دوربین تفنگی» بود. روی یک تفنگ مخصوص نصب و با آن می‌شد از فاصله سیصدمتری عکس گرفت. یک چمدان آهنی مخصوص داشت. سال‌ها نگهش داشتم، ولی بالاخره فروختمش، البته خیلی بالاتر از قیمتی که خریده بودم.

رفتار یکی از خریداران هم برای توانا به یکی از خاطرات ماندگارش تبدیل شده است؛ او با خنده تعریف می‌کند: آقایی از اهواز به خانه ما آمد تا یک دوربین را ببیند و بخرد. هرچه از او پذیرایی می‌کردیم، چیزی نمی‌خورد؛ حتی یک لیوان چای. حتما به‌خاطر این دوربین‌ها با خودش فکری کرده و نگران بوده مسموم شود.

 

عکاسی در روز‌های انقلاب

به‌غیر از دوربین‌های توانا، آلبوم‌هایش هم جذاب هستند. آنها فقط مجموعه‌ای از عکس‌های خانوادگی نیستند، گرچه او جزو پدر‌هایی بوده که توانسته عکس‌های پرشمار و حرفه‌ای زیادی از فرزندانش ثبت کند. در بین آلبوم‌های قدیمی، عکس تیم فوتبال عقاب در ته‌پل‌محله، عکس هم‌بازی‌هایش که شهید شده‌اند و وقایع انقلاب که همه‌شان را خودش ثبت کرده است، دیده می‌شود. یکی از عکس‌های فوتبالی او مربوط به سال‌۱۳۵۸ است؛ تیم محلی عقاب که بچه‌های ته‌پل‌محله تشکیل داده بودند.

به ما تفنگ‌های M۱ داده بودند؛ سلاح‌هایی قدیمی که هشت تیر بیشتر نمی‌خوردند و حتی گاهی گیر می‌کرد

می‌گوید: بچه‌های محلمان یا محصل بودند یا کار می‌کردند، برای همین بعدازظهر‌ها دور هم جمع می‌شدیم. هر روز ساعت ۴ فوتبال بازی می‌کردیم. این عکس را در کوچه تاجرباشی، روبه‌روی دبیرستان جهان‌نو گرفتم. آن زمان، من هم دوربین داشتم، هم موتور. از خانه پدری‌ام در کوچه ساسان (ته‌پل‌محله ۶ امروزی) هم عکس دارم.

بین چهره‌های آن نسل، چند نفر از دوستان و هم‌محله‌ای‌های توانا هستند که بعد‌ها شهید شدند. به همین دلیل، بعضی عکس‌های قدیمی برای او فراتر از یک تصویر هستند. می‌گوید: در این عکس، امیر نظری از شهدای غواص مشهد و مسعود رحمتی، جانبازی که یک چشمش را از دست داده، هم هستند.

اما به‌غیر از عکس‌های زیادی که توانا از هم‌بازی‌هایش، محله‌اش و خودش گرفته که سرشار از ذوق جوانی در آن‌سال‌هاست؛ سال‌۱۳۵۷ هم در بحبوحه وقایع انقلاب با دوربین کوچک ۱۱۰ عکاسی کرده است. یکی از عکس‌های مهمی که خودش گرفته، مربوط به حضور امام خمینی (ره) در قم است.

او می‌گوید: امام (ره) عصر‌ها به پشت‌بام می‌آمدند و در یکی از دیدارهایشان، توانستم از آن صحنه‌ها عکس بگیرم.

 

احمد توانا

 

اعزام به جبهه، از مسجد درخت توت

توانا، سه برادر بزرگ‌تر از خودش دارد، با این‌حال فقط او فضای جنگ و حضور در جبهه را تجربه کرده است. حدود دو هفته بعد از آغاز جنگ تحمیلی اول، در سال‌۱۳۵۹ به جبهه اعزام می‌شود. اعزام او از مسجد درخت توت، همان مسجد قدیمی در ته‌پل‌محله است که سال‌هاست نمازگزار آنجاست.

از آن روز‌ها برایمان می‌گوید: نوزده‌ساله بودم. هنوز جنگ برای نیرو‌هایی که تازه به جبهه می‌رفتند ناشناخته بود. در اولین اعزام، نه سنگر درست‌وحسابی وجود داشت، نه خاکریز و نه تجربه‌ای که امروز از جنگ در ذهن مردم شکل گرفته است. به ما تفنگ‌های M۱ داده بودند؛ سلاح‌هایی قدیمی که هشت تیر بیشتر نمی‌خوردند و حتی گاهی گیر می‌کرد. اولین مأموریتمان تأمین جاده اهواز ـ آبادان بود. شهر اهواز زیر آتش بود و مردم داشتند خانه‌هایشان را ترک می‌کردند.

او از همین سال‌های حضور در جبهه هم عکس‌های زیادی دارد و می‌گوید: دوربین ژاپنی با یک لنز قوی داشتم و با آن از رزمندگان، مناطق عملیاتی و دوستانم عکس می‌گرفتم.

 

* این گزارش پنج‌شنبه ۲۶ شهریورماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۴۸ شهرآرامحله منطقه ثامن چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام