میلهای ۶۰ متری محله حسینآباد هنر دست استاد «اصفهانی» است
رد میشوی و میپیچی در خیابانی که انتهایش دیواری بلند و اسرارآمیز مثل هرروز به چشم میآید. یکروز دوروز که نیست، یک عمر با این دیوارها کودکی کردهای و به احترام اسرارآمیزیاش سکوت. پرسشها روزبهروز و سالبهسال همراهت آمدهاند و بیشتر شدهاند، هنوز هم به جواب نرسیدهاند، هنوز هم هروقت قامت بلندشان در قاب پنجره سایهبهسایه آدمها میافتد هراس کجشدن و افتادنشان را داری و این پرسش کنار پرسشهای مبهم دیگر ذهنت را میآشوبد که چه کسی جرئت بالارفتن از این دیوارها را داشته است و حالا در این اندیشهای که چرا برای هیچکدام از این پرسشها پاسخی نیافتهای و نمییابی؟
تماشای بهشت خدا از بلندی دیوارها
هربار که از کنار خرازیها و سمساریها و مصالحفروشیهای کوچک و بزرگ رد میشوی و به بهشت موعود میرسی، دوست داری پلهها را یکییکی بالا بروی و از آن بالا بهشت خدا را در مشهد امامرضایش یک دل سیر تماشا کنی. این آرزوی بچهها و آدمهای دیگر هم هست؛ آنهایی که با پاکتهای قیفی پر از تخمه به پارک آمدهاند و دستهایشان را ستون چشمهایشان میکنند و هر چه رجهای آجر را میشمارند به انتهایش نمیرسند که نمیرسند.
کودکی و دنیای تاریک کوره
از همان روزها وسوسه رسیدن به دالان بلند و تاریک رهایم نمیکرد. شادی بازیها و خیالبافیهای کودکانهام با دنیای تاریک و طولانی داخل کورهها گره خورده بود. نمیدانم به قواعد گزارشنویسی برنمیخورد که از نیمهراه و بیمقدمه برسم به نزدیکی کورههایی که هنوز هم هیبت و اسرارآمیزیشان محترم است و من بی هیچ پروایی آن را انجام میدهم.

ماجرایی که تکرار میشود
کوچههای اطراف شلوغ و پررفتوآمد است. اهالی با دلواپسی آمدن پلیس را انتظار میکشند. یکی از آنها به خواهش از ما میخواهد برای جنازه افتاده آن نزدیک کاری انجام دهیم. میگوید یکی با چاقو جوان مردم را ناکار کرده است.
زنی گوشه چادر سرمهای خالدارش را سپرده به دستهای کوچک فرزندش و برای جلو آمدن بیم دارد و دلدل میکند، به جایش پیرزنی حرف میزند که رنگش از ترس پریده و بریده بریده حرف میزند: «ننه جان یکی رِ کشتن.» مرد جوان که از راه رسیده و هیجان دارد، جریان را از اول تا آخر تعریف میکند و میگوید باید پلیس بیاید. جمعیت ایستادهاند و گلایه دارند از اینکه معتادان اطراف کوره را پاتوق کردهاند و کسی امنیت ندارد بهخصوص شبها که کسی جرئت بیرونآمدن و نزدیک شدن به این محل را ندارد.
سهمی که حاجحسن به ما میدهد
خانه حاجحسن سلیمانی همان اطراف است، کسیکه سالهای جوانیاش را به پای کوره و آجر سپری کرده و از خاطراتش برای ما سهمی کنار گذاشته است و بهانه آمدن ما به محله حسنآباد هم حرفهای تاریخی او از کوره است و آجرپزی.
حاجی گفتوگوهای غیررسمی زیادی هم دارد از سالهای سخت کار و زندگی کنار کوره. میدانم او که حرف بزند از زندان کاهی کتابها و زنجیر کلمات و رنگهای سیاهی که ساخته و پرداخته ذهن من است و سالها با آن زندگی کردهام، رها میشوم. با حاجیسلیمانی از جمعیتی که به انتظار پلیس ایستادهاند، جدا میشویم و راه میافتیم به سمت دیوار اسرارآمیزی که هرچه نزدیکتر میشویم هیبتش بیشتر میشود.
دودی که از کوره بیرون میآید
در مسـیر نگاهـم به پنجـرههای بلند و آفتابگرفته بالاخانهها میافتد که از آنجا راحتتر میتوانند همهچیز را تماشا کنند و لابد حالا دودهایی را که از دهانه میله بیرون میآید، میبینند. حاجحسن و بروبچههایی که در کار کوره و آجرپزی بودهاند، دلشان از اینکه میله خاموش باشد، میگیرد و هرچند وقت یکبار برای دل خودشان آن را روشن میکنند.
حاجحسن که جوانیاش را با خشت و آجر تمام کرده با کوچهپسکوچههای حسینآباد و این حوالی آشناست و چشمبسته مسیر را میرود.

پاییز فصل مشکلات است
برای رسیدن به میله کوره باید فضای باغمانندی را بگذرانی. «حتی حالا که هوا روشن است باز هم بیم خطر میرود.» این را حاجحسن میگوید که مشکلات اینجا را خوب میشناسد، اما نتوانسته برای آن کاری انجام دهد. او تعریف میکند: «غیر از معتادها، اینجا محل دخترهای فراری است، اما تا به حال شکایت ما به جایی نرسیده.» و بعد شروع میکند به گفتن از مشکلاتی که کسی برای آن اقدامی نکرده است؛ «علاوه بر مشکلاتی که در فضای اطراف کوره هست و باید پیگیری و رسیدگی شود، فصل بارندگی، فصل مکافات است. پاییز که میآید مشکلات بیشتر میشود. کافی است یک شب باران ببارد، در چشم برهمزدنی زمینهای اطراف پر از آب میشود.»
حرف هایش به پایان نرسیده که صدای پارسکردن سگها هراسمان را بیشتر میکند. حاجحسن میگوید: «این دیگر برای اهالی عادی شده است.»
ماشین، کارها را راحت کرده است
حاجحسن مثل پدرش حاجعلی سلیمانی روزگار اربابرعیتی گذشتهها را مثل روز پیش بهیاد دارد و میگوید: «یک زمان اینجا چند گروه آدم زندگی میکردند. آنهایی که با چرخ خشتها را دستهدسته داخل کوره میبردند و با این همه سختی مزد دندانگیری نداشتند. حالا ماشین، کار دست را انجام میدهد و همهچیز را راحت کرده است، اما یک زمان حتی تهیه مواد اولیهاش نیرویانسانی و وقت زیادی لازم داشت.» بعد اشاره میکند به مراحل تولید از کندن و استخراج مواد اولیه گرفته تا قالبگیری، خشککردن و تخلیه و انبار محصول.
کار آنها آفتاب به آفتاب بوده، از صبح که هنوز آفتاب نزده آنها پای کار بودهاند تا شب که آفتاب غروب میشده و خیلیها در حسینآباد زندگی میکردند و هنوز هم بعضیهایشان در اینجا زندگی میکنند.
به این میگویندآجر مرغوب
حاجی هم دوست دارد آجرها در کوره چیده شود تا بین آنها فاصله باشد و شعله از لابهلای آنها عبور کند.
او معتقد است آجر خوب باید در برخورد با آج ر دیگر صدای زنگ بدهد. صدای زنگ نشانه توپری، مقاومت و جذب اندک آن است. آجر خوب باید در مقابل آتش مقاوم باشد و با ناخن روی آن خط نیفتد. حاجحسن، من و عکاس در زمینهایی که بلالهای رسیدهاش وسوسه آدم را برای چیدن زیاد میکند، راه میرویم و صحبت میکنیم.

مکندگی؛ نقش میله ۶۰ متری حسینآباد
«سال ۴۶ خشتها را با آجر تا قمیر میبردند. قمیر به گفته او محلی است که خشتها را روی هم میچیدند و از چشمههایی که بالای آن بود، سوخت را که شامل زغالسنگ بود، روی آنها متمرکز میکردند تا خشتهای خام پخته شود. میله که ارتفاع آن به ۶۰ متر میرسید، نقش مکنده را داشت.» اینها را حاجی تعریف میکند و جای یکبهیک آنها را نشانمان میدهد.
حاجیسلیمانی انگار که در همان روزها زندگی میکند. با همان وسواس و لذت از آبرودها که محل ورود بارهای آجر بوده است، وارد میشود و ۲۲ قمیر کوره را یک به یک میشمرد، هرچند تاریکی فضا چشم را میزند و قدرت دید را کمتر میکند. حاجی میگوید: «کارگرها در همین تاریکی و در گرمای آتش کار میکردند و کار.»
۲۰ نفر کورهچین، ۶۲ روز روی این میله کارکردند و هزارو ۳۰۰ آجر شروع شده و تا آخرین رج آن به ۸۰۰ آجر میرسید
هنرمندی که هنرش باید برای نسل بعد باقیبماند
او اعتقاد دارد استادرضا اصفهانی، هنرمندیاش درزمینه میله کوره وصفنشدنی است. میگوید: «۶۰ متر دیوار بالابردن کار راحتی نیست و از پدرم شنیدهام که استادرضا این هنر را از شوروی آموخته است و اینجا آن را پیاده کرده و به حق آن را جز آثاری قرار داده که باید بماند تا نسلهای دیگر هم حظ آن را ببرند.»
میگوید پدرش خوب بهخاطر داشته کارگرهایی را که با قرقرها آجر را بالا میبردهاند و حتی میله موقع ساختن کج شده است.
میگوید: «این میله بادشکن دارد و گرنه تابهحال ماندگار نمیماند.» باز از گفتههای پدرش یاد میکند که ۲۰ نفر کورهچین، ۶۲ روز روی این میله کارکردهاند و با ماسه بادی و آهک آن را بالا بردهاند و رجهای آن از هزارو ۳۰۰ آجر شروع شده و تا آخرین رج آن به ۸۰۰ آجر میرسید.
استحکام آن به قدری زیاد بود که وقتی میخواستند آن را با دینامیک بردارند، موفق نمیشدند.
حاجی هم مثل خیلیهای دیگر دلش میسوزد که این میله جز آثار باستانی ماندگار نشود. همه تلاشش را میکند که مراحل کار آجرپزی را نشان دهد. میگوید: «کارگران شبانهروزی کار میکردند و آتش این کوره از ۲۵ سال پیش خاموش نشده است.»

کاری نکردهایم
حاجیسلیمانی در بلندترین نقطه ایستاده و دارد حرف میزند و من به آدمهایی فکر میکنم که با هوا و خاک اینجا نفس کشیدهاند و بهطرز باورنکردنی به همسایگی با این میله بلند تاریخی افتخار کردهاند.
بدجوری از دست خودمان و مسئولان دلتنگ هستم بهخاطر اینکه فقــــط حـــــــرف میزنیم، اما پای عمل که میرسد واقعا حاضریم کاری نمیکنیم؟
واقعا ما فقط حرف زدهایم و حرف، اما هیچکاری نکردهایم تا نام محله و شهرمان را ماندگار کنیم تا هر وقت کسی چشمش به این دیوارهای بلند و اسطورههایش میافتد، دلش برای وطنش، زادگاهش و محلهاش بتپد....
* این گزارش در شماره ۷۲ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۲۲ مهرماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.
