کافی است اهالی خیابان دانشگاه، علیاصغر وفاییمهر را با آن موتور قدیمیاش ببینند، آنوقت است که صدای سلام سلام و خداقوتشان بلند میشود.
ناصر دیانتی کلیددار تمام صندوقهای زرد کنار خیابانهای محله آبوبرق بوده است آن هم زمانی که کار و زندگی مردم با پست و همین صندوقهای زردرنگ کنار خیابان گره کوری داشت.
در ایام انقلاب و جنگ دو نوجوان نامههای مردم گلشهر را به دستشان میرساندند بدون اینکه استخدام اداره پست باشند.
منوچهر اسپهبدی، مدیرکل بازنشسته وزارت پست، تلگراف و تلفن که همان سالها به همراه چند نفربرای گذراندن دورههای تخصصی به انگلستان اعزام میشود، از نامهنویسهای قدیم میگوید: هر کدام از این نامهنویسها بهعنوان سرقفلی مکانی برای خودشان داشتهاند که گاهی از پدر به پسر ارث میرسیده است. این حال و هوا تا سال 1338به چشم میخورد، درست زمانی که ساختمان جدید پشت ساختمان قدیمی ساخته شده و پس از تکمیل آن، بنای قدیمی به طور کامل تخریب میشود.
این ماجرا را که تعریف میکنم مربوط به اسفند سال 92 است. مقصد خانهای پشت یک کال بود. در زدم و منتظر ماندم. پیرزنی در را باز کرد. بسته را دادم دستش. یک لحظه با بوسه پیرزن بر دستم غافلگیر شدم. نمیتوانستم هیچ حرفی بزنم. کنجکاو شدم ببینم داخل بسته چیست که او را تا این اندازه شاد کرده است. پیرزن خمخم داخل خانه رفت و با یک سینی کهنه و قدیمی برگشت. کنارش یک شیرینی بود، احتمالا مال چند سال قبل. کهنه به نظر میرسید، کهنه کهنه. یک اسکناس دویستتومانی هم کنار شیرینی گذاشته شده بود که تا نخورده بود، نو نو.
همانند بسیاری از خیابانهای قدیمی مشهد این کوچه نیز مزارع و باغ بوده و با ساختوسازهایی که شکل میگیرد معنای خیابان پیدا میکند. خیابان امام خمینی50 در بین مردم به کوچه پست معروف است و دلیل این موضوع قرار گرفتن ادارهکل پست خراسان رضوی در این معبر است. به گفته قدیمیها در گذشته به کوچه پست و تلگراف شناخته میشده است، کوچههای فرعی تا چندی قبل به نام شهید محمود تولائی بود اما از ابتدای امسال کوچهها نیز به نام پست تغییر یافته است.
بازار سرشور پیرزنی زندگی میکرد که بچههایش استرالیا بودند و هر 10روزی یک پاکت از خارج برایش میآمد. بنده خدا روز در میان که من را میدید سراغ بستهاش را میگرفت. میدانستم خیلی چشم به راه است، چون بعضی وقتها در این پاکتها عکسهای بچهها و نوههایش بود. خودم میرفتم و از قسمت نامههای وارده خارجی کارش را پیگیری میکردم تا سریعتر بسته را به دستش برسانم. هر وقت پاکتها را به دستش میرساندم خیلی خوشحال میشد و کلی دعایم میکرد.