کد خبر: ۱۳۹۷۴
۰۶ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۹:۰۰
زدودن زنگار زندگی در کوره سختی‌ها

زدودن زنگار زندگی در کوره سختی‌ها

خانواده آقای ذاکری بعد‌از ورشکستگی پدر و زخم‌خوردن از دوست و آشنا، اگرچه تا مرز نابودی رفتند، اما به لطف و مهربانی بانوی خانه یعنی طیبه قدسی‌سنگانی مأیوس نشدند. طیبه خانم با کار‌های خانگی، زندگی‌اش را حفظ کرد.

سخت است همه دار‌و‌ندارت را یک‌جا از دست بدهی و زندگی را بخواهی از سر بگیری و دوباره سر پا شوی. عمری که گمان می‌کردی دارد تازه به بار می‌نشیند، جلو چشمانت خاکستر شود و تو مجبور باشی سرنوشتت را دوباره بنویسی؛ کاری که خانواده آقای ذاکری به لطف و مهربانی بانوی این خانه یعنی طیبه قدسی‌سنگانی، ساکن محله مهرآباد، انجام دادند.

آنها بعد‌از ورشکستگی پدر و زخم‌خوردن از دوست و آشنا، اگرچه تا مرز نابودی رفتند، اما مأیوس نشدند. طیبه خانم قدسی با کار‌های کوچک و خانگی در تلاش بود زندگی‌ای را که دوستش دارد، با چنگ و دندان حفظ کند تا‌جایی‌که امروز به ایجاد شغلی در‌کنار همسرش رسیده است تا با کمترین هزینه و حداقل یک‌سوم هزینه بازار، ظرف و ظروف رنگ ورورفته خانه‌ها را به قابلمه‌های نو و‌تر و تمیز تبدیل کند و با بازسازی آنها، دل‌هایی را که این روز‌ها زیر بارِ تورم و فشار اقتصادی، غمگین و رنجورند، با نگاهی منصفانه شاد کند؛ چرا که خودش بیش‌از همه، این فشار را درک کرده است.

 

همپای همسر

«سال ۹۵ بود که شوهرم ورشکست شد و یک‌میلیارد‌تومان قرض بالاآورد و بعد از چندسال هم توسط یکی از طلبکار‌های سمج که راضی به پرداخت مدت‌دار پول نشد، به زندان افتاد.» این خلاصه همه درد و رنجی است که طیبه قدسی‌سنگانی پنجاه‌و‌یک‌ساله از آن سال کشید و داستان زندگی‌اش را تغییر داد.

او می‌توانست هر تصمیمی بگیرد، اما از میان همه، ماندن کنار همسر و خانواده‌اش را انتخاب کرد و حالا به قول خودش «با همه سختی‌هایی که کشیدم، خدا را شکر که روی پای خود ایستاده‌ام و من و فرزندانم امروز به خودکفایی رسیده‌ایم.»

طیبه‌خانم ماجرا را این‌گونه تعریف می‌کند: شوهرم ریخته‌گری داشت و کارگاه خوبی کنار منزلمان ساخته بود. زندگی‌مان داشت به خوبی و خوشی می‌گذشت که سال ۹۵، ناگهان اقتصاد خوابید و همسرم به‌خاطر اینکه نتوانست چک‌هایش را پاس کند، ورشکست شد.

این ورشکستگی اگرچه کمر طیبه را خم کرد، دنیا برایش به آخر نرسید؛ «همه، ما را با کوله‌باری از قرض تنها گذاشتند. هرچه را داشتیم و نداشتیم، فروختیم تا بتوانیم بخشی از قرضمان را بدهیم ولی انگار تمامی نداشت. مجبور شدیم یک‌سال به روستایی نزدیک مشهد مهاجرت کنیم تا هم کار کنیم و هم اجاره کمتری بدهیم.»

 

سال سخت ۹۵

«سال ۹۵ را بار‌ها در گفته‌هایش تکرار می‌کند؛ تاریخی که هیچ‌وقت در عمرش فراموش نخواهد کرد، زیرا این سال، تازه آغاز داستان سخت طیبه بود؛ «من که هیچ تجربه‌ای در بازار کار نداشتم، به اولین کاری که به ذهنم رسید، پناه آوردم. لباس‌های دست‌دوم را می‌خریدم، می‌شستم، اتو می‌کردم و بعد هم در جمعه‌بازار می‌فروختم.»

‌اگرچه خوشبختانه دختر و پسر بزرگش ازدواج کرده بودند، معاش خودش، پسر کوچکش و همسرش دغدغه شب و روزش شده بود و هر‌دو تلاش می‌کردند این زندگی را نگه دارند؛ «همسرم هم سعی می‌کرد همان کاری را که بلد است، انجام دهد تا شاید کمی جلو بیفتد، اما انگار هرچه پیش می‌رفتیم، کمتر به نتیجه می‌رسیدیم.»

طیبه و همسرش بعد از آن سال، کمی که اوضاعشان بهتر شد، با کمک پسر و دامادشان، دوباره به مشهد آمدند؛ «خانه‌ای در محله خودمان اجاره کردیم و چهار‌پنج سالی مستأجر بودیم. در همین سال‌ها پسرم خانه پدری‌اش را که رهن بانک بود، خرید و خودش آمد آنجا نشست.»

خرید این خانه امیدی در دل مادر انداخته بود که ناگهان سال ۹۹، این خوش‌خبری پرید در گلوی زندگی‌اش؛ «حکم جلب همسرم را یکی از طلبکار‌های سمج که از اقوام خانوادگی‌مان است، گرفت و او را به زندان انداخت.»

و عباس ذاکری، پدر و ستون خانواده تا امروز در حبس است. قصه طیبه هربار به اینجا که می‌رسد، چشم‌هایش خیس می‌شود و طاقت یادآوری آن لحظه را ندارد.

 

زدودن زنگار زندگی در کوره سختی‌ها

 

تعطیلی کارگاهی با ۱۳ نیروی کار

طیبه بعد از آن روز هولناک اگرچه یک چشمش گریان و غم‌بار بود، چشم دیگرش امیدوارانه به‌دنبال راهی برای آزادی شوهرش بود؛ «برادرم سند گذاشت و شوهرم به بندِ باز منتقل شد؛ حالا پنج‌سال است که روز‌ها می‌آید و شب‌ها برمی‌گردد.»

با عباس‌آقا که کنار طیبه‌خانم ایستاده است، کلاف کلام را باز می‌کنیم؛ «بعد از آنکه وارد بندِ باز شدم، از‌طرف زندان گفتند هر‌کسی شغلی دارد، می‌تواند روز‌ها به کارش برسد و اگر ندارد، در کارخانه‌ای مشغول شود. من هم تصمیم گرفتم حرفه خودم را از سر بگیرم.»

کارگاه بزرگ ضایعات و بازیافت که انتهای آن کوره ریخته‌گری است، کنار همان خانه پدری قرار دارد که پسر توانسته بخرد؛ «این کارگاه را سال ۸۸ ساختم و سیزده‌کارگر داشتم، اما به‌دلیل نوسانات بازار، بدهی بالا آوردم و از سال‌۹۱ تا ۹۸ کارگاه ما به‌خاطر اینکه سرمایه‌ای نداشتیم، تعطیل بود.»

او ادامه می‌دهد: یک خیّر اصفهانی که چند کارخانه قابلمه‌سازی و رینگ‌آلات ماشین در گلپایگان داشت و با او رفت‌وآمد خانوادگی داشتیم، قبل از ورشکستگی با من قراردادی بسته بود و بخشی از بدهی‌هایم مربوط‌به او بود. وقتی دید به زندان افتادم، ۲۵۰ میلیون طلبش را بخشید و یک کامیون هم مواد اولیه به من داد تا کار کنم.

این مواد اولیه سرمایه نخستین خانواده ذاکری شد. طیبه‌خانم به اینجا که می‌رسد، با ذوق تعریف می‌کند: خدا خیرش بدهد و تا آخر عمر دعایش می‌کنم. با مواد اولیه‌ای که آن خیّر داد، اولین کاری که با همسرم شروع کردیم، تولیدحفاظ سرنیزه‌ای بود که روی نرده‌ها نصب می‌کنند و من در این کار به او کمک می‌کردم.

 

احیای کارگاه بعد از ۱۰ سال

بازگشت عباس‌آقا از زندان و پرداخت بخش عمده‌ای از بدهی و کمک آن خیّر اصفهانی، همه و همه باعث شد کارگاه ریخته‌گری بعد‌از نزدیک به ۱۰ سال جانی دوباره بگیرد و سال ۹۸ احیا شود. عباس‌آقا می‌گوید: به کمک پسر بزرگم و داماد و دخترم و البته بیش‌از همه همسرم، کارگاه را دوباره از سال ۹۸ به بعد با سرمایه اندکی راه انداختیم ولی کسی به ما اعتماد نداشت تا مواد اولیه بدهد و کار را گسترش دهیم.

ذاکری خُرد‌خُرد با ساخت حفاظ سرنیزه‌ای و سرچاهی (کف‌شور) آلومینیومی و خرید ضایعاتی که مردم برایش می‌آوردند، کارش را شروع کرد؛ بخشی از این ضایعات قابلمه‌های تفلون و چدن و گرانیتی بود که باید با انجام مراحلی به ماده اولیه تبدیل می‌شد؛ «بعد‌از مدتی، وقتی این قابلمه‌ها را جداسازی می‌کردیم، دختر و همسرم دیدند بعضی از آنها که در کوره می‌اندازیم، قابل استفاده است. گفتند حیف است و می‌توان آنها را بازسازی کرد.» همین ایده به گفته عباس‌آقا «کمک‌خرجی خانواده شد و از آن به بعد، همسرم قابلمه‌های سالمی را که مردم برایمان می‌آوردند، جدا می‌کرد.»

 

نخستین جرقه بازسازی ظروف

زهرا تنها دختر خانواده ذاکری است. جرقه نخست بازسازی ظروف را او در ذهن مادرش انداخت؛ «جاری من رفته بود قابلمه بخرد که شده بود ۱۸ میلیون؛ دیدم همان مارک را در ضایعات دارم و فقط نیاز است بازسازی شود. مادرم پروانه کسب ذوب فلزات دارد؛ وقتی این موضوع را با او مطرح کردم، استقبال کرد.»

قرار بر این شد که قابلمه‌های سالمی که برای بازسازی مناسب است، جدا و دسته‌بندی شود، سپس به یک کارخانه تفلون‌سازی اطراف مشهد که زهرا شناسایی کرده بود، فرستاده شود و این ظروف کهنه نو شوند؛ «مراحل تولید قابلمه با بازسازی تفاوتی ندارد و تنها درصورتی سرطان‌زاست که با درجه مناسب و به‌صورت کامل آب نشود، اما کارخانه‌ای که شناسایی کردم، همه مراحل تولید قابلمه را در بازسازی انجام می‌دهد.»

زهرا با تأکید توضیح می‌دهد: به همین دلیل انتخاب کارخانه برایمان مهم بود تا کار خوب تحویل مردم بدهیم.

پیشنهاد زهرا برای شروع کار به مادر این‌گونه بود: به مامان گفتم این قابلمه‌ها را یک بار برای خودمان درست و استفاده کنیم؛ اگر خوب درآمد، شروع کنیم.

 

کنجی پر از امید

‌آن زمان که این ایده شکل گرفت، هنوز طیبه‌خانم مستأجر بود و یکی‌دو سال اول، جداسازی را در گوشه‌ای از خانه کوچکش انجام می‌داد تا اینکه پسر بزرگ ذاکری که به کمک خانواده همسرش توانسته بود خانه پدری را از رهن بانک دربیاورد و بخرد، با کمک برادر کوچک‌ترش شروع به ساخت یک واحد در طبقه بالا کردند تا پدر و مادرش از مستأجری خلاص شوند. ورودی این خانه که سالن کوچکی دارد، حالا تبدیل به کنج امید و نشاط طیبه‌خانم شده است.

به‌سراغ این سالن رنگارنگ با طبقاتی که در آن قابلمه‌های نو و کهنه چیده شده است، می‌رویم. اینجا محل رفت‌وآمد مردمی است که حالا طیبه‌خانم را می‌شناسند و ظروف کهنه خود را به او می‌سپارند تا لباس نو تنشان کند. بعد از درِ ورودی، روی دیوار، دو‌سه‌طبقه از قابلمه‌های چدنی و گرانیت سالم که هنوز بازسازی نشده‌اند چیده شده است؛ «این قابلمه‌ها را اینجا گذاشته‌ایم تا هرکس می‌خواهد از میان آنها یکی یا چندتا را انتخاب کند و برایش بازسازی کنیم.»

انتخاب این قابلمه‌ها هزینه‌ای برای مشتری ندارد و فقط پول بازسازی از او دریافت می‌شود. جلوتر و دقیقا زیر پله‌ها تعدادی قابلمه که روی هرکدامشان عددی نوشته شده دیده می‌شود؛ «ما اینجا سرویس قابلمه‌های مردم را کُد می‌زنیم و برایشان آماده می‌کنیم. وقتی به حدود صدتا رسید، از کارخانه می‌آیند و بار می‌زنند و می‌برند برای بازسازی.»

 

زدودن زنگار زندگی در کوره سختی‌ها

 

سود کم به نفع مردم

طیبه‌خانم مدل محاسباتش هم با بقیه فرق دارد تا برای مشتری به‌صرفه‌تر شود؛ «اغلب برای محاسبه هزینه هر بازسازی، هر ظرف را سانت می‌گیرند ولی من به‌خاطر شرایط اقتصادی مردم و اینکه قیمت کمتر برایشان دربیاید، وزنی می‌گیرم.»

در این روش محاسبه، سود هم کمتر است. عباس‌آقا که هنوز پابند آخرین چک و همان طلبکار سمجی است که او را به زندان انداخته است، می‌گوید: خداراشکر به کم راضی‌ام و این موضوع را با کارخانه هم مطرح کرده‌ام و آنها قبول کرده‌اند با قیمت کمتری برایم حساب کنند.

بانوی پر‌مهر خانواده ذاکری به قدری در کارش متبحر شده است که مشتری‌هایش به او اعتماد کرده‌اند و از هر‌جای شهر به اینجا می‌آیند؛ «کار‌های تبلیغاتی با دخترم است و کانالی هم در فضای مجازی راه‌اندازی کرده است. الان از همه‌جای شهر مشتری داریم؛ همین امروز خانمی از محله کلاهدوز به اینجا آمده بود.»

 

رؤیای شیرین عباس‌آقا

در سوی دیگر کارگاهی که در آن، قابلمه‌های کهنه، حال و هوای طیبه‌خانم را عوض کرده است، کوره ریخته‌گری قرار دارد که معطل مواد اولیه است تا بهتر از امروزش پیش برود و بتواند نان‌آور چند‌نفر دیگر هم بشود. عباس‌آقا تنور کوره را روشن می‌کند؛ «الان مهم‌ترین مسئله ما این است که مواد اولیه زیادی نداریم و گران است. اگر کسی باشد که مواد اولیه را به ما بدهد، می‌توانیم پنج‌کارگر هم استخدام کنیم.»

او مشغول آب‌کردن ورق آلومینیومی است که قرار است برای تولید سرنیزه استفاده شود؛ «ما فقط همین دستگاه مخصوص تولید سرنیزه را داریم و بقیه محصول را با قالب ماسه‌ای تولید می‌کنیم.»

تولید روزانه آنها به‌قدری کم است که خودش و همسر و پسرانش از پس آن برمی‌آیند، اما می‌گوید: اگر سرمایه و مواد اولیه باشد، به‌جای تولید هفتاد‌محصول، هفتصدمحصول تولید می‌کنیم. وقتی تولید زیاد شود، هر‌قطعه را به جای ۷۰ تومان، ۵۰ تومان می‌فروشیم. قیمت را کاهش و تولید را افزایش می‌دهیم.

رؤیای قشنگ عباس‌آقا اگر به واقعیت منجر شود به چرخه تولید کشور هم کمک می‌شود، اما او و امثال او به‌خاطر بدهی و چک‌های برگشتی، چندان توان بلندشدن ندارند؛ «ما پروانه کسب داریم ولی، چون ورشکست شده‌ایم، چک هم نداریم که بتوانیم خرید‌و‌فروش کنیم. امروز کار هست ولی سرمایه نیست.»

عباس‌آقا به فکر فرو می‌رود و اینکه چندساعت دیگر باید بار‌وبندیلش را ببندد تا شب را پشت میله‌های زندان سپری کند. چه خوب است کسانی باشند تا از تولیدکنندگان خُرد حمایت کنند تا امثال عباس‌ها به ورشکستگی دچارنشوند.

 

عقب‌نشینی نکردم

عباس‌آقا روز‌ها در کارگاه مشغول است و شب‌هایش را باید در زندان سپری کند. او و همسرش برای دریافت تسهیلات اشتغال در این چند‌سال به هر دری زده‌اند. ذاکری می‌گوید: یک‌بار به سازمان صمت رفتم و درخواست وام کردم. نمونه کارهایم را هم نشان دادم و قول دادند برای تولید انبوه کفشور کمکمان می‌کنند ولی وقتی پی‌اش را گرفتم، به قدری سنگ جلو پایمان انداختند که نشد و ما هم نتوانستیم آن وام ۱۵۰ میلیون‌تومانی را سال ۹۸ بگیریم، درصورتی‌که با آن پول می‌توانستم کارم را رونق بدهم.

ذاکری کمی فکر می‌کند و ادامه می‌دهد: هرجا برای وام می‌رویم، سنگی جلو پای ما می‌اندازند و می‌گویند «امروز برو، فردا بیا.» من الان و امروز به این وام احتیاج دارم؛ فردا که به کارم نمی‌آید.

او به خاطره دیگری اشاره می‌کند: همان اوایل که تازه اوضاع بازار خوابیده بود و به ورشکستگی کامل نرسیده بودم، رفتم به اداره بهزیستی تا وام بگیرم. گفتند اگر چند‌کارگر معلول استخدام کنم، می‌توانم از تسهیلاتشان استفاده کنم. پنج‌نفر را آوردم و اینجا مشغول کار شدند، اما بعد که با همسرم برای دریافت وام رفتیم، جواب رد دادند و گفتند وام به شما تعلق نمی‌گیرد. خندان‌خندان رفتیم و گریان‌گریان برگشتیم ولی به همسرم گفتم اشکال ندارد؛ خدا بزرگ است.

دل عباس‌آقا بزرگ‌تر از «نه»‌هایی است که شنیده است و می‌گوید: با اینکه زندان هستم، دستم را پیش کسی دراز نمی‌کنم و امیدم به خداست. عقب‌نشینی نکرده و کار خودم را سفت گرفته‌ام. خدا را شکر که امروز سالمم و به لطف امام‌رضا (ع) می‌توانم کار کنم. خانواده‌ام کنارم هستند و همه با همیم و با کمک هم کار می‌کنیم.

 

* این گزارش دوشنبه ۶ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۷ شهرآرامحله منطقه ۵ و ۶ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44