دفاع مقدس - صفحه 37

تقی تاجیک به‌خاطر اعتراضی کوچک در دوران اسارت، توسط بعثی‌ها شکنجه شد و سرانجام به شهادت رسید.
غلامرضا جعفری، آزاده و جانباز ۵۰ درصد می‌گوید: ساعت ۱۲ همان‌شب عملیات اعلام و مرخصی‌ها لغو شد و برگه مرخصی من در جیبم باقی ماند تا بغداد.
سید‌عباس کاظمی روایت می‌کند: چند بار اسلحه رویمان کشیدند. دست‌هایمان را از پشت بسته بودند. با هر بار شنیدن صدای گلنگدن، چشم‌ها را می‌بستیم و مرگ را پیش رویمان می‌دیدیم. آن روز اسلحه‌کشیدن در حد ترساندن بود.
سال ۱۳۶۱ محمد کرامتیان‌راد چهارده سال داشت که بازی‌های نوجوانی‌اش را کنار گذاشت و برای رفتن به جبهه دوبار مدارکش را پاره کرد.
علی نمازی هفت‌سال از دوران نوجوانی را در اسارت طی کرد. در این مدت درس و مشقش را با کتاب‌های صلیب سرخ و درس‌های معلمان اسرا در اردوگاه‌های عراق خواند.
مهدی عبداللهی، آزاده‌ای است که چهار سال از عمرش در اردوگاه بعثی‌ها گذشت، او سال اول دبیرستان درس و مدرسه را رها کرد و تصمیم گرفت رزمنده شود.
غلامرضا فنودی می‌گوید: یک پا و هر دو دستم تیر خورد و افتادم؛ همه‌چیز در یک لحظه اتفاق افتاد و تمام. نام ما جایی میان زمین و هوا، در‌میان مفقودالاثر‌ها نقش بست.
خانم درویش و آقای واحدی همیشه به فکر کمک به دیگران بوده‌اند. خانم درویش می‌گوید: زیرزمین خانه ما شد پایگاه کمک به جبهه، در آنجا غذا درست می‌کردیم و بعد از بسته‌بندی برای رزمنده‌ها می‌فرستادیم یا کلاه و شال‌گردن و بلوز می‌بافتیم.
عرب در‌حالی‌که همسر و فرزند داشته، در روز سوم جنگ به جبهه اعزام می‌شود، بار‌ها مجروح می‌شود، اما دوباره به میدان باز‌می‌گردد. سرانجام پنجم اسفند سال‌۶۲ در عملیات خیبر اسیر می‌شود.
نوروز سال‌۶۶ بود. رضا دو‌سه‌روزی آمد برای عیددیدنی پدر و مادر و بعد هم عازم جبهه شد. مادرم، بتول‌خانم، یک کاسه آب پشت سرش ریخت تا مسافرش سالم برگردد، غافل از اینکه این رفتن بازگشتی ندارد.
برات ایمانی خانه شهدا را می‌شناسد و برنامه‌ریزی شام غریبان از سی‌سال قبل با او بوده است. به خانه هر شهیدی که نزدیک می‌شویم، پدر و مادر، همسر، دختر و پسر شهید را خطاب قرار می‌دهد.
فاطمه خادمی در ۶۵ سالگی، هنوز غذای مورد علاقۀ فرزندشهیدش را به یاد او می‌پزد.
هیئت «رزمندگان اسلام» مشهد، یکی از بزرگترین و فعال‌ترین هیئت‌های مذهبی مشهد است.
مهدی نوری از جانبازان جنگ تحمیلی و مسئول هیئت جانبازان محله الهیه (سامان) است. او و رفقای جانبازش این هیئت را در سال ۱۳۸۶ پایه گذاری می‌کنند و اسمش را هئیت حضرت ابوالفضل (ع) می‌گذارند.
مادر شهیدان رجب‌پور تعریف می‌کند: گوشی تلفن را کنارم گذاشته و منتظر بودم که  محمد زنگ بزند. از خستگی خوابم برد. در خواب دیدم که پدرش درحالی‌که تاج گلی به سرش گذاشته، وارد خانه شد.
حاج‌حسین فروغی که در ۲۱ سالگی به دفاع از وطن پرداخت و ۸ سال را در جبهه‌ها باقی ماند و پای راستش را از دست داد، در سال ۹۴ نیز به مدافعان حرم ملحق شد و در سوریه از ناحیه کتف و سر مجروح شد.
ناخدا یکم علی خسروی، برای سال‌های متمادی تنها‌گزینه برای رفع بسیاری از عیوب کشتی‌های ناوگان دریایی بوده و به‌همین دلیل او را با لقب «آچارفرانسه ناوگان دریایی» می‌شناسند.
۱۰ بار اعلام کردند آزادی و هربار با بهانه‌ای ردم کردند. حتی آخرین بار که بعد از چهار ساعت پرواز به ترکیه رسیدیم، باورم نمی‌شد آزادم.
اسدالله کشمیرى با اوج گرفتن حرکات مردم علیه رژیم شاه، متحول شد. سال ۱۳۵۹ با شروع جنگ از طریق بسیج به همراه پدر و ۲۰ نفر از اهالى روستا دسته‌جمعی برای دوره آموزشی عازم کردستان شدند و پس از آن به عضویت سپاه درآمد.
سلیمان خزائی روایت‌های جذابی از عکس‌هایی دارد که روزهای جنگ گرفته است.