از شواهد تاریخی چنین بر میآید که فتحآباد نیز مانند دیگر مزارع اطراف مشهد، دارای قلعههای اختصاصی خود بوده است. اهالی فتحآباد در قبال کار و فعالیت زراعی، از مستأجر اراضی فتحآباد مبلغی را دریافت میکردند.
غارت ازبکها به حرم امام رضا(ع) آنقدر بزرگ بوده است که حتی عدهای از مورخان نوشتهاند که عبدالمؤمنخان ازبک پس از خالیکردن روضه منوره، دستور میدهد سربازانش میل طلای بالای گنبد را هم با خود ببرند.
مهندس جواد شهرستانی نقش شهرداری را در کارهای خیر پر رنگ کرد و توانست با نبوغ خودش در آن زمان مدیریتی جامع برای شهر بهوجود بیاورد.
حاجعباس فراهانی از اهالی محله کلاته برفی میگوید: نمیدانم چندسالهام فقط میدانم که مال دوره احمدشاهم، در دوره رضاشاه، برای جنگ با او به صولت و بقیه یاغیها پیوستم، اما صولت که مُرد ما هم فراری شدیم.
محمدکاظم صبوری، متخلص به «صبوری»، متولد ۱۲۵۹ هجری قمری، فرزند حاج محمدباقر و پدر ملک الشعرا بهار است.
فاطمیمقدم میگوید: عودسوزی آنقدر قدمت دارد که هرکیش، آیین یا گروهی میتواند ادعا کند که پیشینه اینکار به آن برمیگردد، اما اسنادی دراینباره وجود ندارد.
عبدالجواد روحالقدس تعریف میکند: قزاقها با قنداق تفنگ سروصورتش را مجروح کردند و او را با خود بردند. روحالقدس را هر شب شلاق میزدند و شکنجه میکردند. او در وقت شهادتش تنها ۳۴سال سن داشت.
مروری بر مطبوعات سال ۱۳۲۵ و تلاش مسئولان شهری برای راهاندازی دستگاههایی که به اتصال از طریق تلفنخانه نیاز نداشته باشد.
زمانی که بلشویکها قدرت را به دست گرفته بودند، در بخارا پسری متولد شد که بخش مهمی از تاریخ هنر عکاسی مشهد، وامدار اوست. ابراهیم ذهبی (سیاح)، عکاس فقید و پیشرو مشهد است.
رمضانعلی سیرجانی که سالها در حمام قدیمی سه راه فردوسی کار کرده میگوید: میخواستم روغن سیاه بریزم داخل مخزن و آب را گرم کنم. لبه پشتبام پایم لیز خورد و از همان بالا نقش زمین شدم. کمرم شکست، اما نیاز مالی نگذاشت از این کار دل بکنم.
حاجمحمدحسن نوری به دلیل آشنا بودن با گلههای گاو و گوسفند از دوران کودکیاش و مهارت در پخت گوشت آنها، به مغازه حاجاصغر کلهپز در فلکه حضرت رفت و کنار او شاگردی کرد تا شبی ۵قران دستمزد حاصلش شود.
با دستهای زمخت مهربانش آجرهای کهنه را میشمارد، آجرها به شماره پنجاه که میرسد، پیرزن به پیرمرد سالخوردهای که با یک تسبیح بلند روبهرویش ایستاده با لهجه شیرینی میگوید: «بابای مرضی، یه دنه تسبیح بنداز!»
الکس بارنز نظامی بریتانیایی است که در دوران تاجداری فتحعلیشاه قاجار توفیق پیدا میکند تا به بهانه دیدن عباسمیرزا، نایبالسلطنه، به مشهد بیاید. او برای ورود به حرممطهر مجبور میشود از لباس مبدل استفاده کند.
در شهریور سال۱۳۲۷ خورشیدی در عرض یک ماه در مشهد -که جمعیتش از چندصدهزار نفر تجاوز نمیکرده است- ۴۳۶نفر خودکشی کردهاند.
سیدرضا نجفپور با ۶۵ سال سن، جزو آخرین نسلی است که رادیوهای قدیمی را تعمیر میکنند. او سر تکان میدهد که «شغل من با گذشت زمان، مثل یخ آب شد»!
افزایش ناگهانی تقاضا برای دریافت خط تلفن بین سالهای۱۳۲۰ تا ۱۳۲۶ سبب نایابشدن خط و شماره در شهر میشود؛ آنچنانکه در مشهد بازار سیاه تلفن به وجود میآید و بهمرور از شدت آن کاسته میشود.
نور محمدنادرزاده، کاسب قدیمی محله صاحب الزمان از خاطراتش و سال ها کار با نمکهای بلورین برایمان میگوید
اهالی، حاجمحمدحسین عباسی را به نام «آچارفرانسه»، «کارراهانداز» یا «آمبولانس محله» میشناسند. در دورهای که جادههای خاکی چهاربرج هنوز رنگ ماشین به خودش ندیده بوده، چهارچرخی داشت تا به دادِ درراهماندهها و مریضدارها برسد.
مشکل بیآبی در خرداد سال ۱۳۲۸، صدای یکی از خبرنگاران را درمیآورد و خطاب به نصیرزاده که یکی از سرمایهداران مشهد است، مینویسد «با اینکه در فروردین و اردیبهشت با باران فراوانی روبهرو بودیم، ولی مشهدآب ندارد».
حقیقت این است که «هیچ» خانهای را نه در روستای پاژ و نه در هیچجای دیگر نمیتوان به فردوسی بزرگ نسبت داد؛ زیرا هزار سال از زمان حیات فردوسی میگذرد و اکنون دیگر نشانی از خانههای آن زمان باقی نمانده است.