کد خبر: ۱۱۷۲۱
۱۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۰:۰۰
«محمدعلی متقیان» پایش را پای انقلاب داد

«محمدعلی متقیان» پایش را پای انقلاب داد

محمدعلی متقیان، جانباز دفاع مقدس و مبارز انقلابی ۵۰ سال است ساکن و از کاسبان محله گاز و خیابان آیت‌ا..عبادی است و اهالی محل از او و ۱۴فرزندش به نیکی یاد می‌کنند.

گاهی نوشتن با همه سادگی‌اش سخت می‌شود. این را وقتی می‌فهمی که در برابر مردی قرارمی گیری که زخم و صبوری را با هم دارد. مردی که نه تنها در مبارزات پیروزی انقلاب حضور پیدا کرد، بلکه بعد از آن هم خود را برای حفظ این انقلاب مسئول دانست و به جبهه‌های حق علیه باطل شتافت تا وقتی برمی‌گردد یک پایش را جا گذاشته باشد.

صحبت از محمدعلی متقیان، جانباز دفاع مقدس و مبارز انقلابی است که ۵۰ سال است ساکن و از کاسبان محله گاز مشهد و خیابان آیت‌ا..عبادی است و اهالی محل از او و ۱۴فرزندش به نیکی و خداترسی یاد می‌کنند.

او دلباخته اهل‌بیت عصمت و طهارت (ع) است و با گذشت ۷۷ سال از عمرش، مال و منال دنیا و تعلقات دنیوی او را نفریفته و خیرش به خیلی‌ها رسیده است. حاج‌آقا متقیان بزرگِ خانواده‌ای بزرگ هم هست که ۷۸ پسر و دختر و عروس و داماد و نوه در کنار او و همسرش آن را تشکیل داده‌اند. گفتگوی زیر شرح خاطرات این قدیمی انقلابی محله از زبان خودش و همسرش سکینه کریمی جوان است.

۸ سفر کربلا تا ۱۸سالگی

نه‌ساله بودم که پدرم را از دست دادم. من تک‌پسر خانواده بودم و مادر بیشتر از دو خواهرم هوای مرا داشت. یار غار مادر شده بودم. هرجا می‌رفت مرا با خود می‌برد. او اعتقاد عجیبی به امام‌حسین(ع) داشت و از زمان فوت پدر تا ۱۸سالگی‌ام مرا با خودش هشت سفر کربلا برد.

اعتقادات و باورهای عمیق مادر بنیه مذهبی‌ام را قوی‌تر کرد. ۲۳سالم بود که با دختر یکی از کسبه محل ازدواج کردم. روزی ۱۴، ۱۵ساعت کار می‌کردم؛ کارم این بود که انواع و اقسام لوازم خانگی را روی دوچرخه و موتور می‌گذاشتم و هر روز به یکی از روستاهای اطراف شهر می‌رفتم و می‌فروختم و از این راه سود خوب و حلالی به دست می‌آوردم. کار و کاسبی‌ام رونق داشت و سعی می‌کردم با حساب و کتاب جلو بروم.

 

۱۴ فرزند به نیت ۱۴معصوم(ع) 

تازه ازدواج کرده بودم و در جلسه‌ای قرآنی و مذهبی شرکت می‌کردم. هیچ‌وقت یادم نمی‌رود آن جلسه قرآنی و سخنان آن روحانی را. او درباره فواید ازدواج و فرزندداشتن گفت و اشاره کرد به فرمایش رسول خدا(ص): «تناکحوا تناسلوا...» از همان زمان نیت کردم صاحب ۱۴فرزند به نیت ۱۴معصوم(ع) شوم.

در زمان ازدواج نیت کردم ۱۴فرزند به نیت ۱۴معصوم(ع) داشته باشم

فرزندانم یکی پس از دیگری به دنیا می‌آمدند و  همگی سالم بودند و رزق و روزی‌شان را با خود می‌آوردند. روز به روز وضعیت زندگی‌ام بهتر می‌شد تااینکه قطعه زمین بزرگی در محدوده خیابان گاز خریدم و آن را تبدیل به چند مغازه و یک خانه کردم. خانه‌ای که الان ۵۰سال است در آن سکونت دارم. هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام از این محله بروم و در حال حاضر در همین محدوده مغازه لوازم خانگی دارم.

 

نوار و اعلامیه توزیع می‌کردیم

مردم این دوره و زمانه اگر خفقان مطلق پیش از انقلاب را به یاد بیاورند دست از این همه گله و شکایت بر می‌دارند و شکرگزار نعمت‌های خدا خواهند شد. آن زمان کسی جرئت نداشت اسم شاه ملعون را به زبان بیاورد. مردم به تنگ آمده بودند از این همه ظلم و استبداد حاکم؛ جرقه‌های انفجاری از گوشه و کنار شهر شروع شد. هرکسی هرکاری از دستش بر می‌آمد برای خدا و اسلام انجام می‌داد.

جلسه‌های مذهبی ما هم در منزل حاج محمدرضا شریعتی، محضردار محله برقرار بود. ما نوارهای سخنرانی امام(ره) و اعلامیه‌های گوناگون را گیر می‌آوردیم و به دست افراد مطمئن می‌رساندیم. نوارها را من در خانه نگه می‌داشتم تا اینکه احساس کردیم پاتوق نوار‌ها لو رفته است، آن‌ها را با کمک بچه‌هایم از خانه خودم به منزل همسایه‌ها بردیم اما باز هم به کارمان ادامه دادیم.

تیم اصلی ما سه‌نفره بود؛ من و حاج آقا شریعتی و آقای فرقانی که بعد‌ها شهید شد. گاهی اعلامیه‌ها را شب به شب داخل مغازه‌های خیابان بهار می‌انداختیم. حواسمان جمع بود تا با آن خفقان رد پایی از خودمان باقی نگذاریم و شناسایی نشویم. گاهی پسر بزرگم، احمد هم هنگام توزیع اعلامیه همراهم بود.

رفته رفته شور و حرارت انقلابی مردم بیشتر شد و مردم شجاع‌تر شدند. خبر راهپیمایی و تظاهرات گوش به گوش می‌رسید؛ تا یک نفر متوجه تجمعی مردمی می‌شد همه مردم کوچک و بزرگ و پیر و جوان خبردار می‌شدند و به سمت محل مورد نظر می‌رفتند. ما هم در تظاهرات و هم در جلسات محرمانه شرکت می‌کردیم. جلسات و برنامه‌هایمان در مسجد پنجتن واقع در خیابان آیت‌ا...عبادی۸۹ هم برگزار می‌شد.

 

«محمدعلی متقیان» پایش را پای انقلاب داد

 

پایی که به پای انقلاب رفت

اواخر دی ماه ۵۷ دیگر انقلاب مردمی فراگیر شده بود، اما برخی شهر‌های کوچک به علت بی‌اطلاعی از انقلاب تمکین نکرده بودند. من و چندتن از دوستان برای ارشاد به شهر‌های همجوار می‌رفتیم که من به قوچان رفتم و درباره حقانیت انقلاب گفتنی‌ها را گفتم. سرانجام انقلابمان در ۲۲ بهمن به پیروزی نهایی رسید.

انقلاب مفت به دست ما نیامد و مفت هم از دست نخواهیمش داد. با این حال دشمن ما دست‌بردار نبوده و نیست؛ چنان‌که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، صدام را به جان مملکت ما انداختند و جنگ را به ما تحمیل کردند. 

زمان جنگ با وانتی که داشتم، اقلام موردنیاز مانند لباس و آذوقه را از مردم کوچه و خیابان جمع می‌کردم و در اختیار ستاد جبهه قرارمی دادم تا به دست رزمنده‌ها برسانند. اسفند۶۵ هم ازطریق بسیج پایگاه پنجتن پایم به جبهه بازشد. دو بار به جبهه رفتم و در رفت و آمد بودم اما خط نرفتم. حسرت رفتن به خط مقدم به دلم مانده بود.

دفعه سوم که به جبهه رفتم و چهل روز هم ماندم راننده روحانی‌ای شده بودم به نام مروج که نماینده امام(ره) و مقسم روحانی‌ها در قرارگاه‌ها بود. از او خواستم مرا به خط بفرستد که با اصرار من موافقت کرد. اول سال ۶۶ بود. اسم عملیات کربلای۸ و محل اجرای آن شرق‌ بصره‌ عراق‌ و غرب‌ شلمچه‌ ايران‌ بود.

صدام ملعون برای اینکه جلوی پیشروی بچه‌های ما را بگیرد در بیابان سد زده بود تا در گل و لای گیرکنیم و حتی این مناطق را مین‌گذاری کرده بود. یک گروه برای پاک‌سازی منطقه از مین جلو‌تر رفتند. پس از پاکسازی به هر بدبختی‌ای بود یکی دو سد را پشت سر گذاشتیم. هر حرکت نابجایی به قیمت از دست دادن جانمان بود.

پس از عبور از سد ناگهان زیر پایم شل شد و گل و لای سست می‌خواست مرا به داخل خود بکشد؛ مجبور شدم خودم را به سمت راست بکشم که یکباره دیگر هیچی نفهمیدم. هیچ دردی احساس نمی‌کردم؛ پای راستم یک طرف افتاده بود و خودم یک طرف دیگر.

خون از پایم فواره می‌زد و ذکر حسین(ع) و ابالفضل(ع) اززبانم نمی‌افتاد. مرا ابتدا به بیمارستانی در اهواز و بعد از آن اصفهان منتقل کردند. آخر هم سر و کارم افتاد به مشهد و بیمارستان قائم(عج). پایم را به پای انقلاب دادم که ای کاش جانم را هم در این راه هدیه می‌دادم؛ هربار جبهه می‌رفتم نیتم این بود که اسلام پیروز شود و دیگر برنگردم اما شهادت نصیبم نشد.

 

«محمدعلی متقیان» پایش را پای انقلاب داد

 

دخترانم را به راهپیمایی می‌فرستادم

سکینه کریمی جوان: ۱۰ سال کوچک‌تر از پدر بچه‌هایم. تا زمان انقلاب مسئولیت ۱۲ بچه قدو نیم‌قد بامن بود و بعد انقلاب خدا سه فرزند دیگر هم به ما داد که یکی از آنها فوت کرد؛ ۹ فرزند پسر دارم و ۵ دختر.

خودم خیلی دوست داشتم دوشادوش شوهرم در مبارزات انقلابی باشم اما با وجود این همه بچه نمی‌توانستم. فاطمه و نصرت دخترهای بزرگم را به همراه یکی از زنان همسایه به نام ملیحه ولی‌پور برای شرکت در تظاهرات می‌فرستادم و پسرانم خودجوش در راهپیمایی‌ها و مبارزات انقلابی شرکت می‌کردند.

بزرگ کردن ۱۴بچه کارساده‌ای نیست. گاهی دو تا خواهرهای مهربان شوهرم که یکی‌شان چند ماه پیش فوت کرد برای تر و خشک کردن بچه‌ها به کمکم می‌آمدند. گاهی هم زنان همسایه کمک دستم می‌شدند تا اینکه بچه‌ها بزرگ شدند و سر و سامان گرفتند. پدر بچه‌هایم دل شیر دارد. شجاع و نترس است.

همیشه حواسش به همه امور بوده است. موقع جنگ تحمیلی نه تنها خود او که سه پسرم احمد و محمود و ناصر هم به جبهه رفتند. آخرین باری که به جبهه رفت یک پایش را همان‌جا گذاشت و آمد. خاطره‌اش ازخاطرم نمی‌رود. دلواپسش شده بودم.

تماس تلفنی گرفت و گفت: اصفهان است و من هم با دلخوری گفتم: دست شما درد نکند حاج آقا! این همه بچه را گذاشتی و رفتی اصفهان سفر. همان‌جا بود که سراغ برادرم را گرفت. بو بردم اتفاقی افتاده است. از برادرم پرسیدم راستش را به من بگوید که پدر احمد اصفهان چه کار می‌کند.

او که از ماجرای قطع پای همسرم خبر داشت برای اینکه ناراحت نشوم به من گفت: «انگشت پایش صدمه دیده و بیمارستان است.» باور نمی‌کردم و بعد که به مشهد آمد فهمیدم روی مین رفته و پای راستش قطع شده است.

الان هم با پای مصنوعی راه می‌رود. گاهی نیمه‌های شب‌ می‌بینم که درد زیادی می‌کشد اما به روی خودش نمی‌آورد. خون در ناحیه قطع‌شده جریان ندارد و‌‌ همان قسمت پایش خشک شده است و درد زیادی تحمل می‌کند...

 

* این گزارش یکشنبه، ۱۹ بهمن ۹۳ در شماره ۱۳۹ شهرآرامحله منطقه ۳ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44