شروعبهکارِ سیداصغر گمراتیان، کفاش قدیمی اینگونه رقم خورد؛ «معلمها خیلی با ما بچهها بدرفتاری میکردند. یک روز آمدم خانه و گفتم مدرسه نمیروم و از هشتسالگی، ما را گذاشتند گیوهدوزی.»
خیابان هفتصدمتری شهیدمفتح۳۴، یکی از خیابانهای پرتردد محله گلشور است. خیابانی که شهدای بسیاری را در تاریخ خود ثبت کرده است و اکنون پلاکهایی از جنس افتخار بر سردر خانههای این کوچه نقش بسته است.
حاج عباس حاجیزاده، میگوید: میدانم بیشتر مشتریانم که کفشهایشان را برای تعمیر میآورند اوضاع مالیشان خوب نیست، اگر خوب میبود حتما کفش نو میخریدند. هر مشتری هر قدر دلش بخواهد میدهد.
حاجیغفوریان و برادرانش در این کار استاد هستند و ۴۵سال تجربه دارند. هر پوستی را از دور ببینند، ویژگیهایش را یکبهیک میگویند. حاجی حرفهای بسیاری از کار پوست و دباغی دارد.
حاجی عطری قدیمیترین کفشدوز خیابان شهیدمحسن کاشانی، در ۷۶ سالگی درفش و چکش و گَزَن در دست میگیرد و چرم به قالب میکشد تا کفشهای دستدوز تولید کند.
هفت جوان محله پنجتن ۱۲، ۱۳ ساعت از روز به تولید کفش مشغولند؛ وقت دلتنگیها با هم درددل میکنند، گاهی برای آوردن خنده روی لب، به گرفتاریهایشان هم میخندند و همزمان روزی ۴۰ جفت کفش تهیه میکنند.
حاجعلی خوشنیت کفشها را به روشی متفاوت دستهبندی کرده و هر دسته را با علامت و تکه پارچهای رنگی بستهبندی کرده است به همین دلیل زیر میز کار حاجی نخهای رنگی خودنمایی میکند.
اینکه پیرمرد چطور توانسته ۲۰سال در این دکه زندگی کند برای من جای سوال است، دکهای که حتی جایی برای درازکشیدن هم ندارد. محمدناصر میگوید: وقت خوابیدن پاهایم را جمع میکنم و تابستانها درِ دکه را باز میگذارم.
«علی خداپناه» همراه خانوادهاش کارگاه کارآفرینی تولید کفش در محله مهرآباد راهاندازی کرده است تا ۸ نفر بهطور مستقیم و ۲۵ بانو در خانه مشغول به کار شوند.
جواد نجفپور از سال۱۳۲۹ که در خیابان عشرتآباد به دنیا آمد تا امروز نتوانسته از محدوده خیابان هاشمینژاد دل بکند و تمام سالهای کودکی و جوانی و سالخوردگیاش را در اینجا سپری کرده است.
در انتهای خیابان شهید هاشمینژاد شماری از مغازههای فروش کفش در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند تا اهالی منطقه ما و حتی از دیگر نقاط شهر برای تهیه کفش به آنجا مراجعه کنند؛ محدودهای که میتوان آن را راسته کفشفروشها نام گذاشت.
شاید تغییر مسیر زندگی حبیبالله سهیلی به زمانی بازمیگردد که آب جوش کتری، روی پای پدرش ریخت و بعد از گذشت یکیدو هفته محل زخم عفونت کرد و پدر به رحمت خدا رفت.
فتحالله صادقی از تعمیرکاران قدیمی کفش در محله جنت است. میگوید: قدیم به دلیل قناعت و فرهنگ بهینه مصرف که بین مردم رواج داشت تا جاییکه ممکن بود، از وسایل مصرفی استفاده بهینه میشد.
چندسالی میشود که در کوچهای در محله مقدم، پیرمردی روشندل مینشیند و کفش مردم را واکس میزند. بسیاری از ساکنان آن حوالی، «حسن نظری» را بهعنوان پیرمرد باخدای محله میشناسند.
مرتضی قاسمی تصمیم گرفته است تابستان در کفشفروشی کار کند. میگوید: ترجیح میدهم بخشی از هزینههای تحصیلم را خودم متقبل شوم تا از لحاظ مالی فشار کمتری به خانوادهام وارد شود.
حاجاکبر نعیمیپور تعریف میکند: وقتی کفش ملی سال ۱۳۴۵ آمد، در کمتر از دوسال بیشتر کارگاهها تعطیل شدند. کفش ملی دهبیست شعبه اطراف حرم زد. مجبور شدم دور کفاشی را خط بکشم.
اصغر دهباری که از هفت سالگی بهعنوان شاگرد در یک کفاشی مشغول به کار شده است، با شروع جنگ به عنوان سرباز به جبهه میرود. یکی از کارهایی که در جبهه انجام میدهد واکس زدن کفش سربازهاست.
مجید هادیزاده میگوید: پدرم نقل میکرد روزگاری در مغازه پدربزرگم ۱۰ نفر کارگری میکردند و این رونق مغازهها هم بهدلیل این بود که خبری از کارخانجات کفش نبود و مردم معتقد به پوشیدن کفشهای دستدوز بودند.
سعید میرزایی با واکسزدن کفشها با آدمها رفیق میشود. او میگوید: اینجا هم که آمدم، شهرداری باز آمد سراغم. چندباری هم البته بساطم را کامل جمع کردند، ولی من باز هم ماندگار شدم.
اهالی محله خاتمالانبیاء محمود حاج بابایی فلاح را «حاجبابا» صدا میکنند. او ۲۰ سالی میشود که با خانوادهاش اینجا زندگی میکند و نیم قرن است که کار تعمیرات کفش را انجام میدهد.