عبدالجواد روحالقدس تعریف میکند: قزاقها با قنداق تفنگ سروصورتش را مجروح کردند و او را با خود بردند. روحالقدس را هر شب شلاق میزدند و شکنجه میکردند. او در وقت شهادتش تنها ۳۴سال سن داشت.
مروری بر مطبوعات سال ۱۳۲۵ و تلاش مسئولان شهری برای راهاندازی دستگاههایی که به اتصال از طریق تلفنخانه نیاز نداشته باشد.
زمانی که بلشویکها قدرت را به دست گرفته بودند، در بخارا پسری متولد شد که بخش مهمی از تاریخ هنر عکاسی مشهد، وامدار اوست. ابراهیم ذهبی (سیاح)، عکاس فقید و پیشرو مشهد است.
رمضانعلی سیرجانی که سالها در حمام قدیمی سه راه فردوسی کار کرده میگوید: میخواستم روغن سیاه بریزم داخل مخزن و آب را گرم کنم. لبه پشتبام پایم لیز خورد و از همان بالا نقش زمین شدم. کمرم شکست، اما نیاز مالی نگذاشت از این کار دل بکنم.
حاجمحمدحسن نوری به دلیل آشنا بودن با گلههای گاو و گوسفند از دوران کودکیاش و مهارت در پخت گوشت آنها، به مغازه حاجاصغر کلهپز در فلکه حضرت رفت و کنار او شاگردی کرد تا شبی ۵قران دستمزد حاصلش شود.
با دستهای زمخت مهربانش آجرهای کهنه را میشمارد، آجرها به شماره پنجاه که میرسد، پیرزن به پیرمرد سالخوردهای که با یک تسبیح بلند روبهرویش ایستاده با لهجه شیرینی میگوید: «بابای مرضی، یه دنه تسبیح بنداز!»
الکس بارنز نظامی بریتانیایی است که در دوران تاجداری فتحعلیشاه قاجار توفیق پیدا میکند تا به بهانه دیدن عباسمیرزا، نایبالسلطنه، به مشهد بیاید. او برای ورود به حرممطهر مجبور میشود از لباس مبدل استفاده کند.
در شهریور سال۱۳۲۷ خورشیدی در عرض یک ماه در مشهد -که جمعیتش از چندصدهزار نفر تجاوز نمیکرده است- ۴۳۶نفر خودکشی کردهاند.
سیدرضا نجفپور با ۶۵ سال سن، جزو آخرین نسلی است که رادیوهای قدیمی را تعمیر میکنند. او سر تکان میدهد که «شغل من با گذشت زمان، مثل یخ آب شد»!
افزایش ناگهانی تقاضا برای دریافت خط تلفن بین سالهای۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶ سبب نایابشدن خط و شماره در شهر میشود؛ آنچنانکه در مشهد بازار سیاه تلفن به وجود میآید و بهمرور از شدت آن کاسته میشود.
نور محمدنادرزاده، کاسب قدیمی محله صاحب الزمان از خاطراتش و سال ها کار با نمکهای بلورین برایمان میگوید
اهالی، حاجمحمدحسین عباسی را به نام «آچارفرانسه»، «کارراهانداز» یا «آمبولانس محله» میشناسند. در دورهای که جادههای خاکی چهاربرج هنوز رنگ ماشین به خودش ندیده بوده، چهارچرخی داشت تا به دادِ درراهماندهها و مریضدارها برسد.
مشکل بیآبی در خرداد سال ۱۳۲۸، صدای یکی از خبرنگاران را درمیآورد و خطاب به نصیرزاده که یکی از سرمایهداران مشهد است، مینویسد «با اینکه در فروردین و اردیبهشت با باران فراوانی روبهرو بودیم، ولی مشهدآب ندارد».
حقیقت این است که «هیچ» خانهای را نه در روستای پاژ و نه در هیچجای دیگر نمیتوان به فردوسی بزرگ نسبت داد؛ زیرا هزار سال از زمان حیات فردوسی میگذرد و اکنون دیگر نشانی از خانههای آن زمان باقی نمانده است.
سیل هولناک سال ۱۳۲۹، عملا بخشهای بزرگی از محله عیدگاه و پایینخیابان را از بین برد و نیروهای نظامی برای مهار بحران، وارد عمل شدند.
حاج علیاصغر نجارزاده و پسرش هاشم سالها در گود چوخه توس کشتی گرفتهاند و هر دو سابقه حضور در جبهه را دارند. حاج علیاصغر میگوید: در تنگه چزابه گیر افتاده بودیم و مهمات نداشتیم. برای همین بیشتر درگیر جنگ تنبهتن میشدیم.
من جزو اولین کسانی هستم که اوایل سالهای ۵۰ به اینجا آمدم. یک جاده از مردارکشان به سمت شهر میرفت که آن هم مالرو بود. یعنی اصلا آن زمان ماشینی وجود نداشت که بخواهد به این قسمت بیاید.
روزنامه اطلاعات مینویسد: دهها نفر نامه مینویسند یا تلفن میکنند که ما حاضریم قلب خود را دراختیار پروفسور برنارد بگذاریم تا برای پیوند به انسانهایی که در آستانه مرگ قرار دارند، مورد استفاده قرار گیرد!
پهلوانبرات محمدی و همسرش طاهره فرزانه از قدیمیهای مردارکشان هستند. آنها برایمان از زمستانهایی میگویند که تنها سرگرمی اهالی شاهنامهخوانی و خواندن قصه حسن کرد شبستری بود.
سکینهجبلی در نامهای به وزارت معارف مینویسد: مدت مدیدی است که شغل قابلگی را دارم و از طرف بلدیه جلوگیری شده است که باید تصدیق داشته باشید و داوطلبان باید بر طبق مقررات در مدرسه قابلگی تحصیل کرده باشند. من در این مدت بیست سال، یک نفر شاکی ندارم.