دفاع مقدس - صفحه 37

مادر شهید سیدجلیل هاتفی می‌گوید: به او گفتم «تکلیفت را مشخص کن؛ از یک طرف می‌گویی می‌خواهی شهید بشوی و از طرف دیگر می‌خواهی برایت زن بگیرم. بگو من باید چکار کنم؟»
جانبازی‌اش ۳۰ درصد است و مشکلات اعصاب و روان هم دارد. با این وجود کارش را رها نمی‌کند و در آموزش و پرورش ناحیه ۱، ناحیه ۵ و تبادکان مشهد به دبیری می‌پردازد.
شهید محمود ایمانی‌مقدم فیلم‌بردار و عکاس مناطق جنگی بود. آخرین اثر او بعد از شهادتش در جشنوارۀ فیلم «جوان» جایزه برد.
در ایام انقلاب و جنگ دو نوجوان نامه‌های مردم گلشهر را به دستشان می‌رساندند بدون اینکه استخدام اداره پست باشند.
شهید عباس شاهی گوارشکی، در جبهه به «تک‌سوار» مشهور بود، چون سوار بر موتور و تهایی برای شناسایی می‌رفت، اما در نهایت او در لباس غواصی به شهادت می‌رسد و هنوز خانواده نمی‌دانند او کی غواص شده بود.
حمید صابرمقدم می‌گوید: چون هیچ سندی مبنی بر زنده بودنم نبود، از بنیاد شهید سراغ پدر و مادرم آمده بودند و از آن‌ها خواسته بودند تا مراسمی را برای شهادت من بگیرند.
سیدمحمد جعفری‌زاوه نه سرمایه پدری داشته و نه کسی به او کمک کرده است. یک اتفاق باعث شده در چهارده‌سالگی، درسش را برای همیشه رها کند و بعد از مدت کوتاهی وارد بازار کارشود.
محمدرضا حائری‌زاده، با یادگیری زبان انگلیسی، فرانسه و عربی، کمک بزرگی برای ارتباط‌‌‍گیری اسیران ایرانی اردوگاه با صلیب سرخ می‌کند.
صبح روز بعد از عملیات عملیات والفجر۴ وقتی «ابراهیم عکسی» به هوش می‌آید متوجه می‌شود در جای جوی مانندی گیر افتاده و اطراف او را عراقی‌ها محاصره کرده‌اند.
همسر شهیدم هنگامی که انقلاب پیروز شد، بی‌تاب دیدن امام (ره) بود، به همین خاطر بخشی از طلا‌ها را فروخت و با پول آن گروهی از انقلابی‌های مسجد را با خرج خودش به دیدار امام (ره) برد.
پلاکم را با رزمنده‌ای به نام علم‌الهدی عوض کردم. خبر نداشتیم این پلاک‌ها کد دارد و راه شناسایی رزمندهاست بعد از شهادت. حالا آن بنده خدا شهید شده بود و کدش هم به نام من بود.
زندگی پرفراز و نشیب خانم و آقای جعفری هرچند با جنگ و دفاع مقدس اوج گرفت، اما با پرستاری‌های زن و صبوری‌های مرد تداوم داشته و همچنان در جریان است. جریانی که گاه سخت است و گاه تلخ و گاهی هم آسان و شیرین.
بین رزمنده‌ها هر‌کس در تنگنا و سختی می‌افتاد، وقتی ماجرایش را به شهید نجف نجاتی طرقی می‌گفت، فقط این جمله را می‌شنید که «خدا بزرگ است.»
از من خواستند شرکت تعاونی تأسیس کنم و از اعضا بخواهم که آمادۀ خروج از شهر شوند. ماحصل این‌کار تأسیس بزرگ‌ترین شهرک صنعتی چوب در شرق کشور بود.
مادر طلبه شهید علیرضا غفاریان همه دارایی‌اش را در راه خدا وقف کرد و اکنون در اتاقی پنجاه متری، در میان قاب‌های غبارگرفته روزگار می‌گذراند.
محمدباقر گلکار که کارش را به عنوان مهندس و با ساخت پل و خاکریز در جبهه‌های جنگ شروع کرده، با دیدن شهادت هم‌رزمانش و تاسف از اینکه نمی‌تواند به آن‌ها کمک کند، تحصیل را در رشتۀ پزشکی ادامه داد.
محمدمهدی گیوه‌چی، جانباز و آزاده‌ای است که جوانی‌اش را در حین مجروحیت در اردوگاه‌های رژیم بعث گذرانده است.
شهید مهدی فرودی یکی از فعال‌ترین گروه‌های انقلابی مشهد به نام «ستاره اسلام» را تأسیس کرد، نماینده نخست‌وزیری ایران در هندوستان بود، نویسنده رادیو شد، اما ترجیح داد همه را رها کند و برود جنگ.
جنگ یک هفته‌ای صدام، ۸ سال طول کشید و بالاخره در تیرماه ۱۳۶۷ قطعنامه ۵۹۸ امضا شد و یک ماه بعدش هم آتش بس برقرار و جنگ تمام شد.
وقتی پایان جنگ از رادیو اعلام شد، بهت‌زده‌ گوشه‌ای نشسته بودم و به چند متر آن‌ طرف‌تر نگاه می‌کردم که ‌سربازهای عراقی در‌کنار سنگرهای خود قدم می‌زدند.