تکواندو، دستپخت خوشمزه «حلما»
حلماسادات علوی دختر نوجوانی است که دنیای رنگارنگی دارد؛ این نوجوان یازده ساله محله صاحبالزمان (عج) گاهی با حوصله نقاشی میکشد و مجسمههای کوچک میسازد، گاهی هم پیشبند میبندد و دستبهکار پختن کیک و شیرینی میشود.
اما همه دنیای او به هنر و شیرینیپزی خلاصه نمیشود. او چندسالی است روی تاتامی قدم میگذارد و فنون تکواندو را تمرین و برای رسیدن به آرزوهای ورزشیاش تلاش میکند. دختری که روزی در جمع همکلاسیهایش خجالت میکشید کنفرانس بدهد، حالا با اعتمادبهنفس مقابل دیگران میایستد.
از چه زمانی تکواندو را شروع کردی؟ اصلا چطور شد که سراغ این ورزش رفتی؟
از ششسالگی تکواندو را شروع کردم. آن زمان دختر یکی از همسایههایمان به کلاس تکواندو میرفت و من هم همراه او رفتم. تابستان که تمام شد، کلاس را رها کردم. از هشتسالگی دوباره به این رشته برگشتم و تصمیم گرفتم بهطور مستمر ادامه بدهم. الان کمربند قرمز دارم. این را هم بگویم که من بیشتر فرم کار میکنم. مبارزه را یاد میگیرم، اما علاقه چندانی به آن ندارم.
تا امروز چندبار در مسابقات شرکت کردهای؟
سه بار در مسابقات استانی شرکت کردهام. اولینبار که مسابقه دادم، کمربند سبز داشتم و حریفم کمربند آبی داشت. آن مسابقه را واگذار کردم. در مسابقه دوم هم در بخش اجرای فرم شرکت کردم، اما موفق به کسب مقام نشدم. اینبار تمریناتم خیلی بهتر شده بود و توانستم مقام اول استانی را کسب کنم.
وقتی وارد زمین مسابقه میشوی، استرس هم داری؟
خیلی زیاد! به ویژه در دو مسابقه اول، وقتی میدیدم افراد زیادی دارند نگاهم میکنند. نگران میشدم که مبادا اشتباه کنم و فرمم خراب شود. گاهی هم احساس میکردم دستوپایم سست شده است و حتی هنگام اجرای فرم بدنم میلرزد؛ البته این حسی بود که من داشتم و دیگران متوجه نمیشدند. در مسابقه سوم سعی کردم اجرایم را درست انجام بدهم و درنهایت مقام اول را گرفتم.
قبلا در مدرسه خیلی خجالتی بودم. وقتی قرار بود کنفرانس بدهم، میترسیدم، اما حالا دیگر خجالت نمیکشم
تکواندو چه تغییری در زندگیات ایجاد کرده است؟
بیشتر از همه اعتمادبهنفسم را بالا برده است. قبلا در مدرسه خیلی خجالتی بودم. وقتی قرار بود کنفرانس بدهم، میترسیدم و نمیتوانستم راحت جلو بقیه صحبت کنم، اما حالا دیگر خجالت نمیکشم. حتی حالا در برنامههای ورزشی مدرسه، فرم تکواندو را اجرا میکنم.
از روزهای باشگاه هم خاطرهای داری که هنوز یادت مانده باشد؟
عید غدیر مادرم برایم روسریای خریده بود که خیلی دوستش داشتم. با همان روسری به باشگاه رفتم. وقتی میخواستم بیایم، دیدم روسریام نیست؛ هرچه گشتم پیدایش نکردم. مجبور شدم کولهام را روی سرم بگیرم و از باشگاه بیرون بیایم. مربی که مرا دیده بود، به مادرم زنگ زد که برایم روسری بیاورند و از من خواست داخل باشگاه منتظر بمانم. بعد فهمیدم روسری به کوله دوستم گیر کرده و بیرون افتاده. از پدرم خواستم با موتور چندبار آن مسیر را برویم، اما روسریام پیدا نشد.
شنیدهایم اهل آشپزی و هنر هم هستی؛ درباره کارهایت بگو.
من عاشق هنرم. نقاشی میکشم و مجسمههای کوچک و عروسکهای آهنربایی برای یخچال درست میکنم. شیرینیپزی را هم دوست دارم و کیک شکلاتی و کیک هویج هم میپزم.
برای آینده چه آرزوهایی داری؟
میخواهم درکنار ورزش، درس هم بخوانم و در آن موفق باشم.
* این گزارش شنبه ۱۶ ابان ۱۴۰۵ در شماره ۶۷۱ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ منتشر شده است.