انقلاب - صفحه 16

همسر شهیدم هنگامی که انقلاب پیروز شد، بی‌تاب دیدن امام (ره) بود، به همین خاطر بخشی از طلا‌ها را فروخت و با پول آن گروهی از انقلابی‌های مسجد را با خرج خودش به دیدار امام (ره) برد.
حجت الاسلام سید قاسم بخشیان در زندان از تهدید‌ها فرصت می‌سازد و با بزرگانی همچون شهید هاشمی‌نژاد و مرحوم طبسی جلسه‌هایی برگزار می‌کند. او سال ۶۳ جذب قوه قضاییه می‌شود و در دادگاه انقلاب نیشابور خدمت می‌کند.
بین رزمنده‌ها هر‌کس در تنگنا و سختی می‌افتاد، وقتی ماجرایش را به شهید نجف نجاتی طرقی می‌گفت، فقط این جمله را می‌شنید که «خدا بزرگ است.»
شهید مهدی فرودی یکی از فعال‌ترین گروه‌های انقلابی مشهد به نام «ستاره اسلام» را تأسیس کرد، نماینده نخست‌وزیری ایران در هندوستان بود، نویسنده رادیو شد، اما ترجیح داد همه را رها کند و برود جنگ.
در مشهد هم مثل دیگر شهرها، گروه‌ها و احزاب مختلف از مجاهدین خلق گرفته تا پیروان خط امام، امید راهیابی به مجلس را دارند.
حجت‌الاسلام علی‌اکبر سبزیان، نویسنده دهه شصتی کتاب «زندگی به سبک روح‌الله» می‌گوید: آنچه توجه من را بیشتر به امام راحل جلب کرد، شخصیت چند بعدی ایشان در بین رهبران و بنیان‌گذاران سیاسی دنیا بود.
آشنایی محمد وفایی‌مغانی با امام خمینی(ره) به حضور او در حوزه علمیه و لزوم تحقیق درباره مرجع تقلید برمی‌گردد.
چند ساعت بعد یک خبر مهم مخابره شد: حجت‌الاسلام‌والمسلمین سید‌عبدالکریم هاشمی‌نژاد ازسوی منافقین ترور شد و به شهادت رسید.
محسن ماهفر قدیمی محله کوی دکتری یا بهشت می‌گوید: پنجراه سناباد که می‌ایستادی، می‌توانستی گنبد و گلدسته حرم را ببینی. این قسمت حاشیه شهر محسوب می‌شد که جز دو روستای احمدآباد و الندشت، آبادانی دیگری در اطرافش پیدا نمی‌شد.
محمدباقر اوحدی، که یکی از اولین عکاسان خبری مشهد بود و مجموعه‌ای بی‌نظیر از شهر داشت، صبح جمعه ۲۲ اردیبهشت دار فانی را وداع گفت.
 فضل‌الله برهانی، گلاب‌پاش ۹۲ساله که در بیشتر راهپیمایی‌های مشهد از زمان انقلاب با پاشیدن گلاب ناب محمدی، نفس مردم را جلا می‌بخشید در اردیبهشت ۱۴۰۲ دار فانی را وداع گفت.
شیخ احمد‌کافی را تقریبا همه مردم ایران می‌شناختند. واعظی خوش‌صحبت و خوش‌منبر که از سال ۱۳۴۲‌و زمان تبعید امام (ره)، هرجا می‌نشست بی‌پروا از فضای حاکم بر جامعه انتقاد می‌کرد.
زمانی‌ که امام‌خمینی به عراق تبعید شد، من و پدرم با گذرنامه پاکستانی‌ای که داشتیم، پاکت نامه‌ محرمانه‌ای را از مشهد به امام رساندیم.
ماجرای دیدار‌های مجید زرافشان با امام‌خمینی (ره)، شبیه سریالی دنباله‌دار و جذاب است. سریالی که از سال ۱۳۵۷ و در نوفل‌لوشاتو پاریس شروع می‌شود و تا زمان ارتحال امام ادامه پیدا می‌کند.
محله کلاهدوز تا پنج سال پس از انقلاب اسلامی، بیشتر باغ بود و بیابان. بسیاری از باغ‌ها و زمین‌های این محله اوقافی بود.
خیابان فلسطین، اصلی‌ترین معبر محله فلسطین است که پیش از انقلاب اسلامی به دلیل نزدیکی این خیابان به باغ ملک‌آباد «کاخ» نام داشت.
رحمان حوتی تعریف می‌کند: خاطرم هست یک‌بار نوزادی را آوردند که قنداق‌پیچ شده بود. به امام گفتند دستی به این نوزاد بکشید که متبرک شود.
علی اکبر راستگو از عملیات رمضان تعریف می‌کند: با آخرین قدرتی که داشتم، دستم را تکان دادم. یکی از بسیجی‌ها که در‌حال کفن‌کردن پیکر شهدا بود، متوجه شد و با صدای بلند فریاد زد: امدادگر! بیا این برادر زنده است!
هم محمدرضا و هم رجبعلی بسیار خوش‌برخورد و بلندنظر بودند. دستشان به خیر بود و با همسایه‌ها و قوم و خویش خیلی خوش‌رفتار و مهربان بودند. محمدرضا همیشه می‌گفت «می‌رویم؛ یا زیارت یا شهادت.» منظورش این بود که یا پیروز می‌شوند و به زیارت ائمه‌اطهار (ع) در نجف و کربلا می‌رود یا به شهادت می‌رسد.
پررنگ‌ترین خاطره‌اش از کودکی به روز‌هایی برمی‌گردد که دست در دست مادر به خانه علمای مشهد می‌رفت تا ردی از پدرش پیدا کنند؛ پدری که از غائله مسجد گوهرشاد دست پهلوی افتاده بود. او که با همین تصویر از مقاومت پدر در برابر حکومت پهلوی قد کشید، خودش به مبارزی تبدیل شد که خانه‌اش در پایین‌خیابان یکی از مکان‌های اصلی چاپ اعلامیه در سال ۱۳۵۷ بود.