کد خبر: ۱۳۷۸۶
۱۵ دی ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۱
زیارت در قاب المان‌های بوستان زیارت

زیارت در قاب المان‌های بوستان زیارت

فضای ۱۶هکتاری و پیچ‌درپیچ پارک از همان ابتدا تعلیق دارد، آن‌قدر که آدم دوست دارد زود‌تر برسد به آن بالا و ببیند نقطه آخر به کجا ختم می‌شود.

میان آدم‌هایی که تندتند راه می‌روند و حوصله ماندن در ترافیک نیمروز مرکز شهر را ندارند، فضای سرسبز پارک چندهکتاری وحدت نمایان است. باوجود گرمای هوا، سرزندگی و سرحالی پارک به وجدم می‌آورد. با همه شلوغی ترجیح می‌دهم نیمی از راه را پیاده بروم.

مسیر شلوغ است و بیشتر جمعیت آن را زائر‌ان شامل می‌شوند. این را از نوع وسایلی که همراه دارند، می‌فهمم. برای اینکه مسیر نزدیک‌تر شود، از وسط پارک شروع به قدم‌زدن می‌کنم. ورودی پارک، تابلوی «یا علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع)» راهنمایمان می‌شود به داخل و این نشاطم را بیشتر می‌کند.

فکر می‌کنم اگر این پارک در نزدیکی حرم نبود، بودن زائر‌ها این حوالی کمی سخت می‌شد. چند نفر کرمانی را می‌بینم که به قول خودشان برای تغییر آب‌وهوا آمده‌اند مشهد. نوع سخن‌گفتن زائر‌ان را خیلی وقت است یادگرفته‌ام و خوب می‌فهمم منظور از عوض‌کردن حال و هوا یعنی چه.

از دور و فاصله چندمتری، نمای ساعت صحن عتیق، حال آدم را عوض می‌کند و می‌رساند به پنجره‌های فولادی و مشبکی که همیشه خدا، پشتش آدم‌های دخیل‌بسته صف کشیده‌اند. حرم و جز آن ندارد. اینجا هر دلی وصل پنجره‌ها باشد، می‌لرزد و برای من که خیلی وقت است فرصت زیارتی دلچسب نداشته‌ام، این حس بیشتر است.

عکاس روزنامه از همان لحظه ورود روی ایوان طلا زوم کرده است؛ روی خادم در حال عبور و روی نقاره‌خانه‌ای که هرروز چندبار فضا را تماشایی‌تر می‌کند. فضای ۱۶هکتاری و پیچ‌درپیچ پارک از همان ابتدا تعلیق دارد، آن‌قدر که آدم دوست دارد زود‌تر برسد به آن بالا و ببیند نقطه آخر به کجا ختم می‌شود.

 

پارکش هم رویاست

حواسم اصلا به عکاس روزنامه نیست که و سط صحن عتیق ایستاده و تندتند عکس می‌گیرد. همه فکرم پیش گروه عرب‌زبانی است که تازه به پارک رسیده‌اند و نگاهشان به ماکت سقاخانه است. برای خیلی‌ها که دور از حرمند و دستشان از این لحظه‌ها کوتاه، حتی بودن در این پارک مثل رویاست. می‌گویم: زیارت قبول! حاجی می‌خندد و می‌ایستد. گفتگویمان به‌اندازه همان سلام‌وعلیک کوتاه و مختصر است. عکاس روزنامه در وسط صحن عتیق که به عکاسخانه معروف است، به عکاسی مشغول می‌شود.

وهاب‌زاده، مدیر فرهنگ‌سرا درباره نماد‌هایی که یادآور مفهوم زیارت هستند، توضیح می‌دهد که در پارک موضوعی بیشتر به آنها توجه شده است؛ از نمایشگاه مفهومی زیارت گرفته تا فروشگاه محصولات و نمایشگاه آشنایی با شخصیت‌های برجسته و معاصر با حضرت‌رضا (ع).

المان‌ها یا نماد‌های شهری، ترکیبی‌از ویژگی‌های درونی احجام و اشکال هندسی، صفحات قائم یا منحنی، اجزای سازه‌ای، کابل‌ها و فریم‌هاست، تاآنجاکه هرچیزی که می‌تواند جنبه تزیینی و ساختمانی داشته باشد، به‌صورت یک کلیت مورد استفاده قرار می‌گیرد.

وهاب‌زاده توضیح می‌دهد: کنار القاب حضرت رضا (ع) ساخت فضایی شبیه صحن انقلاب حرم مطهر رضوی با عنوان عکاسخانه و با تکنیک پانوراما از مشهد جدید و قدیم، ازجمله المان‌های ارائه‌شده در فرهنگ‌سرای زیارت است. وهاب‌زاده از هنرمندانی می‌گوید که در ساخت المان‌ها شریک بوده‌اند.

 

/

 

کاری از جنس ساخت ضریح

صحراگرد که مانند بیشتر هنرمندان زندگی‌اش را وقف هنر کرده است، پیوندی ناگسستنی با خوش‌نویسی دارد؛ پیوندی که شروع آن به سال۷۵ برمی‌گردد یعنی زمانی‌که به‌خاطر علاقه وافرش وارد عرصه خوش‌نویسی شد و کمی بعد به فاصله پنج سال با احساس وابستگی به کار‌های حجمی پایان‌نامه دوره خود را در زمینه استفاده از هنر خوش‌نویسی در ساخت کار‌های حجمی ارائه داد.

او درباره حضورش در این کار هنری متفاوت می‌گوید: وقتی تصمیم گرفتند نماد‌هایی از این جنس در فضای شهری نصب کنند، لطف حضرت شامل حالم شد و وارد این کار شدم. این کار برای من که تابه‌حال در کار‌های هنری حرم مشارکت نداشته‌ام، جذابیت و افتخاری خاص داشت؛ حس می‌کردم گرچه در کار ساخت ضریح اصلی نقشی نداشته‌ام، می‌توانم با همان شوروحال در کاری مشغول شوم که از همان جنس است.

صحراگرد مثل خیلی‌های دیگر واردشدن به این کار را لطفی خاص ازسوی حضرت می‌داند؛ لطفی که شامل حال دیگران نیز شده است:، چون جنس کار هنری بود، همه اعضا با دل و جان کار می‌کردند. این کار که با نیتی خالصانه برای دوستداران امام هشتم (ع) انجام شد، برایم شیرینی خاصی داشت و به‌همین‌دلیل این تجربه شیرین را بهترین خاطره کاری و زندگی‌ام می‌دانم.

صحراگرد در توضیحات بیشترش می‌گوید: کار اصلی‌مان، ترسیم نمایی از ضریح در مدلی کوچک‌تر بود و همه تلاشمان این بود که حس پاک زیارت را به زائران و مجاوران منتقل کنیم.

 

وقتی از پله‌های دالان تاریک، پایین می‌روم، به‌وضوح حس می‌کنم اگر این فرصت آخر برای زندگی باشد

لذتی بالا‌تر از این نیست

کار حسین یزدی نیز از همین جنس است. «عکاسخانه قدیم» طرح موفقی است که یزدی هنوز باشعف از آن یاد می‌کند: هروقت گذرم به پارک می‌افتد، از اینکه می‌بینم مردم با یک نماد این‌قدر ارتباط برقرار کرده‌اند، لذت می‌برم. عکس‌های یادگاری سیاه‌وسپیدی که وقت گرفتنشان کنار بارگاه، دلتنگی عجیبی را با حسی خاص می‌کشد در چشم‌ها و خیسشان می‌کند.

هیچ لذتی برای او بالا‌تر از این نیست که می‌بیند روی طاقچه خانه‌هایی که فاصله‌شان تا حرم فرسنگ‌فرسنگ است، عکس‌های عکاسخانه حرم است. گنبد و گلدسته‌ای آسمانی که رد هیچ ابری روی آن لک نمی‌اندازد با آدم‌هایی که دلشان عجیب برای مشهد و حرم و امام رضا (ع) تنگ می‌شود.

مرتضی ایوبیان یک فرصت ۷ ماهه را با گروه ۷ نفره‌شان گذاشته‌اند روی پارک زیارت تا روایتگر داستان‌های زندگی حضرت رضا باشند. حکایت‌هایی که با تصویر سازی‌های خاص حالا تماشاگران زیادی دارند و آدم‌ها با ولع همه روایت‌ها را یک جرعه سر می‌کشند.

فرصت نمی‌شود با همه آنهایی که در یک کار جمعی یک پارک متفاوت را شکل داده‌اند گفت‌و‌گو کنم، اما حظ آدم‌هایی که چشم‌هایشان قبل از رسیدن به حرم خیس و بارانی شده است تا خود تحریریه هم با من است.

 

رستاخیر روح در دالان مرگ بوستان زیارت

امروز آمده بودم پابوسی شما، احوالپرسی آیینه‌ها تا تمام‌قد جلوی آنهایی بایستم که هربار عکسی از ما می‌افتد تویش هزارتکه می‌شود. آمده بودم خود شکسته‌ام را ببینم. می‌خواستم ببینم این تصویر چقدر کج‌ومعوج است و چقدر راست و حقیقی و قشنگ! دوست داشتم بنشینم کنار این همه دل تنگ که تصویرهایشان یک‌ذره کجی هم نداشت.

آمده بودم توی آیینه‌هایتان ببینم کجای زندگی ایستاده‌ام، اصلا دارم می‌دوم یا ایستاده‌ام در برهوت دنیا که این‌قدر دورِ دورم. هرم نفس‌هایتان را چه نزدیک احساس می‌کنم. ما چه نسبتی با شما داریم یا شما وقتی نگاهتان به ما می‌افتد، چه احساسی دارید؟ دلم می‌خواست بزنم زیر همه قرارداد‌های خودساخته. دوست دصاشتم مثل همه آنها بی‌نام‌ونشان بنشینم گوشه‌ای از حرم تو و بعد با صدای خسته و گرفته کسی که با بغض تو را می‌خواند، آرام‌آرام اشک بریزم. دلم می‌خواست این بغض که چندوقت سنگین است، با هوای تو ترک بردارد.

/

 

برای رستاخیز روح لازم است

ساعت از ۵ گذشته است. دارم به آدم‌هایی فکر می‌کنم که در حیاط سرسبز پارک دور هم ایستاده‌اند و منتظر بازدیدی متفاوتند. بعضی‌ها به تجربه می‌دانند که تا چند لحظه دیگر قرار است چه اتفاقی بیفتد؛ آنهایی که منتظر دگرگون‌شدن هستند. زن می‌گوید: مرگ همیشه در یک قدمی ماست و ما از آن غافلیم. او یک هفته پیش هم، همین‌جا بوده؛ کنار همین آدم‌ها که بعضی‌هایشان در بی‌خبری زندگی کرده بودند. حالا گروهی کوچک داشت گوشه‌وکنار جایی را می‌دید که آشنایی با آن برای رستاخیز روح لازم بود. آدم‌های دگرگون‌شده نمایشگاه می‌گفتند اینجا حال‌و‌هوای آدم را عوض می‌کند.

چقدر دستم خالی است

پیرمرد با آن حال نحیف آمدنش آن‌قدر تکرار شده که تعدادش را به‌خاطر نمی‌آورد. می‌گوید: هروقت حالم خیلی بد است، می‌آیم اینجا. وقتی از پله‌های دالان تاریک، پایین می‌روم، به‌وضوح حس می‌کنم اگر این فرصت آخر برای زندگی باشد، چقدر دست من خالی است. حال جوان هم دست‌کمی از حال پیرمرد ندارد؛ می‌گوید: خیلی وقت‌ها حس می‌کنم خواب هستم؛ هرچه چشم‌هایم را می‌مالم، فایده‌ای ندارد. گرمای زندگی‌های دنیایی، بعضی‌ها را چنان گیج کرده که هرچه هم آب در چشم‌ها و صورتشان بپاشند، کم است. لحظه‌ها دارند دور تند زندگی‌شان را می‌گذرانند و ما از آن غافلیم. مرگ آن‌قدر نزدیک و ساده سراغ آدم می‌آید که حتی فرصت تعجب نداریم.

 

وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند

داخل دالانی شده‌ایم که مردم آن را به نام بهشت و جهنم می‌شناسند و من نامش را گذاشته‌ام دالان مرگ. راهنما بار‌ها سکوت می‌کند. من به‌وضوح صدای نفس‌کشیدن سنگین آدم‌ها را می‌شنوم. به این فکر می‌کنم که بعضی‌ها همه روزهایشان را خوابند و تازه وقتی می‌میرند بیدار می‌شوند.

دوربین‌ها روی تند زندگی گذاشته شده‌اند. تاجری که بی‌خبر از دنیای اطراف مشغول چرتکه‌انداختن سرمایه‌اش است؛ زن جوانی که گرم کار‌های روزانه‌اش در آشپزخانه است و فرشته مرگ را در چند قدمی خود، نمی‌بیند؛ حتی اضطراب مردی که پشت چراغ قرمز منتظر است و غافل از اینکه فقط چند لحظه دیگر فرصت زندگی دارد. دلم می‌سوزد برای خودمان؛ اینکه این صحنه‌ها می‌تواند تا چند لحظه دیگر رنگ واقعیت به خود بگیرد.

/

 

خط زندگی برای همیشه صاف می‌شود

مطمئنم در این لحظه‌ها و زمان واقعی نیستم. وقتی خط زندگی برای همیشه صاف می‌شود و من فقط چند لحظه می‌گذرد که یاد شما می‌افتم و آیینه‌هایی که هربار عکس صاف من تویش افتاده بود، هزارتکه شده بود. بغضم عین انار می‌ترکد؛ آرزو می‌کنم آن لحظه که ساعتم را درمی‌آورند و دست‌هایم را خاک می‌کنند، آن‌گاه که عینکم را برمی‌دارند و چشم‌هایم را می‌پوشانند، لباسم را درمی‌آورند و تنم را به‌زمین می‌سپارند، لحظه‌ای گرم زیارت شما باشد و هوای استجابتتان آقا...

 

* این گزارش در شماره ۶۷ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۱۸ شهریورماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44