ترسیم راه و رسم زندگی، هنر نقاش محله شهیدقربانی است
یکی از سالنهای طبقه بالای مسجد چهاردهمعصوم (ع) محله شهیدقربانی، بیشباهت به یک نمایشگاه حرفهای نقاشی نیست. موضوع نقاشیهای روی دیوار متنوع است؛ از طراحی سیاهقلم چهرههای شهدا گرفته تا مناظر و اشیای بیجان.
چشمم از هرنقاشی به نقاشی دیگر میرود و لذتی که از تماشای آنها میبرم، بیحدواندازه است. بهویژه وقتی متوجه میشوم که بیشتر کارها، هنر دست بچههایی است پرتلاش که فقط چندماه از آموزششان گذشته است. بچههایی که اگرچه از یک نعمت جسمانی محروماند، باطن بیعیب و همت بلندشان از آنها چنین هنرمندان چیرهدستی ساخته است.
با شهربانو علیزاده، هنرمند این محله و مربی دختران هنرمند، همراه میشوم و او قصه هر نقاشی و نقاشش را برایم روایت میکند. خانم معلم مهربان کلاسهای نقاشی مسجد، کسی است که بهجز آموزش و تدریس، راه و رسم زندگی را به بچهها آموخته و بهقول خودش صبر و آرامش و تلاش را از آنها یاد گرفتهاست.
شوخیشوخی جدی شد
شهربانو علیزاده متولد سال۱۳۷۵ از بچگی عاشق تدریس و معلمی بود. همه خاطراتش از دوران کودکی یادآوری آن روزهایی است که بچههای فامیل و همسایهها را کنار هم مینشاند و بساط معلمبازی راه میانداخت.
با خندهای شیرین اینطور از روزگار کودکی یاد میکند: حتی در همان عالم بچگی و بازی هم با جدیت معلمی میکردم. یک دفتر داشتم و اسم همه دخترخالهها و پسرخالههایم را تویش نوشته بودم. حضوروغیاب میکردم، بهشان تکلیف میدادم و برایشان نمره میگذاشتم.
آرزوی خانم معلم کوچک از همان موقع، داشتن یک آموزشگاه بود و وجود شاگردانی که برایشان معلمی کند. وقتی از معلمی حرف میزند، چشمانش از شوق داشتن شغل موردعلاقه درخشان میشوند؛ «وقتی آرزویم به واقعیت پیوست، با خنده به خودم میگفتم که دیدی همه آن بازیها، شد زندگی واقعی روزهای بزرگسالیات؟!»
شهربانو هنرهای تجسمی را در دوره هنرستان آغاز کرد. او در دانشگاه رشته طراحی محیطی و هنرهای تجسمی را ادامه داد و همزمان در حوزه طراحی دکوراسیون داخلی و طراحی نما نیز فعالیت داشت.
شهربانو بعد از گرفتن مدرک کارشناسی در رشته طراحی به طور تخصصی آموزش چهرهپردازی را دنبال کرد و موفق به گرفتن مدرک بین المللی از سازمان فنی و حرفهای شد. عشق به هنر و تدریس آن، او را به حیطه آموزش نقاشی و طراحی کشاند؛ «نقاشی کاری بود که به قول معروف دستم به آن میرفت. گذر زمان را نمیفهمیدم و با انجامش غرق لذت میشدم. هرکار و کلاس دیگری که چندان به آن علاقه نداشتم و از روی اجبار ادامه میدادم، برایم چندان خوشایند نبود، اما وقتی با نقاشی آشنا شدم، انگار وارد دنیای جدیدی شدم.»
وقتی بالاخره به استعداد و علاقه خود پی برد، به خانواده گفت که قرار است نقاشی را ادامه دهد و با حمایت و تشویق همهجانبه آن ها، این هنر را تا جاییکه امکان داشت فراگرفت؛ «خدا را شکر خانوادهام هیچ سختگیری و محدودیتی در این زمینه نداشتند. رشتههای هنری رشتههای پرخرجی هستند، اما پدرم، با فداکاری، سعی میکرد تاحدامکان هزینههای لازم را برایم فراهم کند.»

هنرجویان خاص من
مدرک فنیوحرفهای طراحی سیاهقلم را بهدلیل علاقه زیادی که به این رشته داشت، دریافت کرد؛ همچنین مدرک فنیوحرفهای نقاشی در همه سطوح با مدادرنگی را، اما عشق و علاقه خانم مربی فقط منحصر به حوزه هنر و نقاشی نبود؛ «از بچگی، مادرم من را به کلاس قرآن هم میفرستاد؛ بعدها بهدلیل علاقه زیادی که خودم داشتم در کلاسهای مجازی متعددی شرکت کردم و در تجوید، روخوانی و روانخوانی قرآن کریم هم به درجه مربیگری رسیدم.»
وقتی آرزویم به واقعیت پیوست، با خنده به خودم میگفتم که دیدی همه آن بازیها، شد زندگی واقعی روزهای بزرگسالیات؟!
حالا هم معلمی در محیط پاک و امن مسجد چهارده معصوم (ع) در محله شهید قربانی به قول خودش از او آدم دیگری ساخته است، جاییکه شاگردانی خاص دارد؛ «نزدیک به دو سال است که مربی کلاسهای هنری این مسجد هستم. بچههای زیادی در این مدت به کلاسهایم آمدند و رفتند، اما قصه من با دختران هنرمند کمشنوا از ابتدای تابستان امسال شروع شد، وقتی که خانم سیدآبادی، مسئول بسیج مسجد چهاردهمعصوم (ع)، واسطه آشنایی این بچهها با کلاس من شد.»
بچهها معلم من بودند
هرچند خانم مربی در ابتدا از این موضوع که بچههای کلاس دچار نقص شنوایی هستند اطلاعی نداشت، بعداز گذشت مدت کوتاهی که متوجه این موضوع شد، نهتنها مخالفتی نکرد، بلکه رفتار و گفتار خوب خانم مربی باعث شد بچهها با عشق و علاقه سر کلاس حاضر شوند و آنچه موردتوجه همه قرار گرفت، پیشرفت شگفتانگیز و رضایتبخش آنها بود؛ «این بچهها به نقاشی علاقه داشتند. این را از رفتارشان میفهمیدم، اما از نظر مهارتی کاملا مبتدی بودند؛ یعنی نقاشی را از صفر در اینجا شروع کردند بعداز گذشت ششماه شاهد پیشرفتهای فوقالعادهای در کارشان بودم و سطح کارها به حدی رسید که با برگزاری یک نمایشگاه، نقاشی دختران هنرمند را درمعرض دید همگان گذاشتیم.»
فروتنی بسیار زیاد خانمنقاش را از آنجا میتوان فهمید که نقش خود را دربرابر رشد و پیشرفت این بچهها ناچیز میبیند و سعی و تلاش و پشتکار خودشان را رمز موفقیت آنها میداند؛ «دیگران میگویند که من مربی و آموزگار آنها بودهام. شاید من فن و مهارت و تکنیک را یادشان دادم، اما از جهت دیگر، خودم آرامش، مهربانی و پشتکار را از این بچهها یاد گرفتم. صبر و آرامشی که در رفتار و منش این بچهها بود باعث میشد وقتی درکنارشان هستم، کاملا فارغ از مشکلات و دغدغههای شخصی خودم باشم. بماند که از زمانیکه با این بچهها کار میکنم و همراهشان هستم، برکات و نعمتهای بسیاری به زندگیام جاری شده است.»

دختران خوشروزی
اولینباری که بچهها در همین مسجد نمایشگاه برگزار کردند و مسئولان برای بازدید آمدند، فرمانده حوزه۲ بسیج ناحیه میثم، تابلو یکی از بچهها را خریداری کرد. همانجا بود که حاجآقا صفرزاده، روحانی مسجد، به همه بچهها قول هدیه سفر کربلا داد. مدتی بعد که در مرکز همایشهای آستان قدس، نمایشگاهی از کارهای خوب بچهها در معرض دید عموم قرار گرفت، مسئولان مختلفی برای بازدید آمدند.
خانم معلم برای رشد و پیشرفت شاگردهای هنرمند خود پیشنهادی داشت؛ «به آقای دبیریان، عضو شورای شهر، گفتم من بعد از چندسال تجربه آموزشی و کار با بچههای مختلف، در وجود این بچههای ناشنوا عشق و استعداد خاصی به این هنر دیدهام. علاوهبراین انس و الفت زیادی هم با هم گرفتهایم و شکر خدا ایجاد یک رابطه خوب به پیشرفت آنها کمک کرده است.
حالا من و بچههای کلاس به حاجآقا صفرزاده پیشنهاد میکنیم که اگر امکانش باشد، هزینه آن سفر کربلا که قولش را دادهاند، صرف تأمین یک مکان بهعنوان کارگاه نقاشی بشود تا بچهها با آسایش و شرایط بهتری مشغول کار باشند و سپس از محل درآمد فروش تابلوهای خودشان، هزینه سفر به کربلا را تأمین کنند.»
بچهها چشمبهراه راهاندازی کارگاه
از روزیِ خوب این بچههای پاکدل، بدون استفاده از اعتبار سفر کربلا، عضو شورای شهر، برای تأمین یک مکان بهعنوان کارگاه برای بچهها قول داد و اینطور شد که هم سفر کربلا سر جایش ماند و هم راهاندازی کارگاه نقاشی برایشان در دستورکار قرار گرفت. هرچند که هنوز هیچکدام این موارد به عرصه عمل نرسیده و دختران هنرمند محله شهیدقربانی چشمبهراه تمهیداتی هستند تا کلاس و کارگاهشان با خانم مربیای که برایشان رفیق و مادر و استاد بوده است، ادامه پیدا کند.
صدای همهمه بچهها در حیاط مسجد پیچیده است؛ وقت کلاس رسیده و بچهها خودشان را به قرار رساندهاند. وقتی از پلهها بالا میآیند، یکییکی خانم علیزاده را در آغوش میگیرند و باهم خوشوبش میکنند.
لبخند عمیق و صورتهای درخشان از شادی آنها نشان از خوشحالی و سرزندگیشان در کلاس نقاشی دارد و نگاه پرمهرشان به خانم معلم همیشه خندان نشان میدهد که چه عشقی بین این استاد و شاگردها برقرار است. میروم سراغ نوجوانان تازه نقاش؛ باید ببینم این دوستی و صمیمیت چطور بر دلهایشان نشسته است.
خانم علیزاده ما را درک میکند
فاطمه مجابزاده
برای اولین بار که به کلاس طراحی رفته بودم، چون تازه عمل کاشت حلزونی شده بودم، شنوایی نداشتم و بههمیندلیل اصلا امید نداشتم که طراحی یاد بگیرم و چندبار هم ناامید شدم، اما با کمک خانم علیزاده بالاخره توانستم. او با صبر و حوصله و دلسوزیهای مادرانه به من کمک میکرد و با حوصله، چندبار یک مطلب را جوری که من متوجه شوم، توضیح میداد. هرموقع از شبانهروز که مشکل طراحی داشتم، به او پیام میدادم و جواب من را میداد.
خانم علیزاده فقط مربی نیست؛ بلکه یک فرشته است که همیشه ما دخترها را با همه مشکلاتمان درک میکند
خانم علیزاده فقط مربی نیست؛ بلکه یک فرشته است که همیشه ما دخترها را با همه مشکلات و احساسات متفاوتی که داریم، درک میکند و هیچوقت ما را قضاوت نمیکند و این برای ما خیلی مهم است. خیلی دوستش دارم و امیدوارم که همیشه موفق و شاد و خوشحال باشد.
یک معلم با صددرصد توان و انرژی
نجمه مجابزاده، مادر فاطمه
در یادگیری هر هنری، دیدن و شنیدن درست خیلی مهم است و بچههای ما که مشکل شنوایی دارند، طبیعتا سختی بیشتری برای آموختن دارند. اما اخلاق و رفتار خانم علیزاده بهعنوان مربی در کلاس بهشکلی بود که این کمبود را جبران میکرد. میتوانم بگویم او با صددرصد توان و انرژی خود و با تمام جان و دل برای آموزش دخترها تلاش میکند.
این خانم معلم مهربان یک دریچه به دنیایی جدید برای دخترم باز کرد. با یادگیری این هنر، فاطمه اعتمادبهنفس پیدا کرد و استرس و اضطرابش با لذتی که از طراحی میبرد، رفع شد. شاید نتوان زحمات خانم علیزاده را جبران کرد، اما دعا میکنم که در دنیا و آخرت سعادتمند باشند. دعای خیر ما مادران و بچهها همیشه پشت سر خانم معلم هست.
مربی صبور و قوی
زهرا داروغه
از روزی که با خانم علیزاده آشنا شدم، کلی تغییرات در زندگیام اتفاق افتاده است. من از بچگی دنبال کسی بودم که هم هنر را به من آموزش بدهد و هم مثل یک مادر، من را درک کند. خانم علیزاده همان مربی قوی و صبوری بود که سالها منتظرش بودم.
او فقط یک استاد نقاشی نیست، بلکه برای ما بچهها مادری میکند. هدف او فقط هنرآموزی نیست، بلکه درکنار یادگرفتن این هنر، بسیاری چیزهای دیگر هم به ما یاد میدهد. اینکه ما الان سربلند و موفق هستیم، از لطف اوست. هر وقت نقاشی را خراب میکنیم میگوید «اول راه است؛ ادامه بده و تلاش کن» و همیشه به ما امید میدهد. ما ناامید بودیم از اینکه بتوانیم تا این حد پیشرفت کنیم و روی پاهای خودمان بایستیم؛ این برای ما یک رؤیا بود ولی با وقت و زحمت خانم علیزاده به جایی رسیدیم که آرزویش را داشتیم.
* این گزارش یکشنبه ۳اسفندماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۳ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.
