کبری محمودی با وجود ۷۲ سال سن، سبک و فرز قدم برمیدارد. آنقدر سرحال و قبراق است که وقتی میگوید با همین سنوسال از درخت بالا میرود تا گردو بخورد، تعجب نمیکنیم!
محله
آزادشهر
محله آزادشهر یکی از قطبهای خرید مشهد است. این محله پیش از انقلاب به سبب همسایگی با بوستان «آریامهر» به همیننام معروف بوده است. بعد از انقلاب که نام بوستان آریامهر به «ملت» تغییر میکند، شهید غلامرضا جنگی پیت حلبی روغنی را صاف میکنند و نام «آزادشهر» را به نشانه رهایی از حکومت پهلوی رویش مینویسد.
امید شریفی از زمانیکه آموزش معرق به افراد دارای شرایط خاص را قبول میکند، هر سال بر تعداد شاگردانش افزوده شده است؛ بهطوریکه سال اول با یک هنرآموز اوتیسمی شروع کرد، اما اکنون چهلدرصد هنرجوهایش را افراد دارای شرایط خاص تشکیل میدهند.
سال۷۰ که یکی از کسبه، مغازه این محدوده را به مبلغ ماهی ۱۰هزارتومان اجاره کرده بود، دیگران به او بد و بیراه میگفتند که چرا باعث افزایش مبلغ اجارهها شده است.
کوچه امامت۵۴، از معابر فرعی محله آزادشهر است که از سوی دیگر به بولوار جلالآلاحمد متصل میشود. این کوچه به نام شهیدعلیرضا پیشداد نامگذاری شده است.
علی نمازی هفتسال از دوران نوجوانی را در اسارت طی کرد. در این مدت درس و مشقش را با کتابهای صلیب سرخ و درسهای معلمان اسرا در اردوگاههای عراق خواند.
آزیتا رفیعی نیشابوری، جوان ۳۰ ساله ساکن بولوار جلال آل احمد دنبال ایجاد مشاغل کم هزینه و پردرآمد برای جوانان است. نتیجه این دغدغههای او به شکلگیری پژوهشکده مشاغل منجر میشود که اکنون خودش مدیر آن است.
کیفیت مناسب و تأییدیههای مختلف این اختراع، باعث شده است سال گذشته در سفر رئیسجمهوری، در لیست طرحهای اولویتدار استان قرار گیرد. صفری سیزدهدستگاه از این اختراع را بهرایگان به ناوگان اتوبوسرانی مشهد داده است.
علی وجدانی که از دوازده سالگی وارد دنیای چوب شد، در ساخت درب حرم امامین کاظمین (ع) حضور داشته است.
علیاکبر احمدی، پیرغلامی ساکن محله آزادشهر است که بیش از ۶۰ سال در دستگاه ائمه اطهار (ع)، منقبت و مرثیهخوانی داشته است و هنوز به این سیره که برگرفته از پدر و جد پدریاش است ادامه میدهد.
ماهرخ شاکریان حکم همان نخ تسبیح را دارد. خیران را گرد هم میآورد تا با کمک آنها دردی از بیماران التیام پیدا کند و عزیزی به آغوش خانوادهاش برگردد.
کتابخانه امید شهید باهنر در بوستان ملت هر هفته میزبان بانوان علاقهمند به کتاب خوانی و کتاب است. بانوانی که از سهراه فردوسی، بولوار شاهنامه، محدوده الهیه تا بولوار اندیشه و بولوار وکیلآباد و سرافرازان دراین مکان فرهنگی دور هم جمع میشوند.
از محمدحسین ماموریان ۳۰ اثر بزرگ شهری در شهرهای مختلف ایران نصب شده که بیشترین آنها در مشهد است. سردیس زنده یاد تختی در میدان تختی، یا مجسمه خیام در ابتدای بلوار خیام را احتمالا بیشتر مشهدیها دیدهاند.
دختر شهید غلامرضا جنگی میگوید:پدرم از اینکه اسم خیابان محل زندگیاش «آریاشهر» بود ناراحت بودند. برای همین یک روز صبح یک تین ۱۷ کیلویی را از هم باز میکنند و روی آن مینویسند آزادشهر.
وقتی کسی گرفتاری مالی دارد، حاجخانم در جلسه اعلام میکند یک نفر ۴ میلیون تومان پول لازم دارد. همه کمک میکنند تا این مبلغ فراهم شود و بدون اینکه آن فرد را کسی بشناسد، پول را به دستش میرسانند.
علی حریری میگوید: خیلی از شهروندان مرکز شهر برای افطار و تفریح به بولوار وکیلآباد میآمدند و وسط بولوار که پر از درخت توت بود، فرش پهن میکردند.
علیآقا از جوی خیلی معروفی به نام «نهر گناباد» یاد میکند و میگوید: جوی گناباد از دامنه هزارمسجد، بین مشهد و چناران، سرچشمه میگرفت و از ضلع شرقی پارک ملت رد میشد و به باغ ملکآباد میرسید.
تا چند وقت پساز چاپ گزارش، دانشآموزان شفیعی مدام از او سؤالهایی درباره بازیگری میپرسیدند؛ حتی بعضی وقتها والدین میآمدند و با او درباره علایق بازیگری فرزندشان صحبت میکردند.
طلای ناب که میگویند، در بولوار امامت خوش میدرخشد و این مکان را به بازاری گران و ارزشمند تبدیل کرده است.زرق و برقش توجه هر رهگذری را به خود جلب میکند و باوجود نوسانات اخیر بازار، باز هم مشتریهای خودش را دارد.
همین که فهمیدم سرطان دارم، چشمانم سیاهی رفت. زدم زیر گریه و گفتم من دو تا بچه دارم. فکر میکردم سرطان مساوی مرگ است. پدرم هم دراثر سرطان خون فوت کرده بود. دکتر خیلی دلداریام داد اما من فقط به این فکر میکردم که بعداز مرگم چه بر سر دختر چهاردهساله و پسر دوسالهام میآید.
علی زارعی میگوید: اوایل که لباس مجلسی زنانه میدوختم روی دیوار برای خودم تبلیغات میکردم. بعد که کارم را به تعمیرات اختصاص دادم خجالت میکشیدم تبلیغات بنویسم. به خواهرم که با او کار میکردم میگفتم زشت است بنویسم تعمیرات. مشتریهای تعمیرات خیلی زیاد بود، طوری که در بعضی ایام مثل شبهای عید، پشت در مغازه صف میکشیدند. آنزمان بیشتر لباسهای نو را میآوردند و برایشان اندازه میکردم.