منصور انوری مرد هزار داستان بود
مریم شیعه زاده | این صحنه، بخشی از «جاده جنگ» است، رمانی دوازدهجلدی که از سوم شهریور۱۳۲۰ شروع میشود و سالهای پرتلاطم تاریخ ایران را در زندگی آدمهایش دنبال میکند.
سحرگاه سوم شهریور۱۳۲۰ است. هوا هنوز تاریک است و باد سردی از میان تپههای خراسان میگذرد. چند خانه روستایی در دوردست پیداست. از دودکش یکی از آنها رشته باریکی از دود بلند میشود. همهچیز بهظاهر آرام است. ناگهان صدایی از دور میآید.
ابتدا به غرش آرام آسمان میماند، اما هر لحظه نزدیکتر میشود. زمین زیر چرخهای سنگین میلرزد. گردوخاکی از پیچ جاده بالا میرود و چند لحظه بعد، شکل تیره خودروهای نظامی از میان غبار بیرون میزند. ستونی از سربازان ارتش سرخ به خاک ایران نزدیک میشود.
جنگی که تا دیروز خبرش از کشورهای دور میرسید، حالا پشت دروازههای خراسان ایستاده است. مردی از کنار دیوار کاهگلی سرک میکشد. صدای پارس سگها در روستا میپیچد. زنی که برای آوردن آب از خانه بیرون آمده، کوزهاش را محکمتر میگیرد.
آنطرفتر، کودکی با پاهای برهنه به سمت خانه میدود. کسی نمیداند چه خبر است. تنها چیزی که فهمیدهاند، این است که سربازان از این حوالی نیستند. صبح آرامآرام از راه میرسد. خبر در گوش شهرها و روستاها میپیچد. روسها از شمال وارد شدهاند. انگلیسیها هم از جنوب پیشروی میکنند. ایران میخواهد از جنگ جهانی دوم دور بماند، اما قدرتهای درگیر جنگ تصمیم دیگری گرفتهاند. کشور به راهی برای انتقال تجهیزات و تدارکات نظامی به شوروی تبدیل میشود.
در حوالی قوچان، جادهای امتداد پیدا میکند که به یکی از مسیرهای انتقال تسلیحات جنگی تبدیل میشود. راهی که در حدود بیست کیلومتری قوچان دو شاخه میشود، یکی به سوی نیشابور میرود و دیگری به سمت سبزوار. جاده همان جاده است، اما دیگر هیچچیز شبیه به روزهای قبل نیست. در خانهها صحبت از قحطی و ناامنی است. سربازان ایرانی میان فرمان مقاومت و عقبنشینی سرگرداناند.
مردم در جستوجوی خبر، گوش به راه دارند. هیچکس نمیداند این روزهای آشفته چگونه تمام خواهند شد. جنگ، به پشت در خانههای مردم عادی رسیده است و این تازه آغاز ماجراست. ماجرایی که تا جنگ تحمیلی هشتساله ادامه پیدا میکند.
زیستن با واژهها
منصور انوری در سال۱۳۳۴، در یکی از روستاهای اطراف نیشابور به دنیا آمد. از جادهها، روستاها، کوهها و حوادث تاریخی این منطقه میشنید و میخواند. او این جغرافیا را میشناخت و میخواست سرگذشت مردمانش را در دل تاریخ ایران روایت کند.
انوری نویسندگی را از سال ۱۳۶۴ و با داستان کوتاه «بیبیسی» آغاز کرد. پس از آن، مجموعه داستان «مصافحه با ارواح» را نوشت که انتشارات نیستان آن را منتشر کرد. در تمام این سالها ذهنش درگیر طرح بزرگتری بود. میخواست تاریخ معاصر ایران را از لابهلای سرگذشت آدمهای معمولی بیرون بکشد و به رمان تبدیل کند. ایده «جاده جنگ» از همین دغدغه شکل گرفت. نام کتاب هم داستان خودش را داشت. انوری ابتدا به نامهایی مانند «هزارمسجد» و «شاهجهان» فکر کرده بود.
شاهجهان نام کوهی در محدوده خراسان بود که در داستانش هم حضور داشت، اما سرانجام «جاده جنگ» را انتخاب کرد، نامی برگرفته از جادهای واقعی در حوالی قوچان که با انتقال تجهیزات جنگی ارتباط داشت. برای نوشتن این مجموعه سالها تحقیق کرد. پای صحبت شاهدان نشست.
خاطرات شفاهی مردم را شنید. به سراغ اسناد آرشیویی آستان قدس رضوی و بنیاد شهید رفت و اطلاعات تاریخی را کنار روایتهای مردمی گذاشت. او نزدیک به ۱۰ سال را صرف پژوهش درباره این مجموعه کرد، پژوهشی که در سالهای نگارش نیز ادامه داشت. ابتدا تصور میکرد داستان در هفت جلد تمام شود، اما هرچه جلوتر رفت، شخصیتها و اتفاقات بیشتری به آن اضافه شدند.
یکی از شخصیتهای محوری رمان «مرگان» نام داشت. از خلال سرگذشت او، تحولات اجتماعی و سیاسی ایران را به تصویر کشید. برایش مهم بود که رمان صرفا گزارشی از وقایع تاریخی نباشد. میخواست خواننده با شخصیتها زندگی کند و تغییرات زمانه را همراه آنها ببیند. جاده جنگ بالاخره در سال۱۳۹۷ تمام شد. این مجموعه جایزه جلالآلاحمد، قلم زرین و کتاب فصل را برد و سروصدای زیادی بهپا کرد.

قصه ناتمام
او در مشهد زندگی میکرد و بخش بزرگی از پژوهشها و نوشتههایش با تاریخ خراسان پیوند خورده بود. در «قربانگاه عشق» درباره شهدای خراسان نوشت و در «بر فراز آشیانه عنقا» سراغ زندگی شهید محمود کاوه رفت. رمان دوجلدی «از عشقآباد تا عشقآباد» نیز از آثار شناختهشدهاش بود که رتبه دوم جایزه رمان انقلاب اسلامی را به دست آورد.
«قلب تپنده» و نگارش متن چند مجموعه تلویزیونی هم در کارنامه او قرار داشتند. با گذشت سالها، توجه انوری بیش از پیش به روایت تاریخ اسلام معطوف شد. در واپسین سالهای زندگی، پروژه تازهای را آغاز کرد که برای خودش از همه دشوارتر بود، رمانی درباره واقعه عاشورا. میخواست ماجرای کربلا را تنها از روز دهم محرم تعریف نکند.
تصمیم داشت به سالهای پیش از آن بازگردد، از تاریخ پیامبران و شکلگیری جامعه اسلامی بگوید و آرامآرام به مرگ معاویه، حکومت یزید و خودداری امام حسین (ع) از بیعت برسد. داستان قرار بود منزل به منزل، همراه کاروان پیش برود، اما بیماری فرصت و توانش را محدود کرد. بااینهمه، نوشتن را کنار نگذاشت. در روزهایی که انتظار میرفت خبر انتشار رمان عاشورا به گوش برسد، خبر درگذشت او قلب جامعه ادبی خراسان را فشرد. او روز پانزدهم آبان ۱۴۰۵، پس از سهدهه نوشتن درگذشت.
* این گزارش شنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۵ در صفحه آخر شماره ۴۹۰۲ روزنامه شهرآرا منتشر شده است.