این کتابخانه اینجا ۵هزار جلد کتاب دارد و ۱۵۰۰عضو فعال که روزبهروز بر تعدادشان افزوده میشود؛ اعضایی که بیشتر از محلههای اطراف مثل شهیدمعقول، شهید فولادی، شهیدغلامی و... به اینجا میآیند. نرجس عابدزاده یکی از دلایل این استقبال خوب را نبود مکانهای فرهنگی و تفریحی برای بچههای این منطقه میداند، درنتیجه بچهها با تمام وجود قدر این بستر را میدانند.
«شهید معقول» محلهای است که در ابتدای بولوار حر قرار دارد و بدلیل سکونت خانواده شهید معقول در این محله به «شهید معقول» نامگذاری شد. مشاغل مختلفی همچون کارگاههای آهنگری و چاقوسازی از قدیم هنوز در شهیدمعقول نفس میکشند. با توجه به قدمت موسیقی مقامی و هنرمندان دوتار نواز؛ دوتارسازان چیرهدستی در این محله فعالیت دارند.
از ناصر حالا یک جسم بیحرکت درازکشیده باقیمانده و یک ذهن خالی و راکد، کودکی که فریبا ۱۴سال است برایش مادری میکند. میگوید: دیشب که با هزار بدبختی کشانکشان تا دم در بردمش و توی تاکسی گذاشتمش، بغضم ترکید. تا بیمارستان با خودم میگفتم خدایا یا من را ببر یا این را. این مسیر طولانی از آخر قلعهساختمان تا بیمارستان قائم(عج) و هزینهای که هر ماه باید بابت این مسیر پرداخت کند، چیزی است که امانش را بریده است. ناصر هر ماه نیاز به چکاپ تخصصی دارد و باید زیرنظر پزشک متخصص دارو بخورد. اگر داروها قطع شود تشنج میکند و شرایط سختتر میشود.
باید شصت سال را رد کرده باشد، عینکش را روی صورتش جابهجا میکند و سوزن را با دقت در چرم فرو میبرد. اولینبار است که در این کارگاه دست به چرم میبرد اما اولین تجربهاش را تجربهای قشنگ و شیرین مینامد! او از هفتم شهریور ماه یک روز در میان با دخترش به این مرکز میآید و چهار ساعت پای میز مینشیند. مسیری طولانی را از آن سر شهر در محله طلاب تا اینجا طی میکنند اما تا امروز یک جلسه هم غیبت نداشتهاند. فهیمه بهرامی دختر سیساله او از اهداف و آرزوهایشان میگوید، اینکه دلش میخواهد یک روز همراه مادرش کارگاه تولیدی کیف چرم داشته باشند.
آن قدیمها کوچه شهید فولادی در محله شهید معقول زمین تا آسمان با شکل و شمایل فعلیاش فرق داشت. قبلتر خبری از شلوغی این کوچه، خانهها و بافت تو در تو و مشاغل مختلف نبود. اینجا به کوچه ده متری معروف بود، زمینی پر از باغ تره و زمینهای زراعی. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و پایان یافتن جنگ تحمیلی نام کوچه به نام یکی از شهدای دفاع مقدس تغییر میکند، خانوادههای بیشتری برای سکونت به اینجا میآیند و کوچه هم کمکم آبادتر میشود.
29نیاز برآورده شده، ٤٥نیاز در انتظار، 166نیکوکار عزیز و... . نگاهی گذرا که به سایت میاندازم با کلی عدد و رقم روبهرو میشوم. معلوم است میخواهند همه چیز روشن و شفاف باشد تا کوچکترین شبههای در ذهنت ننشیند. سایت را که بالا و پایین میکنم میفهمم آدمها و زندگیها برایشان شبیه این اعداد و ارقام نیستند. پشت هر یک از این عددها داستانی وجود دارد. داستانی که میتوانی در سایت بخوانی. پشت این سایت عامالمنفعه و خیررسان که متعلق به جوانان محله است، یک گروه حرفهای در حال فعالیت هستند. گروهی که جنس کارشان متفاوت است و به گفته خودشان در کشور نمونه ندارد.
لیلا دهقانی همان کسی است که نگذاشت همسرش پس از ورشکستگی کمر خم کند و در کارگاه خیاطیاش را برای همیشه ببندد. به پیشنهاد او تمام ابزار و وسایل را به خانه کوچکشان آوردند و خانه را تبدیل به کارگاه کردند. بچهها هم کنار پدر و مادرشان بودند و یک گروه قوی تشکیل دادند. چند ماه سخت را پشت سر گذاشتند تا پس از ساعتها بیوقفه کار کردن و شببیداری کشیدن حسابشان را با طلبکارها صاف کردند، بعد هم در همین خانه کارشان را ادامه دادند. علاوه بر این، حالا برای خانمهای محله هم اشتغالزایی کردهاند و 18نفر به واسطه لیلا خانم مشغول به کار خیاطی شدهاند.
تا چندی پیش محل فعالیتهای گروه سردار سلیمانی مسجد حضرت زینب(س) در میانه کوچه حر١٣ بود. حالا اما به خانهای کوچک در همان حوالی منتقل شده که متعلق به مرحوم غلامرضا سنگی از اهالی محله است. خانهای که به محض ورود به آن میتوانی عکس سردار دلها را روی تمام دیوارهای آن ببینی. تصاویری از برنامهها و فعالیتهای این گروه هم روی در و دیوار مرکز دیده میشود. از خرید لوازم مختلف برای مددجویان بیبضاعت محله و محلههای دورتر گرفته تا اجرای برنامههای فرهنگی.