
مغازه سیدرضا بابایی حدفاصل خیابان توحید۱۵ و ۱۷ رنگ و لعاب امروزی ندارد. وقتی وارد فضای کوچک ششمتری کار او میشوید، حتی اگر خودش حضور نداشته باشد، میتوانید بفهمید که صاحبش روزگار قدیم را زیسته است و در محیط شلوغ کارش، فقط خودش میتواند چیزی را که میخواهد پیدا کند. ذهن او همانند مغازهاش پر از خاطرات گذشته کوچه زردی است؛ جایی که در آن بزرگ شده و کار کرده است.
سیدرضا بابایی که سال۱۳۳۷ در توحید۶ معروف به کوچهزردی در محله صاحبالزمان(عج) به دنیا آمد، هنوز خاطرات آن روزها را به یاد دارد و اول از همه از میرزامحمد کافی (پدر مرحوم احمد کافی) حرف به میان میآورد که خانهشان نزدیک به هم بوده است.
تعریف میکند: ایشان امام جماعت مسجد جعفریها در ابتدای کوچه بود. سنوسال چندانی نداشتم که همراه مرحوم پدرم به مسجد میرفتم و از همان زمان با این خانواده آشنا شدم. این آشنایی در سالهای بعد مرا بهسمت سخنرانیهای کافی کشاند و یکی از پامنبریهایش شدم. البته درکنار نشستن پای منبر کافی، نوارهای سخنرانیاش را تهیه میکردم و گوش میدادم. همین موضوع سبب شد با فعالیتهای انقلابی آشنا و همراه شوم و در راهپیماییها شرکت کنم.
کوچهزردی در گذشته به کارگاههای قالیبافیاش معروف بوده است. حتی برخی میگویند نام «زردی» که بر کوچه گذاشتهاند، بهخاطر رنگ و روی زرد افرادی است که در این کارگاهها کار میکردهاند.
سیدرضا هم جزو افرادی است که از دوران کودکیاش در آن کارگاهها مشغول به کار میشود. او از هفتسالگی درکنار پدر پای دار قالی مینشیند و پابهپای بقیه کار میکند و با دستان کوچکش نخها را در کنار هم گره میزند. آن زمان در توحید ۶ کارگاه قالیبافی آقای بردباری بود و پدر سیدرضا در آنجا مشغول به کار. پنجشش سال بعد پدرش در کارگاه آقای صابر، قالیبافی را ادامه میدهد.
او تعریف میکند: سال ۱۳۵۰ کارگاههای قالیبافی محله ما جمع شد. پدرم با کمک برادران بزرگترم، سیدعلی و سیدمحمد، در خانه دار قالی را برپا کرد. از زمانیکه بهخاطر دارم ما همیشه قالیهای ششمتری و دوازدهمتری میبافتیم، اما پدرم تعریف میکرد در گذشته برای سفارشات دولتی، قالیهای بیست، سی، چهل و حتی پنجاهمتری میبافتیم که در بین بچهها معروف شده بود به «قالیهای اعلیحضرتی». بافت این قالیها گاهی دوسهسال طول میکشید.
از روستاهای اطراف برای فروش ماست و کرهشان به اینجا میآمدند. برای همین در این خیابان، علافیهای بسیاری بود
قدیمیها دروازه قوچان را بهخوبی به یاد دارند و هنوز هم بسیاری از مردم مشهد، میدان توحید را با نام دروازهقوچان میشناسند. بسیاری از مردم ساکن در روستا از این مسیر وارد مشهد میشدند و برای زیارت و فروش محصولاتشان میآمدند. حضور آنها به این معبر رونق خاصی داده بود.
بابایی باوجود سنوسال کمی که داشت، علافیهایی را که در اطراف خیابان توحید بودند، بهخوبی به یاد دارد و تعریف میکند: از روستاهای اطراف برای فروش ماست و کرهشان به اینجا میآمدند. برای همین در این خیابان، علافیهای بسیاری بود تا محصولات روستاییان را بگیرند و برای فروش بگذارند.
به قول قدیمیها در آن مغازهها از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا میشد. مواد لبنی، صیفیجات، حبوبات، هر نوع محصولی را که روستائیان داشتند، برای فروش میگذاشتند.
صدای بوق ماشینها بهخاطر ترافیک خیابان، انگار او را به گذشتههای دور میبرد. ماشینها را نشانمان میدهد و میگوید: این مسیر بیآرتی که میبینید، در گذشته، جوی آب بزرگی به نام نهر نادری بود که بهسمت حرم مطهر میرفت. در دو طرف آن درختان سربهفلککشیدهای بود که علاوهبر زیبایی هوای خوبی هم داشت. اما زمستانها آب یخ میزد و اطراف جوی آب بهخاطر برف و یخ لغزنده میشد. اگر حواست نبود در یک چشمبههمزدن به داخل جوی یخ سر میخوردید.
خنده بر لبانش مینشیند و یاد خاطره افتادن خودش در جوی آب میافتد. سیدرضا تعریف میکند: هشتسالم بود که بهخاطر گلودرد شدید مادرم میخواست مرا به بیمارستان شاهرضا (امامرضای فعلی) ببرد.
سوار درشکه شدیم، در یک چشمبرهمزدن، چرخ درشکه روی یخها سُر خورد و من و مادرم و درشکهچی داخل جوی افتادیم. نمیدانستم در آن شرایط بخندم یا از گلودرد ناله کنم. مردم برای کمک آمدند و دست ما را گرفتند و بیرون آوردند.
داشتیم خودمان را جمعوجور میکردیم که آقای بردباری، مالک کارگاه قالیبافی آمد. او ما را میشناخت. سری تکان داد و گفت چرا با ماشین نرفتید. آن زمان بنزهای۱۶۰ که شبیه تیبا بود، بهعنوان تاکسی کار میکردند. او یکتومان به ما داد و گفت این پول را بگیرید و با ماشین بروید و برگردید.
سیدرضا فروش رنگ و ابزار نقاشی را که طی این سالها یاد گرفته بود، بهصورت سیار با یک موتور آغاز میکند، تا اینکه مغازهای در خیابان عامل اجازه میکند و مشغول به کار میشود. براثر یک حادثه، مغازهاش آتش میگیرد و وسایلش میسوزد. پس از مدتی کارش را در خیابان طبرسی ادامه میدهد. بالاخره میتواند مغازه فعلیاش را در خیابان توحید حد فاصل توحید ۱۵ و ۱۷ بخرد و در اینجا مشغول به کار شود و اکنون ۲۲ سال از حضورش در محله کاشانی میگذرد.
* این گزارش شنبه ۱۶ فروردینماه ۱۴۰۴ در شماره ۵۹۷ شهرآرامحله منطقه ۱ و ۲ چاپ شده است.