تنها خانم پاکبان منطقه ثامن، فرقی بین کار زن و مرد قائل نیست
نیمهراه زندگی است، اما به اندازه چندین زندگی مشکلات ریز و درشت را پشت سر گذاشته است. یک سالی میشود که کارش را در خیابانهای اطراف حرم آغاز کردهاست. شبیه نارنجیپوشانی که هر روز صبح با آنها در کوچه و خیابانهای محل زندگیمان روبهرو میشویم نیست؛ چرا که نارنجی نمیپوشد، اما تنها پاکبان زن منطقه ثامن است.
اگر به چین و چروکهای صورتش نگاه کنی، سنش خیلی بیشتر از ۵۵ سال است که با جمع و تفریق عدد سال تولدش حاصل میشود. با وجود کار مردانهای که انجام میدهد (۱۰ ساعت در طول روز)، اما خم به ابرو نمیآورد و دستانش برای شکرگزاری از خدا همیشه رو به آسمان است. این هفته مهمان بوستان معروف به «ننه» در خیابان امیرالمؤمنین (ع) شدهایم تا با پاکبان زنی صحبت کنیم که در کار فرقی بین زن و مرد قائل نیست.
پدرم راضی به درسخواندنم نبود
قاینی است؛ از خانوادههای مذهبی آن شهر که حتی پدرش اجازه درسخواندن هم به آنها نمیداد. «پدرم طلبه بود و دوست نداشت ما درس بخوانیم. میگفت در مدارس دختر و پسر قاطی هستند و نمیخواهم دخترانم درس بخوانند. من در مکتبخانه درس خواندم، اما سواد نوشتن ندارم. بعد از ازدواج هم به مشهد آمدم و برای همیشه در این شهر ماندم.»
روزی که همسرم فوت کرد، دیگر نتوانستم در خانه بنشینم. دنبال کار از این اداره به آن اداره و از این خانه به آن خانه رفتم
۲۵ سال کار شبانهروزی
همسرش که فوت میکند، مجبور میشود بار زندگی خود و ۶ فرزندش را به دوش بگیرد. بچههای قد و نیم قدی که هزینههای زیادی داشتند. «قبل از فوت همسرم اگر چه پولدار نبودیم، اما شاهانه زندگی میکردیم. خیلی جوان بودم که همسرم فوت کرد.
روزی که همسرم فوت کرد، دیگر نتوانستم در خانه بنشینم. دنبال کار از این اداره به آن اداره و از این خانه به آن خانه رفتم. هر کاری میکردم تا برای زندگی خودم و بچههایم پول جور کنم که دستمان جلوی کسی دراز نباشد. به خاطر همین هیچ کاری را ننگ و عار نمیدانستم و تا میتوانستم برای کارم وقت میگذاشتم.
وقتی هم از کار خسته میشدم، به خودم امیدواری میدادم که بچههایم در رفاه نسبی هستند و همین بس است. ۲۵ سال است که شبانهروز کار کردهام تا زندگیام را سرپا نگه داشتهام. شکر خدا تا به امروز هم محتاج کسی نبودهام.»
خانه ۴۰ متری وامی
هر روز از روستای شترک به مشهد میآید. خانهای ۴۰ متری دارد که به ضرب و زور وام خریده است. خودش در اینباره میگوید: «روزی که میخواستم خانهام را بسازم، ضامنی برای گرفتن وام نداشتم. به کمیته امداد رفتم و آنها هم به خاطر شناختشان از من، ضمانت کردند و من ۱۲ میلیون تومان وام گرفتم و خانهای ۴۰ متری ساختم. الان هم وامم را از کار کردن در همین مکان به عنوان پاکبان پرداخت میکنم.»
خاله مهربان
روزی که خواهرش سر زایمان فوت میکند، سرپرستی نوزاد خواهرش را هم میپذیرد. «شوهر خواهرم افغانستانی بود و شهید شد. خواهرم سر زایمان رفت و نوزادش برای من ماند. نوزادی که متأسفانه فلج مغزی است و تمامی هزینههای دوا و درمانش را من میپردازم.
یکبار که برای کمکهزینه درمان بچه به بهزیستی رفتم، گفتند چقدر خوب بچه را جمع و جور میکنی. یک بچه دیگر به تو بدهیم؟! هر چه تلاش کردم برای بچه شناسنامه بگیرم، نتوانستم و اکنون که بچه ۱۴ ساله شده است، نه هویتی دارد و نه میتواند بعد از من از پس خودش بربیاید.» تمام فکر و ذکرش یوسفش است. میگوید برای یوسف کار میکند. چرا که تمام بچههایش از آب و گل درآمدهاند و دیگر احتیاجی به او ندارند.
بوستان ننه
از ابتدا تا انتهای بولوار امیرالمؤمنین (ع) همه پاکبان زن را میشناسند. با او احساس صمیمت کرده و ننه صدایش میکنند. به خاطر همین بوستانی که در آن کار میکند، به همین نام معروف شدهاست.
از شروع کارش به عنوان پاکبان اینگونه روایت میکند: «از گوشه و کنار شنیده بودم که شهرداری نیروی خدماتی برای بوستانهایش میخواهد. رفتم پیش مسئولش و گفتم من برای کار آمدهام. یک هفته تمام هر روز ساعت ۶ صبح با من قرار میگذاشت. روز آخر به او گفتم اگر من را نمیخواهی بگو من نیایم. راهم دور است و از شترک میآیم.
گفت میخواسته امتحانم بکند تا ببیند چقدر سر وقت هستم و دل به کار میدهم یا نه. خلاصه بعد از مدتی من را به عنوان پاکبان قبول کرد و در بوستان شهید حسین فهمیده مشغول به کارم کرد. بعد از آن به منطقه ثامن آمدم. مثل من ۳ بانوی دیگر هم هستند که پاکبانی میکنند، اما من تنها زن منطقه ثامن هستم.»
برخورد اهالی محل هم با او خیلی در خور توجه است. برایش ارزش و احترام خاصی قائل هستند و به قول خودش هوایش را خیلی دارند: «اوایل فکر میکردم، چون وارد یک کار مردانه شدهام و به قولی پا توی کفششان گذاشتهام، من را قبول نمیکنند و شاید با من بد برخورد کنند، اما خیلی به من احترام میگذارند و هوایم را دارند.
۲ بوستان دست من است. بوستان جاوید را هم در همین محله نظافت میکنم. مردم و کسبه محله خیلی به من لطف دارند. گاهی کمکم میکنند، در نهارشان شریکم میکنند و من را ننه صدا میزنند.»
فرزندانم مثل کوه پشتم هستند
خانواده بزرگش شامل ۶ فرزند و ۱۵ نوه میشوند. خانوادهای که او را حمایت میکنند و وقتی خسته است، مایه دلگرمیاش میشوند: «هر چند وقت یکبار سفرهای میاندازم و هر چه دارم سر سفره میگذارم.
دوست دارم همانند همسرم دست و دلباز باشم. پسرها و دخترها را به خوبی و آبرومندی سر و سامان دادم و آنها هم اکنون از من حمایت میکنند.دامادهایم همیشه به من میگویند ما به تو افتخار میکنیم که دستت را روی زانوی خودت گرفتهای و کار میکنی. خیلی وقتها همین حرفهایشان من را به کارم دلگرم میکند.»
۱۰ ساعت کار، یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان
وقتی صحبت به وضعیت کار و حقوقش میرسد، میگوید گلایهای ندارم، چون جای گلایهای نماندهاست. «من همیشه شاکرم. یک لقمه دارم که شب بخورم.
قبلتر روزی ۱۲ ساعت کار میکردم، اما خیلی سخت بود و رفتم درخواست دادم ساعت کارم را کاهش دهند که قبول کردند و الان روزی ۱۰ ساعت کار میکنم. حقوقم یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان است و اگرچه همپای مردان کار میکنم و حتی گاهی بیشتر از آنها، اما همیشه ۵۰۰ تا ۷۰۰ هزار تومان کمتر میگیرم.
بعد از پرداخت قسطهایم تا آخر ماه ۱۰۰ هزار تومان ته حسابم میماند که البته توقعی هم ندارم. به وضعیتم اعتراضی ندارم. حتما صلاحی بودهاست، اگر نه میدانند کار من چقدر زحمت دارد. من خودم جارو درست میکنم. دستکش کهنه و قدیمی همکارانم را میگیرم و کار میکنم، اما حتی یک بار به کسی اعتراض نکردم و نمیکنم، ولی اگر کسی پیدا شود و گوش شنوایی داشتهباشد، برایش درد دل زیاد دارم.»
نگران یوسفم هستم...
هر چه فکر میکند، میگوید خواستهای به یاد نمیآورد که بگوید. خواستهاش فقط برای یوسف است. «نمیدانم چند سال دیگر میتوانم از او مراقبت کنم. هزینههای دارویش خیلی زیاد است و من تمام حقوقم را برای دارو و درمانش میدهم. تنها خواستهام شناسنامه برای یوسف و کمک برای تأمین هزینههای داروی یوسف است. نه بچههایم محتاج هستند و نه خودم، اما نگران یوسف هستم.»
این گزارش پنجشنبه ۶ دی ۱۳۹۷ در شماره ۳۰۸ شهرارا محله منطقه ثامن چاپ شده است.
