از وقتی برادران سیدمحمد و سیدمرتضی حسینی شهید شدهاند مادرشان هر سال سفرهای سر مزار آنها پهن میکرد و در آن شیرینی و سکه میگذاشت تا عید غدیر را با دو فرزند شهید سیدش باشد.
همسر مرحوم زهرا افشاربابایخراسانی تعریف میکند: همهچیز از ۲۹سال قبل شروع شد و دیابت بارداری که در جسم و جان زهرا ریشه دواند. ۲۹سال انسولین، ۲۹سال آمپول، ۲۹سال دارو...، اما آخرش هم درد، او را از ما گرفت و چراغ خانهمان را خاموش کرد.
میتوان تاریخ نخستین حمایتها از مادران را به بیش از ۸۰ سال پیش بازگرداند که نخستین جرقههای حمایت از زنان باردار در جامعه ایرانی کلید خورد. در آن دوران به دلیل نبود امکانات بهداشتی و مرگ و میر بالای مادران و نوزادان حمایتهایی بهداشتی صورت گرفت.
طوبی غیاسی ۹۷ ساله مادربزرگ محله گاز است. او از اولین اتوبوس این محله یاد می کند که راننده همیشه بیشتر از ظرفیت مسافر سوار میکرده و به میدان شهدا که میرسیدهاند، از ترس افسر میگفته چند نفر سرشان را پایین بگیرند.
امیرارسلان پسر واقعی مهربانو نیست، او با مهربانی این بچه را به فرزندی قبول کرده است. تقدیر برای امیرارسلان ششماهه چنین رقم زده بود که در دامان زنی بزرگ شود که مادری را بلد باشد و زندگیاش را وقف طفلی کند که کسی امیدی به زندهماندنش نداشت.
سیدهاقدس حقانیموسوی، مادری با سه فرزند است؛ دو پسرِ معلول ذهنی و یک دختر. او نهتنها از پا نیفتاده است، بلکه درکنار مراقبتهای روزانه از فرزندانش، فعالیتهای مذهبی و فرهنگیاش را در پایینخیابان ادامه میدهد.
شیرینخانم مصطفایی بیش از چهاردهه است که زندگیاش را وقف دو فرزند معلولش کرده است. این خانه کوچک برای شیرینخانم، سنگری است که سالها عشق، دلنگرانی، سختی و ایستادگی را در خودش جای داده است.
خانم رحمانی برای مادر شهید بودنش تا به امروز نه امکانات دریافت کرده و نه وضعیت زندگیاش تغییر کردهاست. او هنوز خانه ۵۰ سال قبلش را در محله رسالت مشهد دارد. حالا در این خانه تنها او مانده با یکی از دخترانش که مشکل ذهنی دارد.
اشک پدر شهید جعفر کارگر راضی زودتر از دل سوختهاش، دلم را تکان میدهد. زجر ۳۰ سال دوری از فرزندش هنوز در کلامش پیداست، میگوید: ما جعفر را برای خدا دادیم، ۳۰ سال است که برای پسرم سالگرد میگیرم.
روحانگیز بصیرنژاد مادربزرگ محله آب وبرق است که خیلیها او را با روایت ضرب المثلهای ایرانی میشناسند. کتاب ضرب المثلهای مادربزرگ نوشته اوست که طرفداران زیادی دارد و سال ۱۳۸۹ منتشر شد.
این گروه کارشان این است که بگردند توی محله و مشکلات را حل کنند؛ انگار اولویت زندگیشان همین شده است که گرههای زندگی دیگران را با همان کموزیادی که خودشان دارند، باز کنند؛ از تهیه جهیزیه تا جمعوجور کردن دورریختنیها.
سالهاست در خیابان هاتف، سنتی شیرین و پربرکت جریان دارد؛ سنتی زنانه و از جنس مهربانی؛ کمک به دیگران و باور به برکت الهی. مادربزرگها، مادرها و اکنون دختران و نوهها این مسیر را ادامه دادهاند.
فرزانه کوثری عادل که عنوان کارمند نمونه زن ادارات استان را از سوی استانداری خراسان رضوی در سال ۸۲ به دست آورده، اصلیترین رمز موفقیت خود را توکل و اعتماد به خدا و پشتکار معرفی میکند.
اشرف شمسزاده میگوید: زبان ميخوانم تا اگر روزي در همين شهر به يك غيرمسلمان خارجي برخوردم كه ميخواست درباره دين من چيزي بداند، بتوانم راهنمايي و هدايتش كنم.
درست از ۳۵ سال پیش که همسر اول قمرخانم بهخاطر جدایی از او، فرزند ششماههاش را میگیرد و بعد از مدت کوتاهی او را در حرم میگذارد، دنیای این مادر دنیای فراق و انتظار شده است.
علیرضا قبل از اینکه راهی جبهه شود، رفت عکاسی و یک عکس انداخت با لب خندان. سفارش کرد اگر شهید شدم، این عکسم را بگذارید تا همه بفهمند من با رضایت خودم و لب خندان رفتم.
شهید اسماعیل محمدکریمی در نجف اشرف متولد شده، اما در جبهههای جنوب ایران به شهادت رسید. کلاس دوم راهنمایی بود که به جبهه رفت و ۱۸ ماه پیکرش مفقود شده بود.
همه فکر میکردند کار زهرا تمام است، الا بچههای مدرسه شهید سطوتی که هر صبح توی برنامههای صبحگاهی مدرسه برایش دعا میکردند. هر روز دستی به نشانه رحمت بالا میبردند و در باورِ رعفتِ او پایین میآوردند.
شهید معصومه اعظمزاده در روزی که رفته بود از مشرکان اعلان برائت کند به شهادت رسید. روز ۹ مرداد سال ۱۳۶۶، وقتی که زائران ایرانی خانه خدا در شهر مکه شعار مرگ بر اسرائیل سردادند و سعودیها به آنها تیراندازی کردند.
فاطمه دهنویدی سردرگم بود وقتی فهمید باردار شده است. همه بسیج شده بودند او را از به دنیا آوردن فرزندش منصرف کنند، فاطمه سرطان داشت و آینده او معلوم نبود.