«یک مرد معمولی» به روایت حمیده لطفینیا
در روزگاری که بازار کتاب بیش از هر زمان دیگری تحتتأثیر نامهای تثبیتشده و نویسندگان «برند» قرار دارد، ترجمه اثری از نویسندهای کمتر شناختهشده، نوعی ریسک فرهنگی محسوب میشود. «یک مرد معمولی» نوشته ایو سیمون، نه رمانی پرحادثه است و نه اثری مبتنی بر پیرنگ کلاسیک؛ کتابی است آرام، دروننگر و مبتنی بر گفتوگویی ناتمام میان یک پسر و پدرش. جهانی که این کتاب میسازد، از سکوتها، بغضها و فاصلههای عاطفی شکل گرفته است.
حمیده لطفینیا، مترجم این اثر، سالهاست در حوزه ادبیات فرانسه، ادبیات تطبیقی و آموزش دانشگاهی فعالیت میکند. او که مسیر تحصیلیاش را از مشهد آغاز کرده و تا فرانسه ادامه داده است، ترجمه را نه صرفا یک مهارت زبانی، بلکه شکلی از کنش فرهنگی میداند.
در این گفتوگو، از مسیر علمی و دغدغههای فکری او آغاز میکنیم و به تجربه ترجمه «یک مرد معمولی»، مواجهه با نویسنده، نگاهش به ادبیات معاصر و نقش مترجم در روزگار هوش مصنوعی حرف زدیم. مترجم دیگر «یک مرد معمولی» رومینا طاهری از شاگردان لطفینیاست و دانشآموخته کارشناسی ادبیات فرانسه از دانشگاه فردوسی است.
-خانم لطفینیا، کمی از مسیر تحصیلیتان بگویید. چطور به ادبیات فرانسه و سپس ادبیات تطبیقی رسیدید؟
من متولد مشهد هستم و تحصیل در رشته زبان و ادبیات فرانسه را در دانشگاه فردوسی مشهد شروع کردم. دوره کارشناسیام را همانجا گذراندم. بعد برای مقطع کارشناسی ارشد به دانشگاه تبریز رفتم. اتفاقا آشنایی من با ادبیات تطبیقی از همانجا شروع شد، چون دانشگاه تبریز آن زمان واحدهایی در زمینه ادبیات تطبیقی ارائه میداد.
همیشه به رابطه میان ادبیاتها و فرهنگها علاقه داشتم و وقتی با این حوزه آشنا شدم، احساس کردم دقیقا همان چیزی است که دنبالش هستم. برای همین تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم و به فرانسه رفتم. دکترای من در دانشگاه لیل در رشته ادبیات فرانسه و ادبیات تطبیقی بود.
-علاقه شما به ترجمه از کجا شکل گرفت؟ ترجمه چه جایگاهی در نگاه شما دارد؟
علاقه من به ادبیات فرانسه اساسا از مسیر ترجمه شکل گرفت. اگر ترجمه نبود، شاید اصلا وارد این حوزه نمیشدم. هنوز هم معتقدم یکی از پایههای اصلی ادبیات تطبیقی، ترجمه است. اگر به ادبیات معاصر فارسی نگاه کنیم، میبینیم که بخش بزرگی از تحول آن مرهون ترجمه است. ما پیش از قرن بیستم ژانرهایی مثل رمان یا تئاتر را به شکلی که امروز میشناسیم، نداشتیم.
این ژانرها با ترجمه، بهویژه ترجمه از ادبیات فرانسه و انگلیسی، وارد ادبیات فارسی شدند؛ بهویژه از دوره قاجار به بعد. از طرفی، علاقه من به ادبیات فرانسه از طریق ترجمه شکل گرفت. آنهم ترجمه یکی از مترجمهای صاحبسبکی مانند مهدیسحابی که خیلی برایم ارزشمند است.
من همیشه با خودم فکر میکنم که او این ترجمهها را در زمانی انجام داده که اینترنتی وجود نداشته است، ولی پاورقیهایی که داده و شکل کارش چنان است که آدم با خواندن آثار ترجمهاش چیزی یاد میگیرد؛ بهخصوص از ترجمه مهمش یعنی «درجستوجوی زمان ازدسترفته». فکر میکنم که سحابی یکی از آدمهای مؤثر زندگی من در حوزه ترجمه و علاقهام به ادبیات است.
-چرا از میان نویسندگان فرانسوی، سراغ ایوسیمون رفتید که در ایران چندان شناختهشده نبود؟!
دقیقا همین ناآشنابودن یکی از دلایل انتخابم بود. در ایران معمولا مترجمان به سراغ نویسندگان کلاسیک فرانسه میروند. مثلا از «بیگانه» آلبر کامو حدود سی ترجمه داریم. یا اگر نویسندهای جایزه نوبل گرفته باشد، مثل آنی ارنو، خیلی سریع ترجمه میشود. اما در فرانسه نویسندگان بسیار مهمی هستند که در ایران شناختهشده نیستند.
ایوسیمون یکی از آنهاست. من ابتدا از طریق یکی از دوستانم که همسر ایو سیمون بود با او آشنا شدم. اول با ادبیاتش آشنا شدم و بعد ترانههایش را شناختم. احساس کردم «یک مرد معمولی» ظرفیت ارتباط با مخاطب ایرانی را دارد.
-خود ایو سیمون واکنشش به ترجمه کتاب در ایران چه بود؟
اولش خیلی خوشبین نبود. فکر نمیکرد اصلا کتابش در ایران ترجمه شود یا مخاطب پیدا کند. اما بعد که ترجمه انجام شد و بازخوردها را دید، واقعا خوشحال شد. حتی نامهای هم نوشت که ابتدای کتاب آمده است و ظاهرا خیلی برایش مهم بود. جالب است بدانید که نوشتن همان نامه نزدیک به یک ماه طول کشید. بارها مینوشت و کنار میگذاشت. سیمون در نوشتن بسیار وسواسی است. این دقت و وسواس را در خود رمان هم میشود دید.
-«یک مرد معمولی» به چاپ چهارم رسیده و ظاهرا مخاطب ایرانی واکنش خوبی به آن نشان داده است. فکر میکنید دلیل این اقبال چیست؟!
بهخاطر موضوعش. رابطه پدر و پسر، موضوعی جهانی است. در همه فرهنگها دربارهاش حرف زده شده و همیشه هم پر از پیچیدگی و سکوت و حرفهای ناگفته است. خیلی از بازخوردهایی که من گرفتم، بهویژه از سوی مردان بود. میگفتند انگار حرفهایی که هیچوقت نتوانستهاند به پدرشان بزنند، در این کتاب گفته شده است. این برای من خیلی معنادار بود.
-این اثر را بیشتر باید رمان دانست یا نوعی زندگینامه؟
من آن را در ژانر رمان اتوبیوگرافیک میدانم. ایو سیمون از ترانهسرایی شروع کرده و بیش از چهل سال است که رمان مینویسد. این کتاب هم کاملا از تجربه زیسته او میآید، اما همچنان رمان است، نه خاطرهنویسی صرف. در متن، نوعی واگویه مداوم وجود دارد؛ گفتوگویی خیالی با پدر. همین باعث میشود که اثر در مرز میان زندگی شخصی و ادبیات قرار بگیرد.
خودش هم در این اثر میگوید که ما اغلب میخواهیم خیلی از حرفها را به دیگران بزنیم، ولی نمیزنیم، چون مدام منتظر فرصت مناسبیم و این فرصت مناسب ممکن است هیچوقت پیش نیاید و این رابطه با پدر و مادر یا هرکس دیگری کمرنگ و کمرنگتر شود. در ادبیات معاصر ما هنوز به این شکل سمت اتوبیوگرافی نرفتهایم.
دلیلش هم روشن است: هنوز خیلی از تابوها شکسته نشده و جامعه پذیرای موضوعاتی از این دست نیست و خیلی از مسائل پشت پرده میماند. من روی نقش استعاره در اشعار معاصر فارسی کار کردهام و به این مسئله اشاره کردهام که استعاره در ادبیات ایران فقط یک عنصر بلاغت ادبی نیست بلکه پناه و پوششی است برای گفتن یک سری از مسائل تابو.
خیلی از بازخوردها از سوی مردان بود. میگفتندحرفهایی که هیچوقت نتوانستهاند به پدرشان بزنند، در این کتاب گفته شده!
-تصویر پدر در این کتاب پیچیده است؛ نه کاملا منفی و نه کاملا مثبت. شما این تصویر را چطور میبینید؟
پدر در این کتاب یک «ابرقهرمان» نیست. نه سرکوبگر است، نه قهرمان. یک مرد معمولی است؛ با محدودیتها، سکوتها و ناتوانیهایش. راوی گاهی با بغض حرف میزند، گاهی پدر را نقد میکند و گاهی او را میبخشد.
به نظرم یکی از نقاط قوت کتاب همین است: پذیرش اینکه آدمها، با همه معمولیبودنشان، میتوانند دوستداشتنی باشند. نگاهکردن به آنها میتواند ما را تغییر بدهد، حتی اگر نتوانیم خودشان را تغییر بدهیم.
-در ترجمه این اثر، چه چالشهایی داشتید؟
نثر ایو سیمون ساده و روان است، اما این سادگی فریبنده است. حفظ این سادگی در فارسی کار آسانی نبود. او از جملههای کوتاه استفاده میکند، ریتم دارد و این ریتم از تجربه ترانهنویسیاش میآید.
من خیلی مراقب بودم که نثر فارسی بیش از حد شاعرانه یا اغراقآمیز نشود. وسوسه زیباترکردن متن همیشه هست، اما باید جلویش را گرفت. از طرفی، در حین ترجمه، با نویسنده در ارتباط بودم. جاهایی بود که از نظر فرهنگی یا معنایی تردید داشتم. در آن موارد با خود ایو سیمون تماس میگرفتم و درباره جملهها صحبت میکردیم. زندگیکردن در فرانسه خیلی کمک کرد تا ظرایف فرهنگی متن را بهتر بفهمم.
-ترجمه این کتاب چقدر زمان برد؟
ترجمه کار تماموقت است، اما متأسفانه در ایران از نظر مالی نمیشود فقط به ترجمه تکیه کرد. کار اصلی من تدریس است و ترجمه را در کنار کارهای دیگر انجام میدادم. این ترجمه را با یکی از شاگردانم در دانشگاه فردوسی، خانم طاهری، انجام دادیم و بعد بارها متن را با هم بازخوانی و اصلاح کردیم.
-میانهتان با هوش مصنوعی چطور است؟ آیا روزی میرسد که نقش مترجم انسانی از میان برود و تهدیدهایی که این روزها میشنویم روزی محقق میشود؟
من از هوش مصنوعی استفاده میکنم؛ حتی در تدریس. اما فقط در حد ابزار کمککننده. فکر میکنم هیچوقت نمیتواند جای مترجم را بگیرد. ترجمه انسانی چیز دیگری است. ترجمه فقط جابهجایی کلمات نیست؛ مواجهه فرهنگی است و مترجم در این میان نقش یک سفیر را دارد. میتواند یک فرهنگ را درست معرفی کند یا کاملا آن را مخدوش و وارونه جلوه بدهد. ترجمه برای من یک مبارزه لذتبخش با کلمات است؛ کاری که فقط وقتی معنا دارد که عاشق آن متن باشید و برایش وقت بگذارید.

درباره کتاب «یک مرد معمولی» و یک پدر کارکُشته در نادیدهگرفتن سرنوشت
-کِی شهامت بهزبانآوردن حرفهایمان را پیدا میکنیم؟
محبوبه عظیمزاده| «یک مرد معمولی»، بیش از هرچیز، روایت احساسات سرشار از تناقض ایو سیمون نسبت به پدرش است. او، تا حد ممکن، آنچه را در عمر بیستساله زندگی با پدرش درک کرده است مرور میکند و در خلال همه این تجسسهای ذهنی، نگاه پرسشگر خود را از دست نمیدهد.
بارها از خودش سؤال میکند، خود را خطاب قرار میدهد و حتی مؤاخذه میکند و بعد بازمیگردد به پدر تا از او بپرسد. بررسی میکند، موشکافی میکند و از بیخوبن میکاود تا بفهمد، با وجود طیف وسیعی از تفاوتها، آنچه هردو را کنار همدیگر نگاه داشته است چیست: «پدر چه کسی است؟» کسی که خیلی اتفاقی و صرفا به دلیل یک تصادف ژنتیکی در جایگاه پدر قرار میگیرد؟ کسی که صرفا با او یک پیوند خونی دارد؟ اگر چنین است، پس آنچه نیمهشب توی دلش میلولد و او را وادار به دوست داشتنش میکند چیست؟
یکی از نقاط قوت کتاب این است: پذیرش اینکه آدمها، با همه معمولیبودنشان، میتوانند دوستداشتنی باشند
ایو سیمون، در بخشی از آنچه روایت میکند، منتقد است. البته نه منتقدی که تحکم میکند. منتقدی که صرفا بخشی از وجود و شخصیت پدر را چنین دیده و چنین توصیف میکند: مردی که سرد و خنثی است و اهل دروغ و لافزدن. یک پدر بزنبهادر که حتی بعضی شبها با سرخوشی مستانه به خانه برمیگشته است.
مردی که هرگز برای زندگیاش برنامهای نریخته و حتی در مقایسه با مادر، نه بلندپرواز بوده، نه در پی خلاص شدن از فقری که خانواده به آن دچار است. اهل تلاش مضاعف و تکاپوی خاصی نبوده یا اهل تصمیمهای بزرگ و انتخابهای تازه. برعکس، در نقطه مقابل همه اینهاست: کسی که بهراحتی تسلیم شرایط میشود. اما چگونه؟ شاید با نادیده گرفتن زندگی و آنچه سرنوشت پدید میآورد. ایو مینویسد: «راز تو فقط همین نادیده گرفتن سرنوشتت بود.»
رابطه و روایت ایو با پدر البته فقط به همین واگویهها ختم نمیشود. روی دیگر این تعاملات، خاطرات شیرین و هدایای جذاب و یادگارهای ارزشمند پدر است که بارها به آن اذعان میکند و به اینکه سهم چشمگیری در تربیت و بالندگی او داشته است.
پدری که تمام اشتباهات فرزندش را میبخشیده، او را میبوسیده و نوازش میکرده، میدانسته او چه چیزی دوست دارد و عشق و علاقهاش را مکرر با رفتارش به او نشان میدهد. این علاقه در پسر هم وجود دارد: «کمی پیش از مرگت، هنگام مرگت، دیرزمانی پس از مرگت، چه دیوانهوار دوستت داشتم.»
تکتک کلمههای این کتاب، صدای شکستن سکوت بیستساله پسری است در قبال پدر: «تا زمان مرگ تو، سالهای سال گویی سنگی در گلویم گیر کرده بود که با تو آنقدر کم حرف زدم.»
سکوتی که ایو خود را برایش مقصر میداند و همچنین ناشی از سوءتفاهمها. البته که شاید آن را از پدر به ارث برده است. آندره، پدری که سالها در شرکت ملی راهآهن فرانسه کارگر راهدار راهآهن بوده و غرق در یک زندگی بیش از حد ساده که در انتها به سرطان ختم میشود. سرطان سکوت؟
جنس این سکوت برای مخاطب ناآشنا نیست. سکوت پدرانهای که شاید فرزندان را نیز ناخودآگاه به آن ترغیب میکنند. سکوتی باز سرشار از سؤالهای مشابه: پدر هم غمگین میشود؟ پدر هم افسرده میشود؟ پدر هم حسرتهای زیادی دارد؟ ورای سکوت پدر چه حرفهایی نهفته است؟
شاید تمام آنچه ایو سیمون میخواهد با مکتوب کردن این صحبتها به مخاطبانش بگوید همان چند خط آغازین کتاب باشد: «تا کی باید انتظار بکشیم که بتوانیم شهامت به زبان آوردن حرفهایمان را پیدا کنیم؟ تا هنگام مرگ و سکوت، تا آن روزی که دیگر نباشیم؟ آنقدر انتظار بکشیم تا خیرهسریِ جوانی آرام بگیرد و درهمآمیختگی نگاهها و کلمات چیزهای مهم را بیان کند نه آنچه را دیگر اهمیتی ندارد.»
«یک مرد معمولی»
نویسنده: ایو سیمون
ترجمه: حمیده لطفینیا
رومینا طاهری
ناشر: هرمس

درباره نویسنده
ایو سیمون، نویسنده معاصر فرانسوی است که آثار او تاکنون به هجده زبان دنیا ترجمه شده است و در این میان، «یک مرد معمولی»، اولین کتابی است که از او به فارسی ترجمه شده است. او متولد ۱۹۴۴ است و ساکن پاریس و در ابتدای کار، با موسیقی و ترانهسرایی و خوانندگی به دنیای هنر وارد میشود، اما بعدها به نویسنده قهاری تبدیل میشود که جایزه ادبی مدیسی و بالاترین درجه نشان ادب و هنر و لیاقت فرانسه و لژیون دونور را نیز دریافت میکند. سیمون، بر ترجمه فارسی این کتاب، یادداشت کوتاهی نوشته است که خواندنش خالی از لطف نیست.
«سالهاست با زن جوانی به نام آمنه زندگی عاشقانهای را آغاز کردهام. نام کوچکش گویای محل تولدش است. او در ایران در کنار رودی از خلیج فارس به دنیا آمده و حضور خورشید را در آنجا لمس کرده است.
زمانی که آمنه در میان یکی از صحبتهای بیپایان ما از «منشور کوروش» با من حرف زد آنقدر هیجانزده شدم که اشک به چشمانم آمد. بیانیهای درخشان از یک ایرانی در ۲۵۰۰سال پیش که در آن از آزادی بشر سخن میگوید حیرتانگیز است؛ و از آن زمان کشور شما را تحسین کردهام.
امروز افتخار میکنم که کتابم به این زبانی که در گذر زمان اصالت خود را حفظ کرده است با قلم حمیدهلطفینیا ترجمه میشود. او جادوی بین کلمات و دو دنیای ادبی ایران و فرانسه را میشناسد و امیدوارم خوانندگان از طریق این ترجمه به دنیای شاعرانه و متصل دو کشور دور از هم سفر کنند.»
* این گزارش دوشنبه ۱۵ دیماه ۱۴۰۴ در شماره ۴۶۶۸ روزنامه شهرآرا صفحه فرهنگ و ادبیات چاپ شده است.
