چگونه نام «بابا» برای شهید بابا رستمی انتخاب شد؟
وارد خیابان میشوم، تابلوی بزرگی که روی آن نوشته شده است «شهیدرستمی» خودنمایی میکند و در همه کوچههای باریک و پهن این اسم به چشم میآید. این شهید بعد از این همه سال آن چنان بین مردم جای خودش را حفظ کرده است که تمام اهل محل بیآنکه جمله کامل «منزل شهیدرستمی کجاست؟» را بشنوند، با دست به آپارتمانهای کنار مسجد امامهادی (ع) اشاره میکنند. آپارتمانهایی که ترک آجرهای رنگ پریدهاش نشان از سالها قدمت و سالخوردگیاش در منطقه کارمندان دوم دارد. سه طبقه پله خاکستری رنگ را بالا میروم تا میرسم به درِ سفید رنگ چوبی، به نفسنفس میافتم، اما روی باز همسر و دختر شهید، همه چیز را عوض میکند.
آنقدر ظاهر خانه ساده و بیآلایش است که آدم احساس غریبگی نمیکند. چشمم به نخستین چیزی که میافتد، عکس بزرگی است که با گلهای شمعدانی تزیین شده و روی دیوار جاخوش کرده است؛ روی آن نوشته شده است: «سردارجهادگر سپاه خراسان بابارستمی رهورد».
بلافاصله میروم سر اصل مطلب و از همسر شهید میپرسم: بابارستمی یعنی چه؟
زهرا بهادری، همسر شهید رستمی که گرد میانسالی بر چهرهاش نشسته با لبخند آهی میکشد و جواب میدهد: شهید تنها فرزند خانوادهاش بود و برای همین پدر و مادرش به دلیل علاقه زیادی که به او داشتند، نام «بابا» را برایش انتخاب کردند، شهید رستمی سال ۱۳۲۵ در روستای رهوردقوچان بهدنیا آمده است.
گویی با همین کلمه بابا میشود پا گذاشت به کودکی شهید و دستان حلقهشده پدر و مادری را دور تنها ثمره زندگیشان دید، شاید برای همین میخواهم بدانم آنها در زمان شهادت تنها فرزندشان چه حالی داشتهاند که همسر شهید میگوید: نه، آنها خیلی سال پیش فوت کردهاند و بابارستمی روی پای خودش بزرگ شده است.
عکس شهید در حالی که لباس سبز رنگی به تن دارد و بچهای در کنارش است، روی دیوار دیگری از اتاق نصب شده است، بیآنکه چیزی بپرسم بهادری سوالم را از نگاهم میخواند و میگوید: این عکس حسن آقاست، تنها پسر شهیدکه آنوقت پنج سال بیشتر نداشت، زهره و فاطمه هم ۹ ساله و هشتساله بودند، بابارستمی این عکس را آخرین باری که به مشهد آمده بود، انداخت و دیگر برنگشت.

دوشا دوش آیتا... خامنهای و شهیدچمران
همسر شهید در ادامه میافزاید: سرداررستمی کارمند جهاد کشاورزی بود و در بایگانی کار میکرد، او از همان اوایل انقلاب به منطقه کردستان رفت و در زمان جنگ همراه با شهیدچمران ومقام معظم رهبری شروع به پاکسازی منطقه کردند.
از حرفهای بهادری میتوان فهمید که شهیدرستمی از همان اوایل انقلاب در منطقه کردستان بوده است، این شهید بزرگوار در آخرین ماموریتش ۶۰۰ رزمنده را به مشهد آورد و قرار بود که ۷۰۰ نفر دیگر را دوباره به کردستان اعزام کند، ماموریتی که هیچگاه به پایان نرسید و با شهادت بابارستمی ناتمام ماند.
در سرمای زمستان، بابارستمی داوطلبانه بین مردم نفت توزیع میکرد
یامهدی (عج)؛ آخرین کلام بابارستمی
بهادری در خصوص چگونگی شهادت همسرش که حتی روز آن را به خاطر دارد، میگوید: ۱۷ دی ماه سال ۵۹ و در روز چهارشنبه بود که شهیدرستمی و شهید نورالهی به دست منافقان در جاده سبزوار به شهادت رسیدند، منافقان سیستم ترمز خودرو را از کار انداختند و این کار، باعث شد که آنها نتوانند خودرو را کنترل کنند و پس از انحراف از مسیر، با برخورد خودرو به تپه این دو تن به شهادت میرسند.
شاهدانی که همان زمان و در واپسین لحظات زندگی بابارستمی در کنارش بودند، ذکر «یامهدی (عج)» را چند بار از زبان ایشان میشنوند و پس از آن بابارستمی به همرزمان شهیدش میپیوندد.
بغض فروخورده همسر شهید در لبخندش محو میشود، او نیز چند مرتبه کلمه «یامهدی (عج)» را تکرار میکند.
میخواهم بدانم چند سال است که ساکن این محله هستندکه میگوید: ما قبل از شهادت بابارستمی در منطقه کارمندان بودیم، در خیابانی که این روزها شهیدرستمی ۱۸ نام گرفته است.
او همچنین در خصوص نامگذاری بولوار به نام شهیدرستمی خاطرنشان میکند: بعد از شهادت وی در سال ۵۹ به من گفتند که قصد دارند خط اتوبوس مربوط به منطقه کارمندان را به نام شهیدرستمی نامگذاری کنند، اما با پیگیریهایی که انجام دادم بعد از دوسال نام بولوار نیز به شهید رستمی تغییر کرد و مدت کوتاهی است که به همت رئیس بنیاد شهید بولوار ۲۲ بهمن نیز به نام شهیدرستمی تغییر نام یافته است.
از بهادری میخواهم برایم از روزهای با هم بودنشان بگوید و او که هنوز خاطرات برایش زنده و تازه است میگوید: با اینکه بابارستمی درهمان ۹ سال زندگی مشترکمان درگیر کارهای انقلابی بود و کارمند جهاد کشاورزی بود، اما هیچوقت مشکلات بیرون را به داخل منزل نمیآورد.
او با خنده ادامه میدهد: ما با ژیان و پیکان همه جای ایران را دیدهایم، شهید فرد بسیار خوشمشرب، خوش مسافرت و اهل خانه و خانواده بود. با سن کمی که داشت هر دوست و آشنا و فامیلی که مشکل داشت از او مشورت میگرفت، علاقه زیادی به کشتی داشت و از نوجوانی به این ورزش میپرداخت و هنوز هم هرساله در روستای رهورد قوچان در سالگرد شهادت وی مسابقه کشتی برگزار میشود.
همسر شهید در خصوص زندگیهای سادهای که در آن زمان در جریان بود چنین میگوید: ما در آن زمان نصف خانهمان فرش نداشت، با این وجود شهید به نیازمندان کمک میکرد و همیشه تاکید داشت که خیلیها هستند که روی حصیر زندگی میکنند، شاید هم محلهایهای قدیم خوب به خاطر داشته باشند که در سرمای زمستان، بابارستمی داوطلبانه بین مردم نفت توزیع میکرد و هنگامی که به خانه برمیگشت پاهایش تا زانو یخ بسته بود؛ شهیدرستمی خیلی دوست داشت این محله همیشه آباد باشد، یادم هست نخستین شب که چراغ و روشنایی در بولوار گذاشته بودند شهید از خوشحالی سرازپا نمیشناخت.
او ادامه میدهد: شهید هیچوقت دوست نداشت کارهایش دیده شود، تنها فیلمی که از وی دیدیم، در جبهه بود و در زمانی که درون خودرو و پشت درختی سنگر گرفته بود.
بهادری با افتخار از رشادتهای همسرش میگوید، از اینکه در آزادسازی سقز و سنندج و کردستان نقش مهمی داشته است، از اینکه آن زمان رژیم بعثی به قدری از او وحشت داشته است که برای کسی که بتواند بابارستمی را اسیر کند، هموزنش طلا جایزه گذاشته بود؛ و امروز که ۳۲ سال از شهادت بابارستمی میگذرد، مردم بیشتر با او آشنا شدهاند و در گوشه و کنار محله خود نام او را میبینند.
*این گزارش در شماره ۳۷ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۲۵ دیماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.
