صحاف مشهدی مغازهاش را کتابخانه کرد
سکینه سرچاهی| دیوان حافظ ارثرسیده و عزیز بود. نسلبهنسل و دستبهدست چرخیده بود. پدربزرگ، عصرها کنار درخت بید مینشست و شعرهایش را زمزمه میکرد و بعد آن را میگذاشت بالاترین قسمت کتابخانه، جایی که دست هیچکس به آن نرسد. پدربزرگ به حافظ ارادت زیادی داشت و کتاب را مثل چشمهایش دوست داشت. هر سه سال آن را به صحاف محله میداد و دوباره نو میشد. من از همان زمان دوست داشتم بدانم آن مرد با کتاب چه میکند که مثل اولش بوی نویی دارد.
کتابخانهای متفاوت
صحافی و طلاکوبی هامون؛ این تنها تبلیغ مو در لحظه ورودم با قفسههایی مملو از کتاب مواجه میشوم؛ گویی قدم به کتابخانه گذاشتهام. همان حال و فضای کتابخانه را دارد با کاری متفاوت. اینجا کتابها برای خواندن آماده میشوند و خبری از میز مطالعه و قفسه کتابها نیست و بهجای آنها چند دستگاه پرس، برش، طلاکوب و ... دستمایه کار است. مهریزی که دنیای کتاب را به هر چیز دیگری ترجیح میدهد و عمری را با بوی کاغذ گذرانده، سخت مشغول کار است.
اسکناسهای پاره را وصله میکردم
متولد سال۱۳۴۶ مشهد است؛ با دنیایی که کودکی در آن گاهی فراموش میشود، اما گم نه! میگوید از سال۱۳۷۰ در این محله ساکن شده است و میرود سراغ همان خاطراتی که عجیب دوستشان دارد، اما زندگی نه فرصتی برای سر زدن به آنها را میدهد و نه مرور کردنشان را.
میگوید: از کودکی تمام اسکناسهای پاره پدر میوهفروشم را با چسب ترمیم میکردم و همان دوران به دنبال کتاب و دفترهایی بودم که نیاز به چسب و دوخت داشته باشد، زیرا از این کار لذت میبردم.
ادامه میدهد: قبل از سربازی تجربه کارهای دیگر هم داشتم، اما بعد از خدمت تصمیم گرفتم بروم سراغ علاقهام. از طریق یکی از آشنایانم در صحافی بیمارستان امام رضا (ع) با استاد خلیل عربلی آشنا شدم و در ۲۲سالگی با سرمایه ۱۲۵هزار تومان کار صحافی را شروع کردم.

هفتهای یک مفاتیح تعمیر میکردم
استاد مهریزی میگوید: تا دو سال مشتری نداشتم، بهطوریکه هفتهای فقط یک مفاتیح یا قرآن تعمیر میکردم، اما بهخاطر عشق و علاقهای که به این کار داشتم ناامید نشدم و آن را ادامه دادم.
تعمیر کتابهای ادعیه جلسات قرآن
کار جدی مهریزی از تعمیر کتابهای ادعیه جلسات قرآن بانوان محله و مسجد آغاز شد و بهمرور مشتریانش زیاد شدند، بهطوریکه علاوهبر هممحلهایها، از شهرستان نیز مشتری داشت؛ افرادی از میان فرهنگیان، پزشکان و ...
در ۲۲سالگی با سرمایه ۱۲۵هزار تومان کار صحافی را شروع کردم
صحاف حرم امام رضا (ع) هم بودهام
او که اکنون هم در بیمارستان امام رضا (ع) مشغول بهکار است و هم حرم امام رضا (ع)، میگوید: هفتهای یکبار با همکارانم کتب ادعیه و قرآنهای حرم را تعمیر میکنیم. مهریزی خاطره شیرینی از نذر یکی از اهالی دارد؛ به این ترتیب که این هم محلهای همه قرآنهایی را که میخواست به کربلا هدیه کند، به او سپرد تا مرمت کند.
هر روز صبح متولد میشوم
میگوید در کتابخانه کوچک خانهاش به روی هممحلهایها باز است. او عشق کتاب است، آنها را تعمیر و مرمت میکند، جزوهها را نیز تبدیل به کتاب میکند. به خاطر مشغله کاری نمیتواند بسیاری از آنها را مطالعه کند. مهریزی حتی اوقات فراغت خود را در صحافی و لابهلای همین کتابها میگذراند.
زیباترین خاطره کاریاش به قرآنی قدیمی برمیگردد که صحافی کرده؛ قرآنی با ۱۵۰سال قدمت. او کار روی قرآن را دوست دارد و معتقد است قرآن به کارش برکت میدهد.

ابزارها پیشرفته شدهاند
صحافان قدیمی از گیره پرس، مشته برای همسطح کردن و سریش برای چسباندن استفاده میکردند، اما بهمرور ابزارها و دستگاههای پیشرفته ساخته شده است که کار را سریعتر پیش میبرد؛ دستگاه برش و پرس، طلاکوب، چرخ خیاطی برای دوخت و انواع میز حروف فارسی و لاتین و گالینکور برای روکش جلد کتاب.
طلاکوب بر روی جلد کار ماست
او در رابطه با طلاکوبی که در قدیم بهصورت سنتی یعنی داغکردن سنگهای طرحدار بر روی بخاری و توسط خود صحاف انجام میشد و البته زمانبر بود، میگوید: طلاکوب برای نوشتههای روی جلد کتاب استفاده میشود؛ به این صورتکه طرح و نوشتهای که قرار است بر روی جلد چاپ شود، توسط مشتری انتخاب و بعد از آن طرح بر روی سنگ آماده میشود؛ سپس سنگ در دستگاه قرار میگیرد و پس از داغ شدن بر روی لایه پلاستیکی طلایی که جلد است، قرار میگیرد و طرح و نوشته بر روی جلد حک میشود.
مشتریان کتاب تعمیرشده خود را نمیشناختند
او از کارش خاطرات زیادی دارد؛ بهخصوص از زمانی که مردم با صحافی آشنا نبودند و میگوید: هنگام تعمیر کتاب، چون جلد کتاب نو میشود و لبههای پاره کتاب برش میخورد، شکل تازهای پیدا میکند؛ قدیم که مردم با صحافی آشنا نبودند گاهی بعضی مشتریان هنگام تحویل، کتاب خود را نمیشناختند و میگفتند این کتاب ما نیست؛ کتاب ما به این نویی و تمیزی نبود.
کتابهای شناسنامهدار صحافی میشود
مهریزی که عضو هیئت امنای مسجد هدایت نیز هست، با دقت و مهارت کارش را انجام میدهد و فقط کتابهای شناسنامهدار را برای صحافی میپذیرد. او کتاب را رفیق تنهایی میداند و میخواهد برخورد با کتاب درست مثل رفتار با یک دوست باشد.
آرزویم رفتن به کربلاست
صحاف محله تنها آرزویش رفتن به کربلاست، میخواهد به برکت همه کتابهای مقدسی که تابهحال تعمیر کرده است، امامحسین (ع) زیارت کربلا را قسمتش کند.
* این گزارش در شماره ۳۹ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۹ بهمن ماه سال ۱۳۹۱ منتشر شده است.
