کد خبر: ۷۱۶۹
۰۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۲
جانباز ۷۰ درصد مشهدی ۱۵ سال پرونده جانبازی نداشت

جانباز ۷۰ درصد مشهدی ۱۵ سال پرونده جانبازی نداشت

احمد نطنزی، جانباز ۷۰ درصد، یک روحانی پژوهشگر است که کتاب‌های بی‌شماری از جمله «فقه اسلامی»، «کربلاپژوهی»، «شرح اذن دخول امام‌رضا (ع)» و... را ترجمه کرده است.

جانباز هستند؛ افرادی که جان خود را در راه هدفشان داده‌اند، اما هنوز زنده‌اند. زنده با درد، زنده با  شهادتی که هنوز کامل نشده و نصفه‌ونیمه مانده است. برخی از این افراد، چندین سال درد را تحمل می‌کنند و سپس به‌دلیل همان یادگاری‌های کهنه جنگ، جان به جان‌آفرین تسلیم می‌کنند و شهید می‌شوند.

در این میان، اما کسانی هستند که گرچه جانباز و دردمندند یا حتی قسمتی از توانمندی‌هایشان را به‌دلیل از دست دادن اعضای حیاتی بدنشان از دست داده و کم‌توان شده‌اند، با امیدی که دارند، جسارت و سخت‌کوشی را سرلوحه زندگی‌شان قرار داده‌اند تا به همه ثابت کنند که خواستن، توانستن است.

احمد نطنزی، جانباز ۷۰ درصد که دچار قطع نخاع از ناحیه گردن شده است، یکی از همین جانبازانی است که محدودیت‌های جسمی‌اش، او را از پای ننشانده و می‌توان وی را از جانبازانی دانست که با شرایط پس از جانبازی، کنار آمده است. او زمان جنگ هم طلبه‌ای بود حاضر در جبهه تااینکه دشمن او را مجروح کرد.

بعد هم نشست روی ویلچر، اما گرچه پای راه رفتن نداشت، پای همتش قوی شد. او سال‌هاست دنباله طلبگی‌اش را گرفته تا امروز شده است یک روحانی پژوهشگر، مترجم کتاب‌های بی‌شمار ازجمله «فقه اسلامی»، «کربلاپژوهی»، «شرح اذن دخول امام‌رضا (ع)»، «شرح حال زیدبن‌علی» و کتابی درزمینه روان‌شناسی که از تالیفاتش محسوب می‌شود و چندین مقاله.

تخصصش، تحقیق در علوم دینی است، اما درزمینه روان‌شناسی هم کتاب‌های بسیاری مطالعه کرده است و در این حوزه هم به همشهریان مشاوره می‌دهد، پس قطع نخاع برای او گرچه زحمت داشته، باعث رحمت شده است و گرچه ظاهرش با مردم عادی فرق دارد، دارای باطنی قرص و محکم است. مهمانش شدیم تا برایمان، زندگی‌اش را مرور کند.


طلبگی را به‌خاطر پدرم انتخاب کردم

متولد روستای سرخه سمنان هستم و پدرم روحانی بودند. خانه ما قبل از انقلاب، محل رفت‌وآمد بسیاری از روحانیان سرشناس بود که برای سخنرانی و افشاگری به سرخه می‌آمدند؛ به همین دلیل با جریان انقلاب آشنا بودم. 

روستای ما روستایی انقلابی است که بسیاری از فرزندان آن آب‌وخاک در زمان جنگ تحمیلی به شهادت رسیدند، به‌طوری‌که حدود ۱۰۰ شهید انقلاب و جنگ تحمیلی در سرخه داریم؛ به‌دلیل اینکه پدرم، روحانی سرشناسی در روستایمان بود و مورد احترام همه، خبر شهادت پسران روستایمان را او به خانواده‌هایشان می‌داد.

پدرم آن‌قدر محبوب بود که کتابی از زندگی  او و خاطرات مردم روستا به نام «شمیم ملکوت» ازسوی کانون فرهنگی‌هنری المهدی سرخه چاپ کردند.

 

درد و امید

 

توزیع اعلامیه

در چهارده‌سالگی از سرخه برای ادامه تحصیل به قم آمدم و در دبیرستان ثبت‌نام کردم و دیپلم گرفتم. در مدرسه علمیه رسالت هم ثبت‌نام کرده و شروع به خواندن دروس حوزوی کردم.

یکی از دلایلی که شروع به تحصیل در مدرسه علمیه کردم، رفتار و سلوک پدرم بود که دوست داشتم ادامه‌دهنده راه او باشم. هنگامی که درس می‌خواندم، هم‌زمان با شکل‌گیری جریان‌های انقلابی که قم مرکز این حرکت‌ها بود، بسیاری از روز‌ها با سایر طلبه‌ها و دانشجویان به راهپیمایی می‌رفتم.

شرکت در جلسه‌های سخنرانی و همچنین توزیع اعلامیه‌ها و نوار‌های کاست امام‌خمینی، از کار‌های روزانه‌ای بود که انجام می‌دادم. ساواک وقت‌وبی‌وقت به مدرسه می‌آمد و حجره‌ها را تفتیش می‌کرد. مدرسه ما یک سیستم اطلاع‌رسانی داشت که به‌محض ورود ساواک، همه مطلع می‌شدند و موارد ممنوعه را جمع می‌کردند.

یادم می‌آید حتی نیمه‌شب می‌آمدند، اما چیزی پیدا نمی‌کردند و برای اینکه دست خالی برنگردند، چند طلبه را می‌بردند. ما اعلامیه ها، عکس‌ها و نوار‌های کاست را لای رختخواب‌ها جاسازی می‌کردیم که یک‌بار مامور ساواک روی آن‌ها نشسته بود، اما به ذهنش نرسید که لای رختخواب‌ها را بگردد و دست خالی برگشت.

 

از جبهه‌های ایران تا لبنان

هم‌زمان با آغاز جنگ، ازطرف دفتر تبلیغات اسلامی که گروه‌های طلبه را اعزام می‌کردند، من هم سال ۶۰ برای خدمت به جبهه جنوب اعزام شدم. هم‌زمان با جنگ ما، اسرائیل نیز به جنوب لبنان حمله کرد که ایران نیروی فرهنگی برای لبنان اعزام می‌کرد و من هم به‌خاطر اینکه به زبان عربی و انگلیسی تسلط دارم، به لبنان اعزام شدم.

از سال ۶۱ تا ۶۸ که مجروح شدم، در لبنان فعالیت می‌کردم. در آنجا به‌عنوان مسئول امور روحانیان، نماینده، ولی فقیه در لبنان بودم و کلاس‌های عقیدتی، مفاهیم انقلاب، مبانی نظری انقلاب، آتش‌بس و همچنین معرفی شخصیت و چهره امام‌خمینی و مقام معظم رهبری را برگزار ‌می‌کردم.

 

با سیدعباس رفت‌وآمد می‌کردم

آن زمان سیدعباس موسوی، دبیرکل حزب ا... لبنان بود و از نزدیک او را می‌شناختم و با او رفت‌وآمد داشتم. گاهی او برای سخنرانی‌هایش دعوتم می‌کرد و گاهی من، او را به جلسه‌های سخنرانی‌ام و کلاس‌های اخلاقی که برگزار می‌شد، دعوت می‌کردم. سیدعباس، همسر و پسر کوچکش را اسرائیلی‌ها در ماشینشان بمباران کردند که بر اثر آن سوختند.

بعد از او سیدحسن‌نصرا... دبیرکل حزب شد که با او هم رفت‌وآمد داشتم، اما زمان زیادی طول نکشید، زیرا سال ۶۸ مرا به تهران فراخواندند تا برای ارائه گزارش بروم.  

 

در راه ماموریت

قرار بود سه روز بیشتر در ایران نباشم و بعد از ارائه گزارش عملکرد به لبنان برگردم. آن روز همایشی در قم اجرا می‌شد که با همکاران در آن شرکت کردم و از قم عازم تهران بودیم که ماشین در جاده، چپ کرد.

سایر دوستان و همکارانم جراحت‌های جزئی دیده بودند که درمان شدند، اما من نخاعم آسیب دید. چند ماه در تهران بستری بودم، اما پزشکان، عمل جراحی خاصی نمی‌توانستند بر روی نخاعم انجام بدهند، زیرا نخاع بسیار حساس است.

بنابراین برای درمان اعزامم کردند به آلمان. چند ماهی آنجا بودم و از آنجا به انگلیس رفتم و در یکی از مراکز بین‌المللیِ توان‌بخشی مجروحان نخاعی بستری شدم. آنجا هم فقط کار‌های توان‌بخشی انجام شد و بعد از مدتی برگشتم.  

 

ترجمه، مسیر زندگی‌ام را عوض کرد

طبیعی است که بعد از اینکه دچار ضایعه نخاعی شدم، تا مدتی دچار سرگردانی باشم، زیرا باید به وضعیت جدیدم عادت می‌کردم؛ چون حرکت دستانم کند شده بود، دیگر نمی‌توانستم کار‌های روزانه‌ام را خودم به‌تن‌هایی انجام بدهم، اما بعد از مدت کوتاهی به خودم مسلط شدم.

 به زبان عربی و انگلیسی مسلط بودم و به کار‌های پژوهشی، تالیف و تحقیقاتی نیز علاقه داشتم؛ به همین دلیل به سمت خواندن و ترجمه متون، گرایش پیدا کردم. اولین کارهایم از سال ۷۱ با ترجمه متون و مقاله برای مرکز مطالعات ادیان شروع شد. زمانی که از قم به مشهد آمدیم.

برای بنیاد پژوهش‌های آستان قدس درخواست همکاری فرستادم. آن‌ها هم تماس گرفتند و کتابی برای ترجمه به من دادند. کار را فرستادم و از آن خوش‌شان آمد و از آن زمان با بنیاد همکاری می‌کنم.

 

من می‌گویم، کاتب می‌نویسد   

به‌دلیل اینکه نمی‌توانم مداد یا خودکار دستم بگیرم یا تایپ کنم، از دیگران برای نوشتن کمک می‌گیرم. این افراد را پایگاه بسیج، فعالان فرهنگی و دانشگاه معرفی می‌کنند. به‌طور معمول کتابی را که می‌خواهم ترجمه کنم، چند ساعت قبل از آمدن دوست کاتبم مطالعه می‌کنم.

به‌دلیل تسلط به زبان عربی و انگلیسی، به دایره‌المعارف مراجعه نمی‌کنم و فقط متن را می‌خوانم که بتوانم به پرسش سلیس ترجمه کنم. بعد از اینکه دوست کاتب می‌آید، من می‌خوانم و او می‌نویسد و در مرحله بعدی کار را برای تایپ به دیگری می‌سپارم.

 

کتاب‌های چاپ‌شده

در این سال‌ها کتاب‌هایی ازقبیل شرح اذن دخول امام‌رضا (ع)، شرح حال زیدبن‌علی، کربلاپژوهی، نگاهی قرآنی به آزمون‌های الهی، فقه اسلامی و چندین مقاله را ترجمه کرده‌ام.

در حال حاضر هم یکی از دوستانم که در لبنان با او رفت‌وآمد می‌کردم و شاگردم محسوب می‌شد، کتابی به من داد به نام «الوصول» که درباره زندگی همسر سیدعباس است و در حال حاضر آن را ترجمه می‌کنم.

 

درد و امید

 

برای روزم برنامه دارم

از صبح که برای به‌جا آوردن نماز صبح بیدار می‌شوم، تا شب که می‌خوابم، برنامه دارم. یک‌روز درمیان برنامه نرمش و استحمام دارم. این کار‌ها نصف وقتم را می‌گیرد.

بعد که روی ویلچر می‌نشینم، کتاب‌هایی را که روی گوشی‌ام ذخیره کرده‌ام، مطالعه می‌کنم و صوت سخنرانی‌های بزرگان را گوش می‌دهم. بعدازظهر‌ها هم یک‌روز درمیان دوست کاتبم می‌آید و سه ساعت را به کار ترجمه اختصاص می‌دهم.

 

نامه‌ای نوشتیم و یکی از دوستان، آن را به‌دست رهبری رساند و ایشان هم ذیلش نوشتند: «اقدام فوری»

با دستور رهبری برایم پرونده جانبازی تشکیل شد

۱۴ یا ۱۵ سال پرونده‌ای برای جانبازی‌ام نداشتم. همسرم، برادرم، دامادم و... همه پیگیر بودند تا پرونده‌ای برایم در بنیاد جانبازان تشکیل شود تااینکه نامه‌ای نوشتیم و یکی از دوستان، آن را به‌دست مقام معظم رهبری رساند و ایشان هم ذیلش نوشته بودند:

«اقدام فوری» و این شد که در بنیاد برایم پرونده تشکیل شد. چند سال قبل رهبری برای سخنرانی به حرم رضوی مشرف شده بودند و دعوت‌نامه‌ای هم برای من فرستاده شد که با مشکلات خاصی که برای تردد در شهر دارم، خودم را در دقایق آخر به سخنرانی رساندم.

فردی به کنارم آمد و گفت به پشت پرده بروید. قرار است خصوصی با حضرت آقا دیدار کنید. بسیار از این حرف خوشحال شدم و در دیدار خصوصی، خودم را معرفی کردم و بابت لطفی که رهبری به من داشتند، تشکر کردم. ایشان پرسیدند: «در این سال‌ها چه کردید؟» گفتم: «سخت بود، اما شکر خدا آن‌ها را پشت‌ سرگذاشتم.»

 

مشکلات یک جانباز 

با آنکه سال‌ها از جنگ می‌گذرد، هنوز جانبازان، مشکلات خاص خودشان را برای تردد در سطح شهر دارند و هنوز زیرساخت‌های شهری برای عبورومرور و استفاده از امکانات تفریحی و رفاهی برای این افراد وجود ندارد؛ به‌عنوان مثال بهار و تابستان که هوا برای بیرون رفتن مناسب است.

برای ترجمه به بوستان نزدیک منزلمان می‌رویم، اما این تردد بسیار مشکل است، زیرا ورودی بوستان مناسب‌سازی نشده است و ویلچر به‌سختی به داخل بوستان می‌آید یا اگر بخواهم به حرم رضوی بروم، وسایل حمل‌ونقل، مناسب نیست نه‌تنها برای من بلکه برای همه افرادی که ویلچر سوار می‌شوند.

رفتن به بانک، سینما، اداره‌ها و... برای این افراد غیرممکن است و این سبب می‌شود که برای انجام کار‌ها وابستگی‌مان به دیگران زیاد شود، این درحالی است که در کشور‌های اروپایی، مبلمان شهری برای افرادی مانند من مناسب‌سازی شده است.


*این گزارش شنبه ۲۸ اسفند ۹۵ در شماره ۲۳۸ شهرآرا محله منطقه دو چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام