کد خبر: ۱۲۵۱۵
۲۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۰
ساکنان چهنو با روضه خانگی قدم‌ مهمی برای انقلاب برداشت

ساکنان چهنو با روضه خانگی قدم‌ مهمی برای انقلاب برداشت

حسن پورجانی و حسین ظریف از فعالان انقلابی محله چهنو هستند که نقش پررنگی در آغاز و ادامه حرکت‌های انقلابی محله چهنو داشته‌اند. پورجانی با راه‌اندازی روضه خانگی و مسجد، قدم‌های مهمی در راه انقلاب برمی‌دارد.

تاریخ انقلاب را هرقدر خوانده باشیم، باز آدم‌هایی هستند که روایاتی کمتر شنیده‌شده برایمان بازگو کنند؛ آدم‌هایی که هم‌زمان با روز‌های انقلاب در کوران حوادث حضور داشتند و با همان حرکت‌های هرچند کوچکشان، اتفاقات بزرگی رقم زدند؛ افرادی که با آغاز حرکت انقلابی امام‌خمینی (ره) از دل کوچه و محلات برخاستند و با پررنگ‌شدن آرمان‌های انقلابی‌شان، تا آخر ثابت‌قدم ایستادند.

آنها وقتی از آن روز‌های پر‌التهاب و هیجان صحبت می‌کنند، فقط می‌خواهند مشاهده خود را با بقیه به اشتراک بگذارند، بدون آنکه تایید یا نفی‌شان سود و منفعت گروهی خاص را تامین کند. خاطرات بزرگان و ریش‌سفیدان محله چهنو هم در زمره همین افراد قرار می‌گیرد. بزرگانی همچون حسن پورجانی و حسین ظریف که فعالیت‌های انقلابی‌شان را می‌توان در بسیاری از حوادث پیش‌از سال ۵۷ مشاهده کرد؛ همان‌هایی که نقش پررنگی در آغاز و ادامه حرکت‌های انقلابی محله چهنو داشته‌اند.

در این شماره شهرآرامحله، سراغ خاطرات انقلابی این دو دوست قدیمی رفته‌ایم و از ماجرا‌هایی شنیده‌ایم که بیانگر نقش اصلی مردم در پیروزی انقلاب اسلامی و جان‌فشانی‌های آنهاست. روایت‌های شنیدنی آقایان پورجانی و ظریف را از خاطره نماز شبانه شهید‌هاشمی‌نژاد بر جنازه شهید‌قمشه‌ای، نحوه توزیع زیرزمینی رساله و عکس امام (ره)، زیرگرفته‌شدن زنان توسط تانک‌های رژیم، آزادی از دست ساواک به‌ازای یک ساعت مچی، به‌گلوله‌بستن مردم معترض و خیلی رخداد‌های دیگر از سال‌های قبل از پیروزی انقلاب، بخوانید.

 

کوتاه از حسن پورجانی

حسن پورجانی، سال ۱۳۱۶ در مشهد به دنیا آمد. او سال‌های ابتدایی دهه ۴۰ به همراه خانواده‌اش به محله چهنو می‌آید؛ همان روز‌هایی که در این محدوده شهر ۱۵، ۱۰ خانوار بیشتر ساکن نبودند و قسمت اعظم زمین‌ها را باغات و زمین‌های کشاورزی تشکیل می‌داد.

او به‌همراه همسایه‌ها سال ۱۳۴۱ برای نخستین‌بار جلسات روضه خانگی راه می‌اندازد که نوبتی در خانه اهالی تشکیل می‌شده است. بعد‌از آن سال ۱۳۴۶ با کمک‌های مردمی برای ساخت مسجد خیابان چهنو قدم پیش می‌گذارد؛ مسجدی که امروز با نام «شجره» شناخته می‌شود.

پورجانی با راه‌اندازی روضه خانگی و مسجد، قدم‌های مهمی در راه انقلاب برمی‌دارد و وارد فعالیت‌های مبارزه با رژیم پهلوی می‌شود؛ مبارزه‌ای که بعداز پیروزی انقلاب اسلامی در برخورد با منافقان و حضور مستمر در جنگ تحمیلی ادامه پیدا می‌کند.

او مسئول هیئت‌امنای مسجد شجره و و همچنین مسئول درمانگاه و قرض‌الحسنه قائم آل محمد در خیابان چهنو است. پورجانی خاطرات بسیاری از مبارزان را به خاطر می‌آورد که باور قلبی همه آنها این است: «جمع‌شدن آن همه حماسه در یک‌جا، قاعده روزگار نبود؛ بلکه استثنا بود.»

از نخستین اذانی که درگوش حسین ظریف گفته شد تا امروز ۶۹ سال می‌گذرد؛ سال‌هایی که بیشترش در محله چهنو گذشته است. او هم مثل آقای پورجانی در سال‌های ابتدایی دهه ۴۰ ساکن محله چهنو شده است و حالا اهالی این خیابان، او را به‌عنوان مبارز، انقلابی و معتمد محل می‌شناسند.

ظریف که از مغازه‌داران خیابان چهنو بود، پس‌از آشنایی با برنامه‌های امام‌خمینی (ره)، قدم در راه مبارزه می‌گذارد و فعالیت‌هایش را با عنوان توزیع‌کننده رساله و عکس امام، هماهنگ‌کننده حضور در راهپیمایی و... آغاز می‌کند.

او در‌جریان فعالیت‌هایش، چندباری به دام ساواک می‌افتد و پایش به پاسگاه هم باز می‌شود، اما ماموران رژیم نمی‌توانند از او اطلاعاتی به دست آورند و آزادش می‌کنند.

ظریف حتی بعد‌از پیروزی انقلاب اسلامی، صحنه را ترک نمی‌کند و پا می‌گذارد در راه مبارزه‌با منافقان و بعد‌از آن به سمت فرماندهی بسیج انتخاب می‌شود. با پیش‌آمدن جنگ بین ایران و عراق، او عازم میدان نبرد در جنوب کشور می‌شود.

 

آشنایی با انقلاب در جلسات روضه خانگی

من و آقای پورجانی، هم‌محله‌ای و دوست صمیمی بودیم. وقتی هم که روضه خانگی در محله تشکیل شد و بین خانه‌های آقایان باقرزاده، برادران، کرمانی، شعبان‌پور، اشکذری، ژیان، روستاییان، کرمانی، اربابی، سلطانی و‌...، که برخی از این بزرگواران اکنون در قید حیات نیستند، می‌چرخید، ما هم در آن شرکت می‌کردیم.

در همین روضه‌ها بود که با امام‌خمینی (ره) و راهی که آغاز کرده بود، آشنا شدیم. بعد‌ها این روضه در خانه حجت‌الاسلام اربابی برپا شد که خودش از رژیم فراری بود. ایشان در صحبت‌هایشان نه‌تنها از نهضت امام (ره) برایمان می‌گفتند، بلکه از گروه‌هایی همچون مجاهدین خلق که آن زمان فکر نمی‌کردیم منافق باشند، سخن می‌گفت و ذهنمان را روشن می‌کرد. ما هم که تا آن زمان به‌واسطه وجود رژیم، کم بی‌عدالتی و فساد ندیده بودیم، برای تحقق آرمان‌هایمان، در راه مبارزه قدم گذاشتیم.

 

قاب تاریخی انقلابی از ساکنان محله چهنو

 

توزیع رساله و عکس سیاه‌وسفید امام (ره)

در کوچه و محله همه‌جور آدم پیدا می‌شد؛ تلفیقی از وطن‌فروش و وطن‌پرست؛ خادم و خائن؛ بی‌وجدان و با‌وجدان. به خاطر همین و حضور خبرچین‌ها خیلی احتیاط می‌کردیم و بیشتر کارهایمان را در تاریکی شب انجام می‌دادیم. یکی از این اقدامات، پخش رساله امام (ره) و عکس‌های سفید‌و‌سیاه ایشان بود که بیشترش از قم با واسطه‌ها به دستمان می‌رسید.

یک روز در اردیبهشت سال ۵۷ یکی از همین عکس‌های امام (ره) را پشت شیشه مغازه‌ام مقابل مسجد چهنو چسباندم. وقتی گشتی‌ها رسیدند، یکی از ماموران ساواک پیاده شد و دستور داد عکس را بردارم. من هم که آن زمان با علنی‌شدن بسیاری از مبارزات مردم، دلم قرص‌تر شده بود، محکم جلویش ایستادم و گفتم: ایشان مرجع تقلیدم هستند؛ جرئت ندارم عکسش را پاره‌کنم. اگر خودت جرئت می‌کنی، این کار را بکن. او چندبار من را تهدید به تعطیلی مغازه‌ام کرد و در مواجهه با سماجت‌های من، بدون کندن عکس، سوار جیپ شد و رفت.

 

برگزاری مجلس ترحیم برای آقا‌مصطفی خمینی

وقتی آقا مصطفی خمینی به شهادت رسیدند و خبرش در محله پخش شد، با بچه‌ها دور هم جمع‌شدیم و تصمیم گرفتیم مجلس ترحیمی برای ایشان در مسجد شجره برپا کنیم.

مجلس را در مسجد شجره برپا کردیم و ازآنجاکه احتمال خبردارشدن ساواک و به تبع آن، بگیر‌و‌ببند می‌رفت، به همه دست‌اندرکاران مجلس و آقای پورجانی اعلام کردیم که اگر ماموری آمد، قبل از آنکه اتفاقی بیفتد، فوت باجناق و برادر خانم من در تصادف را بهانه مجلس کنند تا کسی دستگیر نشود یا مراسم به هم نخورد. در‌واقع با همین پنهان‌کاری‌ها خیلی از اموراتمان را با هدف آشنایی مردم با انقلاب اسلامی پیش می‌بردیم.

 

حرکت شجاعانه رهبر معظم انقلاب برای سخنرانی

در دوران مبارزه در مشهد زیاد اسم آقا را شنیده بودیم، اما از نزدیک ایشان را ملاقات نکرده بودیم تا اینکه یکی از فعالان انقلاب به رحمت خدا رفت.

در روز تشییع جنازه، جمعیت زیادی در میدان فردوسی جمع شده بودند تا مرحوم را روی دست‌هایشان تشییع کنند. حتی بین راه تا حرم شعار‌هایی می‌دادند. وقتی به حرم امام‌رضا (ع) رسیدیم، مقام معظم رهبری، شجاعانه و بدون ترس از دستگیری توسط ماموران لباس شخصی، از نرده‌های کلانتری مستقر در صحن انقلاب فعلی درست مقابل پنجره فولاد بالا رفتند و سخنرانی کردند.

البته بعد‌از آن یک‌بار دیگر هم آقا را ملاقات کردم؛ آن هم در خانه پدری‌شان. آن زمان، ایشان از تبعید بازگشته بودند و به تعدادی از انقلابی‌ها بازگشتشان اعلام شده بود تا شبانه در خانه پدری آقا جمع شوند. جمعیت زیادی آمده بود و همه مشتاقِ شنیدن سخنان آقا از تبعید و آنچه بر سرشان آمده بود؛ اما ایشان از تبعید هیچ نگفتند و فقط از جمعیت خواستند هرکسی خبری از رژیم، وضعیت مردم، مبارزان و‌... دارد، بیان کند.

 

قاب تاریخی انقلابی از ساکنان محله چهنو

 

خرد شدن شیشه ماشین توسط چماق‌به‌دستان

یکی از کار‌های ما شرکت در راهپیمایی شهر‌های کوچک برای حمایت از مردم و دلگرمی‌دادن به آنها بود. برای همین راه می‌افتادیم می‌رفتیم سمت شهر‌های کوچک و آنجا تظاهرات به راه می‌انداختیم. یکی از این راهپیمایی‌ها سال ۵۷ در قوچان برگزار شد؛ روزی که جمعیت زیادی راهی شده بودند. شاید باورتان نشود در آن دوران که ماشین کم بود، بالغ‌بر هزار خودرو آمده بودند.

قرار بود شعار‌های تند داده نشود تا درگیری صورت نگیرد و کسی هم به شهادت نرسد، اما بچه‌های سازمان آب، وسط راهپیمایی به یک‌باره شعار دادند: «این شاه آمریکایی، اعدام باید گردد». با همین جمله بود که چماق‌به‌دست‌ها به مردم و ماشین‌ها حمله کردند. شیشه تمام ماشین‌ها را شکستند و به مردم حمله کردند. برای همین مجبور شدیم با ماشین‌های بدون شیشه در آن سرمای شدید، شبانه به مشهد بازگردیم. وقتی به خانه رسیدیم، از شدت سرما مثل چوب خشک شده بودیم.

 

پنهان کردن ماشین‌های شیشه شکسته

ساواک به هر بهانه، مردم را می‌گرفت و زندانی می‌کرد؛ شکسته‌بودن شیشه ماشین، یکی از این دلایل بود.

وقتی از راهپیمایی با شیشه‌های شکسته برمی‌گشتیم، مجبور بودیم ماشین را پنهان کنیم. یکی از بچه‌ها همیشه ماشینش را لای کاه‌ها می‌گذاشت تا کسی نفهمد. البته بعد‌از مدتی توانستیم رد یک شیشه‌بر انقلابی را بزنیم؛ کسی که حاضر بود به خانه بیاید و برایمان شیشه ماشین را جا بیندازد.

مغز شهید قدسی را لای مقوا به خانواده‌اش دادیم

در آخرین سال عمر رژیم، به‌خصوص یک ماه آخر، مردم ترس را کنار گذاشته بودند و با تعطیل‌کردن کار و زندگی‌شان، در راهپیمایی‌ها شرکت می‌کردند. ما نیز همچون خیلی از مردم تا خبردار می‌شدیم جایی راهپیمایی است، گروهی از محله چهنو به آنجا می‌رفتیم. در یکی از همین راهپیمایی‌ها، در چهارراه شهدا مقابل هتل امیر، ماموران مسلح از دور، شروع به تیراندازی به سمت جمعیت کردند. من و شهید‌قدسی و شهید‌قمشه‌ای باهم بودیم. ناگهان تیر، جمجمه شهید‌قدسی را شکافت و بخشی از مغزش روی زمین افتاد. شهید‌قمشه‌ای که دوست نداشت مغز این مبارز بزرگ زیر پای مردم له شود، مغز را در مقوایی پیچید و اگر اشتباه نکنم، به خانواده‌اش تحویل داد.

 

قمشه‌ای، اولین فردی بود که از محله چهنو در جنگ تحمیلی شهید شد

کتک ساواکی‌ها بیهوشم کرد

۲۱ ماه رمضان سال ۵۷ برای شرکت در راهپیمایی وارد حرم امام‌رضا (ع) شدم، اما ماموران اجازه نمی‌دادند حتی دو نفر کنار هم بایستند. از آنجا راهی خیابان‌امام‌رضا (ع) و چهارراه کلانتری شدم. آنجا هم پر از مامور بود، اما صدای ا... اکبر از جمعیتی چندصدمتر پایین‌تر می‌آمد. خواستم با عبور از خیابان، خودم را به آنها برسانم که ماموران نگذاشتند. خانواده‌ای با دوبچه آمدند از خیابان عبور کنند؛ دست بچه کوچکشان را گرفتم و رد شدم. اشتباهم این بود که خیلی زود از آنها جدا شدم و به‌طرف جمعیت رفتم. پاسبانی مرا دید و گفت: بزنید؛ این یکی از همان عوضی‌هاست. ۲۰ نفر ریختند سر من که روزه بودم و با چماق، باتوم و لگد و مشت آن‌قدر کتکم زدند که جانی در بدنم نماند. بعد هم به یکی از سربازان تحویلم دادند.

سرباز تا دست من را گرفت، شروع به بازکردن ساعتم کرد که قیمت کمی هم نداشت. گفتم: اگر ساعت را می‌خواهی، مال تو؛ به شرط اینکه ولم کنی. ساعت را به او دادم و رفتم به سمت پارک شهر (میرزاکوچک‌خان فعلی). آنجا روی چمن‌ها بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم، شب شده بود.

 

نماز میتی که شبانه شهید هاشمی‌نژاد خواند

قمشه‌ای، اولین فردی بود که از محله چهنو در جنگ تحمیلی شهید شد. او در وصیت‌نامه‌اش خواسته بود شهید‌هاشمی‌نژاد برایش نماز میت بخواند. وقتی که برای تشییع، تابوتش را به حرم بردیم از شهید‌هاشمی‌نژاد خواستیم برایش نماز بخواند و ایشان با بیان اینکه اگر برای قمشه‌ای نماز بخوانم، باید برای همه شهدا این کار را انجام دهم، قبول نکردند.

برای همین، فرد دیگری نماز را خواند و خاک‌سپاری انجام شد، اما شب شهیدهاشمی‌نژاد اعلام آمادگی کرد تا طبق وصیت‌نامه برای شهیدقمشه‌ای نماز بخواند. برای همین مجبور شدیم درتاریکی شب چندنفری سر مزار او برویم و دوباره نماز میت را با پیش‌نمازی شهیدهاشمی‌نژاد بخوانیم.

 

دعای امام (ره) و برطرف شدن درد پا

پورجانی یک‌بار موفق شده در سفر زیارتی‌اش به کربلا با امام (ره) دیدار کند که خودش این‌طور تعریف می‌کند: سالش خوب یادم نیست، اما به خاطر دارم که در کربلا به یکی از کارمندان شهرداری گفتم: «بیا به منزل امام (ره) برویم». او ترسید که ساواکی‌ها بفهمند و شغلش را از دست بدهد.

من خاطرش را جمع کردم که اگر بیکار شد خودم استخدامش می‌کنم ما باز هم نیامد. بعد از آن باخبر شدم که امام، نماز صبح را در مسجد هندو‌ها می‌خواند؛ برای همین دست خانم را گرفتم و به مسجد رفتیم. نماز را پشت سرشان خواندیم و بعد جلو رفتم و خواستم صحبت کنم، اما محافظان اجازه ندادند؛ فقط موفق شدم تکه‌ای نبات بدهم که روی آن برای تسکین درد پای همسرم دعا بخوانند؛ نباتی که باعث شد درد پای همسرم خوب شود.

 

* این گزارش در شماره ۲۳۲ شهرآرا محله منطقه ۶ مورخ ۱۱ بهمن ماه سال ۱۳۹۵ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44