کد خبر: ۹۰۲۵
۲۵ دی ۱۴۰۴ - ۱۴:۰۰
مسجدالرضای خیابان ملک‌الشعرا پایگاه انقلاب بود

مسجدالرضای خیابان ملک‌الشعرا پایگاه انقلاب بود

مسجد‌الرضا (ع) در خیابان ملک‌الشعرای بهار تا قبل‌از سال ۱۳۴۷، متعلق‌به فردی معروف به «هوشنگ نقاش» بود. اهالی محله بار‌ها به او پیشنهاد خرید خانه و مغازه‌اش را داده بودند، اما قبول نمی‌کرد.

مساجد در شکل‌گیری حرکت‌های انقلابی، نقشی فراموش‌نشدنی داشتند و این، نکته‌ای است که هر فردی در تاریخ انقلاب تحقیق کند، به آن خواهد رسید. دراین‌میان، نقش برخی مساجد پررنگ‌تر بوده است، طوری‌که هربار، حرف خاطرات انقلاب به میان می‌آید، نام برخی مساجد به ذهن خطور می‌کند و آنها را بیشتر از دیگر مساجد به یاد می‌آوریم.

در زمان انقلاب، مسجد امام حسن‌مجتبی (ع) و مسجد کرامت محل سخنرانی مقام معظم رهبری، مسجد فیل محل سخنرانی شهیدهاشمی‌نژاد و مسجدالرضا (ع) محل سخنرانی حجت‌الاسلام‌والمسلمین موسوی‌خراسانی بود. این گزارش، روایت «مسجد‌الرضا (ع)» در خیابان ملک‌الشعرای بهار، نزدیک چهارراه لشکر و احداث آن و فعالیت‌هایش است.

 

این‌بار «نه» نگفت!

تا قبل‌از سال ۱۳۴۷ مکانی که مسجد فعلی در آن بنا شده است، متعلق‌به فردی معروف به «هوشنگ نقاش» بود. او بر سردر مغازه‌اش، عکس شاه را نصب کرده بود و علاوه‌بر کار نقاشی در مغازه، به خرید‌و‌فروش مشروبات الکلی هم می‌پرداخت. خانه‌اش پشت مغازه قرار داشت و بین اهالی به مرکز فساد و فحشا شناخته شده بود.

اهالی محله از این موضوع بسیار ناراحت بودند و بار‌ها به او پیشنهاد خرید خانه و مغازه‌اش را داده بودند، اما قبول نمی‌کرد. سرانجام وقتی سال‌۴۷ به او گفتند که می‌خواهیم مسجدی در این مکان بنا کنیم؛ مغازه و خانه‌ات را به ما بفروش، دیگر «نه» نگفت و مغازه‌اش را فروخت.

خانه‌اش پشت مغازه قرار داشت و بین اهالی به مرکز فساد و فحشا شناخته شده بودیم

بعد‌از خرید زمین و مغازه، مردم محله با حجت‌الاسلام میردامادی که پیش‌نماز مسجد گوهرشاد بود، تماس گرفتند و از او برای ساختن مسجد و پیش‌نمازی آن دعوت کردند، اما او به‌دلیل مشغله فراوان، این امر را به سیدحسین موسوی‌جهان‌آبادی معروف به موسوی‌خراسانی محول کرد و وی از آن تاریخ تاکنون در این مسجد فعالیت می‌کند و امام جماعت آن است.

سیدحسین موسوی‌جهان‌آبادی معروف به «موسوی خراسانی» متولد ۱۳۲۰ در مشهد است. او شاگرد آیت‌الله میلانی بوده و تحصیلاتش در حد اجتهاد است. می‌گوید: سال ۱۳۴۲ در حوزه مشغول تحصیل بودم و درکنار آن تدریس هم می‌کردم. در آن سال‌ها هنوز انقلاب رشد نکرده بود.

توده مردم در مسیر قرار نگرفته بودند و زمان می‌برد تا انقلاب بین مردم جا بیفتد و آنها به صحنه بیایند. ابتدا باید مردم را با باور‌های دینی‌شان آشنا می‌کردیم. انقلاب ما جدای از اسلام و فرامین اسلامی نبود.

وظایف مردم را یادآور می‌شدم

باید مردم را با وظایفشان آشنا می‌کردیم. برای همین هر شب بعداز نماز مغرب و عشا مسائل فقهی را می‌گفتیم و بیشتر از همه از قرآن استفاده می‌کردیم. مردم را برای پذیرش مسائل اجتماعی آماده می‌کردیم.

در مسجد، شب‌های شنبه، جلسه‌ای مخصوص جوانان برگزار می‌کردیم، اما بعد‌از مدتی، جلسات شب‌های شنبه هم عمومی شد. بین این افراد، استعداد‌های خاصی حضور داشتند که باید از دیگران جدا می‌کردیم. برای این افراد کلاس‌های آموزشی را در مساجد اطراف برگزار می‌کردیم.

بعضی موضوعات نیز باید به‌صورت خصوصی مطرح می‌شد که این کار را در مدرسه رسالت در طبرسی نزدیک بیمارستان جوادالائمه (ع) فعلی و در منزل آیت‌الله شبیری زنجانی انجام می‌دادیم. همان روز‌ها من را دستگیر کردند. بین بازجویی‌ها تنها به این فکر می‌کردم حرفی از مدرسه رسالت به میان نیاید که خوشبختانه متوجه آنجا نشدند.

هدف ما فقط این بود که مردم را آگاه کنیم و لازمه روشن‌شدن این نبود که بد و بیراه بگوییم. اسلام ما خارج از مفاهیم قرآنی نبود و ما هم در قالب قرآن سخن می‌گفتیم.

 

یکی از چهار ستون

 

قسم خورد، اما دست و پا شکست

سیدحسین موسوی‌جهان‌آبادی می‌گوید: در جریان حرکت‌های انقلابی، این مسجد نوپا فعالیت‌های فرهنگی زیادی انجام می‌داد از‌جمله برنامه‌ریزی و هدایت تظاهرات‌کنندگان.

آن روز‌ها جوانان و نوجوانان با شور و شوق فراوانی به مسجد می‌آمدند و در کار‌ها مشارکت می‌کردند. بعداز بناکردن مسجد، هر شب برنامه تفسیر قرآن داشتم که جمعیت فراوانی برای گوش‌کردن این مسائل به مسجد می‌آمدند. یادم است یک شب بعداز جلسه تفسیر، مردمی که درحال ترک مسجد بودند، ناگهان با شتاب به داخل برگشتند.

هنگامی‌که از آنها علت را سوال کردم، گفتند: دژخیم‌های رژیم در دو طرف خیابان صف کشیده‌اند و افرادی را که از مسجد خارج می‌شوند، کتک می‌زنند. هنگامی‌که با رئیس پلیس صحبت کردم، او گفت: اگر خارج شوید، کاری نداریم.

او هرچه قسم خورد، قبول نکردم. وقتی به رسول‌الله (ص) قسم یاد کرد، مردم آهسته‌آهسته از مسجد خارج شدند، اما او به قسمش وفا نکرد و همین‌که مردم از مسجد بیرون رفتند، دستور داد حسابی آنها را بزنند و عده زیادی سر، دست و پاشکسته راهی خانه‌شان شدند.

بهمن‌۵۷ قرار بود امام راحل به وطن بیاید. ما هم مانند دیگر مردم کشور برای استقبال از امام به تهران رفتیم، اما بختیار، فرودگاه‌های کشور را بسته بود و هیچ هواپیمایی نمی‌توانست فرود بیاید یا پرواز کند.

مردم در تهران جمع شده بودند. به قم رفتم و در حرم حضرت معصومه (س) سخنرانی کردم. بعد به تهران برگشتم. آن روز‌ها را فقط افرادی می‌توانند تجسم کنند که آن را به چشم دیده‌اند.

شب ۱۲ بهمن، مردم خیابان‌ها را شسته و شهر را تمیز کرده بودند. فکر نمی‌کنم بعد از آن، دیگر تهران آن تمیزی و هیاهو را در خودش دیده باشد. مردم دست‌در‌دست هم حرکت می‌کردند و پا به زمین می‌کوبیدند و فریاد می‌زدند: «وای به حالت بختیار/ اگر امام فردا نیاد».

 

امام راحل از مردم جدا نبود

قرار بود امام راحل به بهشت زهرا بروند. جمعیت زیادی آمده بود. برخی از اعضای شورای انقلاب پیشنهاد دادند به خاطر امنیت، امام به بهشت زهرا نروند، اما امام راحل فرمودند؛ «نه؛ من با مردم هستم و به آنها گفته‌ام که می‌آیم. اگر قرار است کشته شوم، باید در بین مردم باشم.» وقتی می‌خواستند سوار ماشین بشوند، گفتند بهتر است عقب بنشینید، باز هم گفتند: «مردم آمده‌اند من را ببینند پس جلو می‌نشینم تا من هم آنها را ببینم.»

نزدیک بهشت زهرا اتومبیل امام خاموش شد و دیگر روشن نشد. امام فرمود من پیاده می‌روم، اما اطرافیان نگذاشتند امام پیاده به بهشت زهرا برود. هوانیروز به انقلاب پیوسته بود. آنها بالگردی فرستادند تا امام را به جایگاه ببرد. در آن جمعیت زیاد، بالگرد به‌سختی به زمین نشست و امام راحل را به بهشت‌زهرا برد و پس‌از سخنرانی، ایشان را برگرداند.

غلامرضا محمودی، متولد ۱۳۲۷ ساکن محله امام خمینی، یکی از انقلابیون منطقه ماست که در دوران انقلاب در فعالیت‌هایی ازجمله توزیع اعلامیه و پخش نوار‌های سخنرانی مقام معظم رهبری شرکت داشته است.

او از نمازگزاران مسجدالرضا (ع) است و از روز‌هایی می‌گوید که ماموران ساواک، نمازگزاران را پس‌از خروج از مسجد با چوب و چماق می‌زدند. همچنین از حضور ارتشیانی تعریف می‌کند که قبل‌از انقلاب، فعالیت‌های نظامی را به مردم آموزش می‌دادند.

محمودی می‌گوید: مسجدالرضا (ع) یکی از پایگاه‌های انقلابی بود و در آن دوران و زمان جنگ در آن، فعالیت‌های زیادی انجام می‌شد. حجت‌الاسلام‌والمسلمین موسوی‌خراسانی، امام جماعت و سخنران این مسجد بود و هر شب سخنرانی می‌کرد و مردم پای منبرش می‌نشستند. ساواکی‌ها که به سخنرانی او حساس شده بودند، هر شب یا یک‌شب‌در‌میان به مسجد می‌آمدند و هنگام خروج، نمازگزاران را می‌زدند. گاهی مردم را می‌گرفتند و سه‌چهارنفر را به‌زور در صندوق عقب ماشین می‌گذاشتند و در را به‌زور می‌بستند.

برایشان مهم نبود آنها زخمی می‌شوند و آسیب می‌بینند. حتی یکی‌دو نفر روی در صندوق می‌نشستند تا در به‌زور در بسته شود! آن‌قدر مردم را به زندان می‌بردند که زندان‌ها جا نداشت. من چندبار بازداشت شدم، اما به‌خاطر نبودن فضای کافی در زندان و نداشتن مدرک، پس‌از مدت کوتاهی آزاد می‌شدم. در زندان شکنجه‌های ساواک را می‌دیدم. مردم را با اتو یا هر وسیله دیگری که به دستشان می‌آمد، می‌سوزاندند.

موی سر زن‌ها برایشان دستگیره شده بود. آنها را از موی سرشان می‌گرفتند و می‌کشیدند و با شلاق می‌زدند. وضعیت اسفناکی بود. ساواک خفقان شدیدی ایجاد کرده بود؛ برای مثال اگر کسی پدرش فوت می‌کرد، باید می‌رفت به ساواک و می‌گفت: پدرم مرده است؛ چه کسی را به‌عنوان مداح و سخنران برای مراسم دعوت کنم!

 

اعلامیه و نوارکاست توزیع می‌کردم

حاج‌آقا محمودی، دوران ابتدایی تحصیلش را در مدرسه جوادیه حاج‌آقا عابدزاده درس می‌خواند و بسیاری از فعالان انقلابی را می‌شناخت. روز‌ها در مهدیه عابدزاده عربی می‌آموخت و مقطع دبیرستانش را شبانه می‌گذراند. حضور او در این مدارس و آشنایی‌اش با فعالان انقلابی سبب شد تا او هم در توزیع اعلامیه و نوار‌های سخنرانی امام راحل همکاری کند.

او از نحوه توزیع اعلامیه چنین تعریف می‌کند: در مسجد به‌محض اینکه نمازگزاران به سجده می‌رفتند، در چند صف اعلامیه‌ها را توزیع می‌کردیم. در صحن‌های حرم، اعلامیه‌ها را به صورت چهارگوش تا می‌کردیم و بین مردم پخش می‌کردیم و سریع می‌رفتیم تا شناسایی نشویم. از آن طرف، نوار‌های سخنرانی امام را به کسبه مورد اطمینان می‌دادیم تا به دست مردم برسانند.

روز‌های نهم و دهم دی‌ماه در خاطر همه مشهدی‌ها ماندگار است؛ من هم مانند دیگران این روز را فراموش نخواهم کرد. آن زمان، چهارمغازه الکترونیکی داشتم. روز ۹ دی دوچرخه‌ام را برداشتم تا به مغازه‌ها در طبرسی سر بزنم و از آنجا به منزل آیت‌ا... شیرازی بروم. نزدیک باغ ملی دیدم روی ماشینی تیربار گذاشته‌اند و مردم را به رگبار بسته‌اند.

دوچرخه‌ام را روی زمین گذاشتم و پشت درخت تنومندی پنهان شدم. فکر نمی‌کردم جان سالم به در ببرم، اما همان درخت، پناهگاهم شد و در‌امان ماندم. وقتی وضعیت آرام‌تر شد، به منزل آیت‌الله شیرازی رفتم.

مردم همه پشت دیوار‌های باغ‌نادری خوابیده بودند. به آنها می‌گفتند متفرق شوند و از آنجا بروند. به‌سمت خانه برگشتم. در مسیری که می‌آمدم، دیدم مغازه‌هایی که عکس امام را پشت شیشه‌هایشان چسبانده بودند، به تیر می‌بستند. به کوچه خودمان (امام خمینی ۴۵) که رسیدم، دیدم بدتر از همه‌جاست.

مردم را به تیربار بسته بودند و در همین تیراندازی‌ها ۳۲ نفر که در صف نان و ۲۷ نفر که در صف نفت ایستاده بودند، کشته شدند. به هیچ کس رحم نمی‌کردند. جلوی در منزل ما که مقداری عقب رفته بود، ۱۰، ۱۵ نفر پنهان شده بودند. هر‌طور‌که بود، آن روز گذشت. بعد‌از آن نیز واقعه تلخ ۱۰ دی اتفاق افتاد.

 

فرمانده گشت شب شدم

زمانی‌که امام راحل در پاریس بودند، دستور تشکیل شورای انقلاب در تهران را دادند که توسط بزرگان تشکیل شد. به‌تبع آن در مراکز استان‌ها، شورای فرامین حضرت امام هم شکل گرفت.

آن زمان مکانی برای انجام این مسئولیت‌ها نبود، اما بین روز‌های ۱۲ تا ۲۲ بهمن، مردم مراکز دولتی را گرفتند و برای فعالیت‌های اداری در این مکان‌ها مستقر شدند. ما هم به ساختمان رستاخیز رفتیم. از همان اول انقلاب من به‌همراه شهیدرفیعی و آقای واحدی با هم بودیم و من فرمانده گشت شب شدم. اسلحه‌ها را از کلانتری‌ها گرفتیم و به منزل آیت‌الله مرعشی، آیت‌الله شیرازی و آیت‌الله قمی بردیم.

ما باید امنیت استان را تامین می‌کردیم. گاهی مدت‌ها به خانه نمی‌رفتیم. آن زمان هنوز حزب‌اللهی، چریک و مجاهد و... همه درکنار هم بودند؛ پس باید بیش‌ازپیش مراقب اوضاع می‌بودیم.

هنوز هم فروش مشروب و رفتار‌های ضداخلاقی رواج داشت که باید آنها را شناسایی می‌کردیم. مکان ما همچنان مستقر بود تا اینکه کمیته انقلاب اسلامی شکل گرفت و کلانتری‌ها را به دست آنها دادند. بعد از آن سپاه پاسداران، کمیته امداد امام خمینی (ره)، جهاد سازندگی و... شکل گرفتند. پس از شکل‌گیری این نهاد‌ها من وارد سپاه شدم و آنجا به‌عنوان مسئول گزینش فعالیتم را آغاز کردم.

 

 


*این گزارش در شمـاره ۲۲۸ سه شنبه ۱۹ بهمن ۹۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44