کد خبر: ۱۲۸۰۹
۰۸ شهريور ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
انس طیبه سروری با محله اسماعیل‌آباد به واسطه قرآن

انس طیبه سروری با محله اسماعیل‌آباد به واسطه قرآن

طیبه سروری، یکی از گنجینه‌های پنهان اسماعیل‌آباد، داستان متفاوت زندگی‌اش از دوازده‌سالگی آغاز شد. او از همان زمان تصمیم گرفت ساعات خالی روز را با نوای قرآن و آموزش قرآن به کودکان پر کند.

در گذر روزگار، گاهی چهره‌هایی را می‌یابیم که اهل معرفت و عمل‌اند؛ چهره‌هایی که در سکوت و بی‌ادعایی، زندگی روزمره خود را به صحنه‌هایی از ایثار و گذشت تبدیل می‌کنند و بی‌هیچ چشمداشتی، زکات علم و عملشان را می‌پردازند.

این گزارش، روایتگر زندگی طیبه سروری، یکی از گنجینه‌های پنهان محله اسماعیل‌آباد است؛ بانویی که داستان متفاوت زندگی‌اش از دوازده‌سالگی آغاز شد، درست زمانی‌که به خانه‌بخت رفت.

او به دور از خانواده، راه تازه‌ای برای زندگی‌اش در پیش گرفت. به‌جای آنکه دوری و تنهایی را بار سنگینی بر دوش خود ببیند، آن را فرصتی یافت برای بخشیدن چیزی ارزشمند. سروری تصمیم گرفت که این ساعات خالی را با نوای قرآن پر کند؛ نه‌فقط برای خود، بلکه برای دیگران. بنابراین، هرروز با صبر و حوصله، به آموزش قرآن به کودکان مشغول شد و این اول راه او بود.

 

محفل انس از خانه به مسجد

محفل گرم و روح‌نواز قرآن، کماکان در خانه‌های محله برپا بود و نوای ملکوتی آن، فضا را از برکت و معنویت لبریز می‌کرد. اما گویی تقدیر، نقشه‌ای دیگر در سر داشت. رویدادی ساده، بستری شد برای انتقال این حلقه‌های معرفت به مسجد.

طیبه خانم سروری با لبخندی که همچنان بر لب دارد، از آن خاطرات تعریف می‌کند؛ «ابتدا آموزش در خانه خودم برگزار می‌شد. اما رفته‌رفته، خانم‌هایی که در این جلسات شرکت می‌کردند و دل‌بسته این فضای روحانی شده بودند، می‌گفتند آرزو دارند برکت آیات قرآن در خانه‌های آنها نیز جاری شود. آنها تقاضا کردند که جلسات قرآن، به‌صورت چرخشی در خانه‌هایشان برگزار شود.»

این رسم جدید، مدتی به خوبی و خوشی برقرار بود. گردهمایی‌هایشان صمیمانه، ساده و بی‌آلایش بود و همه تنها برای کسب فیض گرد هم جمع می‌شدند. اما کم‌کم، تغییراتی در این محفل باصفا ایجاد شد. گویا میزبانی و پذیرایی، از هدف اصلی پیشی گرفت. برخی از خانم‌ها سعی می‌کردند با بهترین میوه‌های فصل، از میهمانان خود پذیرایی کنند.

سروری ادامه می‌دهد: آن سادگی و بی‌ریایی اولیه، رفته‌رفته جای خود را به تجملاتی هرچند کوچک داد. این تغییر، برای جمعی که تنها به‌دنبال آموزش قرآن و آرامش و معنویت آن بودند، خوشایند نبود. برخی از بانوان گلایه‌مند شدند و فضای جدید را با اهداف اولیه جلسه همخوان نمی‌دیدند. درنهایت برای بازگشت به اصل معنویت، پیشنهاد دادند که محفل قرآن به مسجد منتقل شود.

او تعریف می‌کند: وقتی مراسم را به مسجد آوردیم، هر هفته بین شصت تا هفتاد نفر از خانم‌های محله در جلسه قرآن شرکت می‌کردند. انگار مسجد، برکت بیشتری داشت و آن محفل کوچک خانگی، در خانه خدا به ثمر نشسته بود و خیلی‌ها آن را می‌شناختند.

محفل قرآنی بچه‌ها هم که هر تابستان برگزار می‌شد، به مسجد آمد، اما روز‌هایی که در مسجد مراسم یا برنامه‌ای بود، کلاس را تعطیل نمی‌کردند و طیبه خانم در خانه‌اش میزبان آنها می‌شد.

 

کوچ به اسماعیل‌آباد

زمانی که دنیا برایش تازه داشت رنگی دیگر می‌گرفت، خانواده عمویش به خواستگاری‌اش آمدند. طیبه‌خانم می‌گوید: آن روز‌ها مثل الان نبود که بگوییم این را می‌خواهیم یا نه. هر چه بزرگ‌تر‌ها می‌گفتند، همان بود. گویی تقدیر به‌جای او تصمیم گرفته بود. پس بی‌آنکه سخنی بر زبان بیاورد یا نظری بدهد، به عقد پسرعمویش درآمد.

مراسم را به مسجد آوردیم، هر هفته بین شصت تا هفتاد نفر از خانم‌های محله در جلسه قرآن شرکت می‌کردند

او که در دل محله بهشتی، در خیابان پارس بزرگ شده بود، حالا باید آماده سفر می‌شد؛ سفری به روستای اسماعیل‌آباد. این جدایی از دنیای آشنا، برای دل کوچکش دشوار بود.

به قول طیبه خانم آن زمان وسایل ارتباطی و این همه وسیله برای رفت‌وآمد نبود؛ همین کمبود‌ها مسیر را دورتر می‌کرد. او تعریف می‌کند: به من گفتند بگذار مراسمت را بگیریم، جهیزیه‌ات را بچینیم؛ دوست و آشنا بیایند ببینند، بعد تو را به شهر می‌بریم.

طیبه‌خانم وقتی به این لحظه از خاطره می‌رسد، مکثی می‌کند و لبخندی بر لبانش می‌نشیند و با آرامش ادامه می‌دهد: خدا رحمت کند حاج آقا را؛ از همان دوازده سالگی من را به اینجا آورد، دیگر به شهر نبرد. همین‌جا ماندگار شدم. البته هیچ وقت کم و کسری نداشتم و هرچه می‌خواستم برایم مهیا می‌کرد.

 

اولین مدرسه قرآنی

در آن سن و سال، ورود به اسماعیل‌آباد برای او، قدم‌گذاشتن به سرزمینی ناشناخته بود. هیاهوی محله آشنا و پرجنب‌وجوش خودش، جایش را به سکوت و غربتی داد که دل کوچکش را می‌فشرد؛ «در این محله کسی را نمی‌شناختم؛ خیلی غریب و تنها بودم.».

اما در دل همین تنهایی بود که جرقه‌هایی در وجودش درخشید. نگاهی به کودکان محله انداخت و با خود اندیشید: «چه خوب است که به دختران و پسران قرآن یاد بدهم.» این ندای دل، سرآغاز مسیری شد که تنهایی او را به جمعیتی از عشق و معنویت تبدیل کرد.

خانه سروری، با آن حیاط بزرگ، به نخستین مدرسه قرآن او تبدیل شد. قسمتی از حیاط را موکت می‌انداخت و کودکان مشتاق، روی آن می‌نشستند تا زمزمه‌های ملکوتی قرآن را بشنوند و بیاموزند.

طیبه که بین هفت تا ده‌سالگی‌اش در مکتب‌خانه‌ای نزدیک خانه‌شان قرآن را آموخته بود، دلش نمی‌آمد کودکان محله جدید از قرآن بی‌بهره باشند.

 

خانه «سروری» اولین محفل قرآن‌خوانی محله شد

 

آموزش قرآن در حیاط خانه 

کم‌کم آوازه این کلاس پرمهر، از دیوار‌های خانه طیبه فراتر رفت. دختران نوجوان و جوان محله، به در خانه او آمدند و پرسیدند: «ممکن است به ما هم قرآن یاد بدهید؟»

خانم سروری با آغوشی باز، این پیشنهاد را پذیرفت و به آنها گفت: «شما عصر‌ها برای آموزش قرآن بیایید.» کم‌کم حلقه آموزش قرآنی او گسترده‌تر شد.

ماجرای آموزش‌های او به همین‌جا ختم نشد. زمزمه‌های شیرین قرآن، کم‌کم در کوچه‌باغ‌های محله پیچید. بسیاری از زنان و دختران محله دوست داشتند ساعاتی را پای درس او بنشینند و از چشمه‌سار معرفت قرآن جرعه‌ای بنوشند؛ چه آنهایی که سواد خواندن و نوشتن داشتند و چه افرادی که خط را هم نمی‌شناختند.

کم‌کم شاگردانش از تمام سنین بودند؛ از بچه‌های شش‌هفت‌ساله تا خانم‌های پنجاه‌شصت‌ساله. کار روزانه طیبه خانم، تدریس قرآن در سه شیفت مختلف در فصل تابستان برای سه گروه سنی شده بود.

با بازگشایی مدارس، نظم کلاس‌ها تغییر کرد، اما عشق و علاقه او به آموزش قرآن کم نشد. او آموزش قرآن را به روز‌های خاص هفته تغییر داد و درنهایت با نظر اهالی محل، برنامه قرآنی برای سه‌شنبه‌ها تثبیت شد. آنها خواستند به جای اینکه همیشه میهمان خانه طیبه‌خانم باشند، دیگران هم از این محفل معنوی در خانه‌هایشان فیض ببرند.

 

قرآن‌خوانی دور آتش

طیبه‌خانم لابه‌لای خاطراتی که برایمان تعریف می‌کند، از تنها مسجد اسماعیل‌آباد در سال‌های اولی که به اینجا آمده بود می‌گوید.

طیبه‌خانم تعریف می‌کند: در روز‌های اولی که به این محله آمده بودم، تنها مسجد ابوالفضلی اینجا بود. مسجدی کوچک و ساده. زمستان‌ها واقعا سرد بود و وسیله‌ای برای گرم‌کردن فضای مسجد وجود نداشت. خانم‌های مسنی که می‌آمدند، فانوس روشن می‌کردند و به همراه خود می‌آوردند.

در وسط هم منقلی روشن کرده بودند تا فضا کمی گرم شود. کف مسجد هم فقط با حصیر و پلاس پوشانده شده بود. بعد‌ها که حسینیه ساخته شد، کم‌کم شرایط مسجد هم بهتر شد. حالا دیگر جای بهتری برای جمع‌شدن و عبادت بود.

وقتی از او می‌پرسیم به چند نفر قرآن آموخته است، با لبخندی شیرین می‌گوید: سوال سختی پرسیدید! من بیش از شصت سال است که اینجا زندگی می‌کنم. تقریبا از همان سال‌های اول، هر تابستان بین چهل تا پنجاه شاگرد داشتم که به آنها قرآن یاد می‌دادم. آن زمان، تنها کلاس اوقات فراغت بچه‌های مدرسه در این محله همین کلاس قرآن بود. بعد از کلاس هم می‌رفتند به بازیگوشی‌های خودشان ادامه می‌دادند.

 

آغاز یک صدای ماندگار

طیبه‌خانم فقط قرآن نمی‌خواند؛ اهالی محله او را به اخلاق خوب و صدای دل‌نشینش هم می‌شناسند. او همیشه در خلوت، برای خودش شعر‌ها و نوحه‌هایی زیر لب زمزمه می‌کرد.

خاطره‌ای تعریف می‌کند؛ حدود بیست سال داشت که مثل همیشه به روضه‌ای در خانه یکی از همسایه‌ها رفته بود. اما آن روز، دست بر قضا، روضه‌خوان نیامد. صاحبخانه نگران بود و مردم با چهره‌هایی منتظر نشسته بودند. در میان آن سکوت پر از انتظار، سروری متوجه ناراحتی میزبان شد.

او تعریف می‌کند: از او پرسیدم چرا نگرانی؟ مداحی که کاری ندارد، من می‌خوانم. صاحبخانه متعجب پرسید شما می‌خوانید! گفتم بله نگران نباش. مفاتیح‌الجنان را باز کردم و ابتدا، زیارت عاشورا را برایشان خواندم. پس از آن، نوبت به روضه رسید.

روضه حضرت ابوالفضل (ع) را که سال‌ها شنیده و در سینه حفظ کرده بودم، این‌بار نه زیر لب، که با صدایی بلند و با همان احساس همیشگی‌ام برای میهمانان خواندم. وقتی خواندن روضه تمام شد، دیدم میهمانان حسابی گریه کرده‌اند. همه می‌پرسیدند تو با این صدای خوشی که داری چرا تا حالا نمی‌خواندی؟!

از آن روز به بعد، راه تازه‌ای برای طیبه‌خانم باز شد. او در مراسم روضه می‌خواند، اما برای اینکه مداحی‌اش بهتر و پربارتر باشد، دست به کار شد؛ چندین کتاب دعا و مداحی خرید و متن‌های مناسب را از روی آنها جمع کرد. حتی دفتری برای خودش درست کرد و هرچه را که فکر می‌کرد باید بگوید، در آن یادداشت می‌کرد تا در روضه بخواند. صدای رسایش آن‌چنان پرطنین و گیرا بود که حتی نیازی به بلندگو پیدا نمی‌کرد.

این کار را هم برای آخرتش انجام می‌داد. اهالی برای روضه‌های خانگی یا حتی مراسم اول تا سوم عزاداری به‌دنبال طیبه‌خانم می‌رفتند که بیاید و دعا و قرآن بخواند. او می‌گوید: وقتی سرزده برای مراسم تعزیه دنبالم می‌آمدند، گاهی می‌گفتم دارم ناهار حاج‌آقا را درست می‌کنم. اگر حاج‌آقا خانه بود می‌گفت تو برو؛ خیالت راحت. ثواب دارد. آن همسایه هم بدون آنکه من متوجه شوم ظرف آش یا نذری به در خانه ما می‌برد.

به این ترتیب، یک اتفاق غیرمنتظره، استعداد پنهان او را بیدار کرد.

 

عشقی بی‌منت به همسایگان

شهرت طیبه‌خانم تنها به خاطر اخلاقش نبود؛ سلیقه خوب و دستان هنرمندش هم اعتباری ویژه به ارمغان آورده بود. به همین دلیل، هرگاه خانواده‌ای قصد خرید جهیزیه برای عروس داشت، بی‌تردید طیبه‌خانم را همراه خود می‌برد تا از مشورت و سلیقه او بهره ببرند.

بیش ازشصت‌سال است که اینجا زندگی می‌کنم. از همان سال‌های اول،تابستان‌ها بین چهل تا پنجاه شاگرد داشتم 

او، توانایی‌هایی چندوجهی داشت. درکنار آموزش قرآن و مداحی، پیشه خیاطی را با عشق و مهارت تمام دنبال می‌کرد و از لباس عروسی گرفته تا لباس‌های مراسم مذهبی را می‌دوخت. اما هنر او به همین‌جا ختم نمی‌شد. آرایشگری نیز از دیگر هنر‌های پنهان او بود.

خودش با خنده تعریف می‌کند: آن زمان که خبری از برق و امکانات امروزی نبود، من دسته ملاقه را روی شعله گاز داغ می‌کردم و با آن، مو‌های عروس را می‌پیچاندم. با همان لوازم آرایش محدود، عروس را آماده می‌کردم.

او سال‌ها برای هیئت مردان محله، پیراهن سیاه می‌دوخت. همه این کارها، از سلیقه در خرید تا دوختن لباس و آرایش عروس، تنها یک چیز را نشان می‌داد: عشقی بی‌منت که در قالب هنر و خدمت به همسایگان، در زندگی طیبه‌خانم جاری بود.

 

خانه «سروری» اولین محفل قرآن‌خوانی محله شد

 

عشق به محله اسماعیل‌آباد

طیبه‌خانم مادری است با سه فرزند؛ دو دختر و یک پسر که هر سه تحصیل‌کرده دانشگاه هستند و امروز هرکدام در جایگاهی به خدمت مشغول‌اند. روزگاری، به‌خاطر ادامه تحصیلات عالی فرزندانش، زندگی او و خانواده‌اش برای مدتی چهارساله به محله فرامرزعباسی کشیده شد.

اما دل طاهره‌خانم با جلسات قرآنش در مسجد ابوالفضلی بود. دوری از آن فضای معنوی برایش دشوار بود. در ابتدا، از فرزندانش می‌خواست که هر سه‌شنبه او را به مسجد محله قدیم برسانند. اما مشغله کار و درس آنها را گرفتار کرده بود. آنها اصرار کردند که مادرشان دیگر به اسماعیل‌آباد نرود. طیبه‌خانم که نمی‌توانست دنیای بدون نوای قرآن را تصور کند، تسلیم نشد. در دارالقرآن حرم ثبت‌نام کرد و پناهگاه معنوی جدیدی برای خود ساخت. او هر روز راهی حرم مطهر رضوی می‌شد.

مهم‌ترین ویژگی کلاس‌های خانم سروری، این بود که داستان و طنز را چاشنی کارش می‌کرد

این دوری چهارساله، تنها برای او سخت نبود. همسرش نیز نتوانست فراق دوستان و خاطرات محله قدیم را تاب بیاورد. تا اینکه تصمیم نهایی گرفته شد: بار و بندیلشان را بستند و راهی خانه قدیمی شدند؛ بازگشتی پرامید به محله اسماعیل‌آباد، کنار دوستان دیرین و جایی که خاطراتشان در آن جا مانده بود. البته زمستان سال گذشته حاج‌آقای سروری به دلیل کهولت سن و بیماری در گذشت و طیبه خانم را در خانه اسماعیل‌آباد تنها گذاشت.

 

جای خالی طیبه‌خانم در جلسات قرآنی

زمستان سال گذشته بود. سروری، همانند هر سه‌شنبه، با عشق به‌سوی مسجد ابوالفضلی رهسپار شد تا در جلسه قرآن حاضر شود. اما آن روز، دست بر قضا، خادم مسجد دیرتر آمد.

او به‌همراه هم‌محله‌ای‌هایش، درانتظار باز شدن در، دقایقی را بیرون از مسجد نشست. باد سردی می‌وزید. طیبه‌خانم که سال‌ها با دیابت دست‌وپنجه نرم می‌کرد، آن شب پس از پایان جلسه، درد شدیدی در پاهایش احساس کرد؛ دردی چنان آزاردهنده که حتی نتوانست برای اقامه نماز جماعت در مسجد بماند و با درد راهی خانه شد.

وقتی به خانه رسید و کنار بخاری نشست، آرام جوراب‌هایش را از پا درآورد. آنچه دید، قلبش را به درد آورد: نشانه‌های سرمازدگی، به‌وضوح روی پاهایش نقش بسته بود. از آن روز تاکنون، طیبه‌خانم به دنبال درمان پاهایش است و جای خالی او در دوره‌های قرآن سه‌شنبه‌ها به چشم می‌آید.

 

خانه «سروری» اولین محفل قرآن‌خوانی محله شد

 

داستان و طنز چاشنی کارش بود

اعظم صبوحی، ساکن محله اسماعیل‌آباد

از هفت سالگی، قرآن را از خانم سروری یادگرفتم. هر سال تابستان ساعت ۸ صبح به خانه‌شان می‌رفتیم و روی فرشی که در حیاط پهن کرده بود، می‌نشستیم. اول برایمان داستان‌های قرآنی تعریف می‌کرد و لابه‌لایش با شوخی، ما را می‌خنداند. بعد برایمان صبحانه مختصری می‌آورد و آموزش قرآن شروع می‌شد.

ابتدا حروف الفبای قرآنی را یادمان می‌داد و پس از آن روخوانی قرآن. من و بسیاری از هم‌سن‌وسالانم قرآن‌خواندن را از ایشان یادگرفتیم. به نظرم مهم‌ترین ویژگی کلاس‌های خانم سروری، این بود که داستان و طنز را چاشنی کارش می‌کرد. طی این سال‌ها دوست داشتم مداحی را از طیبه‌خانم یادبگیرم، اما متأسفانه فرصت نکردم. امیدوارم هرچه زودتر سلامتی‌اش را به دست بیاورد و به مسجد بیاید.

 

* این گزارش شنبه ۸ شهریورماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۱۵ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:44