مجلس، مجلسِ خاطره گویی از آدمهایی بود که دو دهه پیش، رفتن را به ماندن ترجیح داده بودند و همین بهانه ماندگاری اسم و رسمشان شده بود.
احمدصادقزاده یزدی که در نوجوانی عازم جبهه میشود سال ۶۱ به اسارت عراقیها درمیآید و بیشاز هشت سال از بهترین سالهای عمرش را در اردوگاههای این کشور به سرمیبرد.
حاجحسن ثوابی طرقی چرخ زندگی را با عرق جبینش در زمین کشاورزی خود میگذراند، او زمانی اسلحه ژ۳ همراهش شد تا در جنگ چریکی عمان، تجربیاتی را از سر بگذراند که هیچگاه از خاطرش محو نمیشود.
علیاکبر عذرایی میگوید: برای روایتگری جنگ هیچکس شایستهتر از افرادی نیست که در واحد اطلاعات و تخریب بودند؛ زیرا آنها نوک پیکان حمله بودند.
زندگی حسن طالبی پر از لحظههای عاشورایی است؛ چه آن زمان که نزدیک به هشت سال در جبههها جنگید و چه حالا که افتخار برپایی مجلس روضه برای عزاداران امام حسین (ع) را دارد.
قصه همسایگی ابراهیم فضائلی، سرهنگ سیدمحمود علوی و سرتیپ علیاکبر شهرکی به چهلسال پیش برمیگردد، از نخستین روزهای شهریور سال ۶۰ که در اردوگاه موصل با هم در یک آسایشگاه زندگی میکردند.
برات بیگزاده خاطراتش را با ساخت تابوت برای رزمنده ها دوره میکند و میگوید: «توی جبهه تابوتساز بودم.» علاوه بر اینها صداقت حاجبرات باعث شده مردم، لقب کلانتری محله را هم بیندازد پشت اسمش.