
مهدی آخرتی| پای هنر که به میان میآید، حتما لازم نیست یک نقاش را با موهای عجیب و غریب تصور کنیم که در حال کشیدن تصویری جادویی روی بوم نقاشی است!
لازم نیست به نوازندهای فکر کنیم که با صدای سازش گنجشکها یکییکی از شاخهها میافتند! حتی لازم نیست هنرپیشهای در ذهنمان نقش ببندد که شبيه پامیتا آچان(!) است و عکسش میرود روی جلد تمام مجلهها.
اما ميشود همین بچهمحل خودمان را که روبهروی من نشسته به خاطر آورد. كسي كه سالها پیش در کوچههای خاکی محله طرق مشهد دنبال توپ پلاستیکیاش میدویده است و گاهی با شلواري زانو رفته به خانه بازمیگشته، همین حسین رضایی که هنر را با پوست و استخوان درک کرده است.
او در یکی از روزهای اردیبهشت ۱۳۶۴ پا به دنیا گذاشته، ۶سال است که به صورت حرفهای شعر میگوید و دانشجوی رشته طراحی صنعتی در دانشگاه هنر تهران است.
رضايي در جشنواره شعر سراسری دانشگاههای تهران برگزیده شده است و تا چندی ديگر قرار است كه سردبیر نشریه دانشگاه هنر شود.
حالا دیگر سر صحبتمان باز شده و حسین رضایی از گذشتهاش میگوید: باید بگویم فرد خاصی برای شعر گفتن مشوقم نبوده است. نخستین شعرهایم را در سال سوم راهنمایی سرودم، کمکم به کتاب خواندن علاقه پیدا کردم و به سمت شعر و شاعری کشیده شدم و راهم را اینطور پیدا کردم.
اما این را هم بگویم در مقطع پیشدانشگاهی استادی داشتم که وقتی فهمید من شعر میگویم نشانی جلسه شعر ارشاد را به من داد و به این ترتیب پایم به جلسههاي شعر باز شد.
حرف جلسههاي شعر را پیش میکشد و یاد حال و هوای ۶سال قبل میافتد. شاعر جوان محله از خاطرات گذشتهاش یاد ميكند و با این جمله ادامه ميدهد: آن روزها که بیشتر در جلسات شرکت میکردم، دوستان همسن و سال خوبی داشتم که همیشه با هم بودیم.
شعر میگفتیم و برای هم میخواندیم و همين باعث میشد که با هم پیشرفت و از معلومات و اطلاعات هم استفاده کنیم.
یادش بهخیر؛ حتی زمستانها بعد از جلسه با بچهها در خیابانها قدم میزدیم و شعر میخواندیم؛ برایمان مهم نبود برف از آسمان آمده باشد یا سنگ، ما عاشق شعر بودیم.
خاطرات حسین رضایی زنده است و نفس میکشد؛ برای همین است که آهی میکشد و ادامه میدهد: هنوز آن روزها را از یاد نبردهام، فضاي جلسات خیلی خوب بود و کسی برای بهرخکشیدن معلوماتش نمیآمد.
کسی برای بالا رفتن، پایش را روی شانه کسی نمیگذاشت. دو دستش را پشت گردنش میگذارد و ادامه میدهد: سال به سال دریغ از پارسال! حالا خیلی جلسات فرق کرده، کسی شاعران تازهکار را درست راهنمایی نمیکند و نقد خوب در جلسات کمتر میبینیم.
هممحلهاي ما در طرق كه حالا دانشجوی رشته طراحي صنعتي دانشگاه هنر تهران است، از محلهاش یاد میکند و ميگويد: كسي تابهحال براي ایجاد مکانهای فرهنگی و هنری در محله طرق تلاش نكرده بهطوريكه این اطراف حتی یک جلسه شعر یا مجتمع فرهنگی دیده نمیشود.
در محله طرق حتی یک جلسه شعر یا مجتمع فرهنگی دیده نمیشود
از طرفی در این شهرک مهاجران زیادی زندگی میکنند که از شهرها و کشورهای همسایه آمدهاند و این باعث پدید آمدن اختلافات فرهنگی زياد و پايين آمدن سطح فرهنگ اهالي محل شده است.
کمی فكر ميكند و میگوید: باید مسئولان به فکر بسترسازی هنری این محله هم باشند که استعداد بچههاي مستعد اينجا نيز شكوفا شود.
من خیلی دوست دارم روزی برسد که در همین شهرک شب شعر، سالن تئاتر، نمایشگاه آثار هنری و... داشته باشیم تا وقتی اسم محله میآید به عنوان یک هنرمند محلی سرم را بالا نگه دارم.
وقتی حرف کمبود امکانات محله وسط میآید، حسین رضایی از دغدغههای شخصیاش میگوید و رشته کلام را در دست میگیرد: من به موسیقی علاقه داشتم و ازآنجا که در محلهمان هیچ آموزشگاه موسیقی نبود.
مجبور بودم براي رفتن به کلاس مبانی تئوری موسیقی از این طرف شهر به آن طرف شهر بروم.
با حسرت ادامه میدهد: مدتی در این کلاسها مشغول بودم تا به این نتیجه رسیدم که برای هنری مثل موسیقی ماهی را هر وقتی نمیتوانی از آب بگیری و گاهی ماهی میمیرد. این هنر را باید از کودکی دنبال کرد تا ملکه ذهن شود و باعث پیشرفت و تعالی. برای همین موسیقی را کنار گذاشتم.
حسین رضایی حرفش را با نقلقولی از اندیشمندی بزرگ دنبال میکند: «هنر عصاره زندگی است»، مردم باید هنر را جدی بگیرند و به عنوان جلابخش روح به آن نگاه کنند.
شاعر جوان هممحلیمان سری تکان میدهد و میگوید: متاسفانه حتی عدهای از هنرمندان سهلانگارانه به هنر نگاه میکنند، مثلا در همین شعر، بعضیها ساده نوشتن را با بیسواد بودن اشتباه گرفتهاند!
هنر تلاش میخواهد، عرقریزان روح میخواهد. این نوع سهلانگاری در هنر روی لبه پرتگاه راه رفتن است و هر آن امکان سقوط هست.
این آخرین حرفی است که شاعر جوان میزند و بعد فقط با لبخند نگاه میکند. به او لبخندی میزنم و وانمود میکنم که حواسم پیش اوست، اما حواس من هم سمت زمستان و برف و جلسات شعر رفته...
* این گزارش سه شنبه، یک اسفند ۹۱ در شماره ۴۴ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.