پایان سفر منصور انوری، راوی «جاده جنگ»
خبر درگذشت منصور انوری در ۱۵ آبان و در هفتادویک سالگی، نقطه پایانی شد بر سالها روایت صبورانه مردی که چراغ کارگاه کلماتش دههها در سکوت روشن ماند تا قصههای این خاک فراموش نشود. نام این هنرمند فقید سال۱۳۹۰ بر سر زبانها افتاد؛ زمانی که رمان «جاده جنگ» او برگزیده گرانترین جایزه ادبی ایران شد؛ درحالی که این داستان نویس مشهدی، سالها پیش از این، زندگی حرفهای نویسندگی اش را آغاز کرده و آثاری نیز منتشر کرده بود.
«جاده جنگ» او در چهارمین جایزه ملی جلال آل احمد و در رقابت با ۱۹۳۱ اثر به موفقیت دست یافت. انوری تا آن موقع پنج جلد از مجموعه جاده جنگ را منتشر کرده بود و بعدها آن را به دوازده جلد رساند. مرحوم انوری متولد سال۱۳۳۴، روستای بیش آقاج در جنوب شرقی شهرستان قوچان بود که از دوران نوجوانی به مشهد آمده بود.
او از شش سالگی پای شنیدن انبوهی از قصهها مینشست و از هفت سالگی کتاب میخواند. در گذشته همه جور شغل را تجربه کرده بود، از کارگری گرفته تا بنگاه داری و تکنسینی چاههای آب و کارمندی و کشاورزی و کار در شرکتهای خصوصی. سال ۱۳۹۷ گفت وگویی با این نویسنده مطرح خراسانی در شهرآرا داشتیم و به بهانه درگذشت او، نگاهی دوباره به این گفت وگوی صمیمی میاندازیم؛ یادگاری از روزهایی که پای صحبت هایش نشسته بودیم، نویسندهای که برگزیده جایزههای کتاب سال، جلال آل احمد، کتاب فصل و قلم زرین بود.
نوشتن برای شما از چه زمانی شکل گرفته و حالا، آداب نوشتن و جزئیات یک روز کاری شما چگونه است؟
از شش سالگی که یادم میآید روز و شب پای حرفهای قصه گوها نشستهام. به طور مشخص زن و شوهری بودند که انبوهی از قصهها را در ذهن داشتند و بی دریغ برایم تعریف میکردند و من قبل از اینکه به مدرسه بروم، آنها را با ولع تمام میشنیدم. آن زمان رسم خوب روخوانی قرآن مجید رایج بود.
به همین دلیل من بعد از شش سالگی کاملا سواد خواندن داشتم و از همان زمان، شروع به خواندن رمان و داستان کردم تا به همین الان. حالا اذان صبح از خواب بیدار میشوم و تا حدود ساعت ۳ بعدازظهر مینویسم. چرتی میزنم و بعد از بیدارشدن، کارم خواندن و تحقیق است تا تاریک شدن هوا. پس از غروب هم وقتم به تماشای فیلم میگذرد تا حدود ساعت ۱۲ شب که میخوابم.
پیش از نوشتن، فیش برداری و طرح کلی فصلها را مشخص میکنید؟
اصلا عادت به فیش برداری ندارم. همه اطلاعات را به ذهنم میسپارم. فصلها از پیش در ذهنم مشخص نیست و اعتقادی به این کار ندارم؛ هرچند این مسئله به طور ناخودآگاه در ذهنم رعایت میشود. من داستان را به صورت فیلم در ذهنم دارم. انگار چشمانم را میبندم، ذهنم را باز میکنم و هرآنچه میبینم مینویسم. گاهی اصلا پایان داستان را هم نمیدانم. درواقع من کاری نمیکنم و فقط قلم در دست دارم.
این همه اطلاعات و تصاویری که مثل فیلم در ذهن شما انباشته شده از کجا نشئت گرفته است؟
از همان شش سالگی هر کتابی گیرم میآمده است میخواندهام، به ویژه رمان و داستان. ۹۰ درصد مطالعاتم هم رمانهای خارجی مطرح دنیا بوده است. بارها پیش آمده بود که از ساعت ۴ بعدازظهر در یک اتاق سرد روی دو زانو مینشستم و میخواندم و زمانی به خود میآمدم که شعاع آفتاب از دریچه داخل میآمد و خورشید طلوع میکرد.
خدا را شکر حافظه خیلی خوبی داشتهام و بدون اغراق، زمانی بود که بین دویست تا سیصد جلد کتاب داستان قطع جیبی را به صورت خط به خط در ذهنم داشتم. از کلاس دهم که به شهر مشهد آمدم، پایم به سینما باز شد. تابستانها کار میکردم و در برههای در سینما آفریقا هم مشغول بودم. شبانه درس میخواندم و روزها، تمام فیلمهای سینماهای مشهد را میدیدم و کتاب هم میخواندم. همه اینها به اطلاعات من افزود. بعدها که شروع به نوشتن رمان تاریخی کردم، مفصل و دقیق بایگانی تاریخ شفاهی آستان قدس رضوی را بررسی کردم و اطلاعات سینه به سینه نیز از افراد مختلف گرفتم.
برخی معتقدند، چون شما کلاسیک نویس هستید و آثارتان چند جلدی است، کتاب هایتان در حوصله مخاطب امروز نیست. خودتان به این موضوع چطور نگاه میکنید؟
تا وقتی که کتابهای چند جلدیام چاپ نشده بود، خودم هم چنین نظری داشتم. گرچه اهمیتی نمیدادم، چون معتقد بودم باید بنویسم. بعد که کارهایم منتشر شد در کمال تعجب دیدم که تقریبا هر فردی میخواند، میپسندد. خبر دارم که حتی برخی افراد با افکار من در جاده جنگ مخالف هستند، اما طبق گفته خودشان، چون قصه برایشان جذابیت دارد، آن را میخوانند.
اگر جز این بود چرا رمان جاده جنگ آن هم با ۱۰ جلد، باید به چاپ ششم برسد؟ معتقدم داستانِ بدون کشش ارزش خواندن ندارد. خودم بعضی قسمتهای داستانهای پرکشش را بیش از پنجاه بار خواندهام تا از شیوه نگارش آنها سرمشق بگیرم.
فکر کردم وقت زیادی ندارم و به جای اینکه برای زندگی ناقابل خودم وقت بگذارم، بهتر است به دیگر کارهایم برسم
چطور از پس نوشتن هم زمان چند اثر داستانی با همدیگر برمی آیید؟
با این شیوه کار و زندگی انس گرفتهام و برایم سخت نیست. اتفاقا خوبی اش این است آدم از یک کار که خسته میشود، سراغ کار بعدی میرود تا خستگی ذهنش از بین برود. من درمجموع، همیشه دو کار را با هم انجام میدهم و خیلی هم راضی هستم.
به نظر میرسد زندگی خودتان از جذابیت کافی برای رمان شدن برخوردار است، به این موضوع فکر کردهاید؟
اتفاقا حدود چهل صفحه نوشتم، چیز بدی هم نشد، چون ماجراهای زیادی در زندگیام اتفاق افتاده است، اما فکر کردم وقت زیادی ندارم و به جای اینکه برای زندگی ناقابل خودم وقت بگذارم، بهتر است به دیگر کارهایم برسم. الان به جز رمان «گذرگاه» که باید ۱۰ جلد دیگرش را بنویسم، رمانی درباره عاشورا در ذهن دارم که برایم خیلی مهم است و چند سال است دارم برایش تحقیق میکنم و رمان «معراج» و «زمستان ابدی» و خیلی کارهای دیگر.
* این گزارش یکشنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۵ در صفحه ۱۱ شماره ۴۹۰۳ روزنامه شهرآرا منتشر شده است.