محمد زارع ۱۲ همسایهاش را در «نیکروز» صاحبخانه کرده است
اجازه بدهید برگردیم به ۱۰ سال قبل. زمانیکه محمد زارع یک قطعه زمین وسیع را در حوالی محل سکونت خود در شهرک «نیکروز» در محله گلشور مشهد به نیت ۱۲ امام خرید و بین ۱۲ خانوادهای که در شرایطی سخت زندگی میکردند، تقسیم کرد تا صاحب خانه شوند.
او ۲ سال برای شناسایی همسایههایی که اولویت بیشتری در واگذاری زمین داشتند، زمان صرف کرد تا بالاخره افرادی را که مستحق این کمک بودند، یافت و تصمیم گرفت زمینی را که خریده بود، قطعهبندی کند و در اختیار آنها قرار دهد. شروط اش هم برای این واگذاری زیاد سخت نبود و فقط سرپرست خانواده مورد نظرباید سالم میبود و پر تلاش!
او یک همسایه واقعی است!
یکی از روزهای نسبتا سرد اسفندماه با او تماس میگیرم و وقتی پشت خط تلفن میشوند که میخواهم برای اینکار ارزشمندش با او مصاحبه کنم، میگوید:در حال چراندن گوسفندانم هستم، اگر میخواهید بیایید همینجا!
۴۰ سال پیش شغل اصلیاش کار در کوره کارخانه آجرسفال بوده و پس از سی سال خدمت، بازنشسته شده است
برای دقایقی به اشتباه فکر میکنم او که حالا ۵۴ بهار از عمرش گذشته، چوپانی میکند، اما بعدا متوجه میشوم که این حدسم اشتباه بوده است. بالاخره ساعت ۱۰ و نیم صبح او را زمانی ملاقات میکنم که داخل زمینهای بایر بعد از نیزارهای شهرک نیکروز، در حال چراندن گوسفندهایش است.
میگوید: حدود ۴۰ سال پیش شغل اصلیاش کار در کوره کارخانه آجرسفال بوده و پس از سی و چند سال خدمت، بازنشسته شده است. با دست اشاره میکند به گوسفندهایش و میگوید: اوایل که تازه در کوره مشغول شده بودم، دو گوسفند خریدم، برای اینکه معتقدم حیوان، برکت خانه است. زارع آن دو گوسفند را نگه داشت و آنها زاد و ولد کردند تا شدند یک گله گوسفند.
حالا او انس عجیبی با این گله گوسفند ۶۰ رأسی گرفته و میگوید: اگر اینها نبودند، من از خانهنشینی میمردم. با اینکه بعضی وقتها خانوادهام با این کار من مخالفت میکنند، ولی من مطمئنم که نگهداشتن این حیوانات و مراقبت از آنها، هم برکت زندگیام است و هم حافظ سلامتیام.
معتقد است آدم با تلاش و زندگی سالم به همه جا میرسد و برای همین هم خودش بیشتر از سی سال عرق ریخته و زحمت کشیده تا بتواند با کار سختی که میکند، روزی خانوادهاش را فراهم آورد.
بخشی از مزد تلاشم را برای همسایهها گذاشتم
چند دقیقهای که از صحبتمان میگذرد، از او در مورد قضیه خریداری آن زمین وسیع که بعدها شد مکانی برای زندگی ۱۲ خانواده سئوال میکنم. برمیگردد به ۳۰ سال قبل، همان سالهایی که در اتاقک کوره، کار در حرارت بسیار بالایی را تحمل میکرد، حالا، اما خودش میگوید: خیالم راحت بود که برای امرارمعاش، کار حلال میکنم.
وقتی در کوره کار میکردم، تصمیم گرفتم بخشی از مزد سالها تلاشم را ارزانی همسایهها بکنم
تصمیم گرفتم بخشی از نتیجه و مزد سالها تلاشم را به عنوان وظیفه بندگی برای شکر این همه نعمت و سلامتی که خدا به من و خانوادهام داده، ارزانی کسانی کنم که دیوار به دیوار خانهام و در کوچهمان با وضعیت بدی زندگی میکردند و نداری، امانشان رو بریده بود. من این نداری را با تمام وجودم لمس کرده بودم...
این یک امتحان الهی بود
جرقههای این کار وقتی به سرم زد که مشکلات ریز و درشت همسایههای اطراف محل زندگیام را دیدم که هرکدام شان بخاطر نداشتن سرپناه، گرفتاریهای زیادی برایشان بوجود آمده بود. این شد که پی بردم آنچه دارم، تنها متعلق به خودم نیست و فهمیدم بخشی از دارایی من، متعلق به این مردم است که در همسایگیام از نداشتن خانه زجر میکشند.
این یک امتحان الهی بود. خدا میدانست که من میدانم و درک میکنم که بخشی از اموالم را به من داده تا دست بندگان شریف و محرومش را بگیرم.
بعد آن شعر معروف ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو ... را بر زبان جاری میکند و میگوید: خدا میخواهد حواسمان به آن روزیای را که در اختیارمان قرار داده، باشد، شاید در آن، رزق همسایه مستحق هم قرار گرفته باشد.
کاش میتوانستم این قدر ببخشم که در آخرت از دسته کسانی نباشم که به خدا بگویم: مرا برگردان تا بیشتر از آنچه کردم، کار خیر انجام دهم و دست محرومان را بگیرم...
این ۱۲ خانواده ضمانت زندگیام هستند
او حالا هم که ۱۰ سال از این کار خیرش گذشته، به خانوادههایی که در زمینش نشستهاند، سر میزند و هنوز هم دغدغه آنها را دارد. وقتی از محمد میخواهیم وارد کوچهای شود که نصف زمینهایش متعلق به او بوده و در آن خانههایی یکی بعد از دیگری ساخته شدهاند، میگوید: لطفا من را به این کوچه نبرید، چون ممکن است ساکنان خانهها من را ببینند! اگر چشمم به چشمانشان بیفتد، عذاب میکشم. نمیخواهم فکر کنند دینی به من دارند، بلکه من خودم را مدیون آنها میدانم، چون این کارم باعث شده که هیچ گاه غصهدار نشوم. شکر خدا خودم و خانوادهام سلامت هستیم و ۵ فرزند دخترم هم خوشبخت هستند.
این یک راز بود دو سال طول کشید تا از بین کسانی که زیر نظر محمد زارع بودند و زندگیشان از تمام جوانب مورد تحقیق قرار گرفته بود، ۱۲ نفر انتخاب شدند و ۱۲ قطعه زمین به آنها واگذار شد. البته این قضیه بین خانواده محمد هم محفوظ ماند.
شرطی که به نفع آنها بود!
اولین شرط واگذاری زمینها این بود که افراد، معتاد نباشند و اهل کار و تلاش باشند. دومین شرط هم فکر ناب زارع بود که مقرر کرده بود تا ۱۰ سال هیچ مالکی حق فروش خانهاش را ندارد و برای بعد از آن هم تدبیری اندیشیده بود. او میگوید: میدانستم فقر به آدمها فشار میآورد و شاید آنها به فکر فروش خانه بیفتند، برای همین هم خانهها را به اسم هر دو زن و شوهر کردم تا اگر هر کدام تصمیم به فروش گرفت، دیگری نگذارد. در بین ۱۲ قطعه زمینی که آقای زارع واگذار کرده، ۱۱ زوج زندگی میکنند و تنها در یک خانه، مادر مرد هم ساکن خانه زوج جوان است.
این خیر میگوید: دراین قضیه، خانه را به اسم مادر و پسرش کردم تا خدای نکرده فکر بیرون کردن مادر پیر را شیطان به ذهنشان جاری نکند. هنر آقای زارع این بوده که سعی کرده در تقسیمبندیها هم عدالت داشته باشد. وقتی خانههای شمالی را ۸۰ متری جدا کرد، خانههای جنوب را ۹۰ متری قطعه بندی کرد تا جایی برای حیاط خلوت و دلبازی این خانهها هم باشد.
الگانس سواری آقای زارع!
حالا محمد خیالش از همه بابت راحت است. از سلامتی خود و فرزندانش و از اینکه در زندگی هر چه از خدا خواسته به او داده است. او همسری مهربان و سازگار دارد به نام زهرا کریمی و ۵ دختر سالم و مومن که همه اینها را از لطف خدا میداند. به قول خودش یک الگانس دارد؛ منظورش همان موتور یاماهای ۴۰ سال پیشش است که هنوز هم نو مانده و گوشه انبار خانه خاک میخورد. البته این خاک خوردن هم برای این نیست که محمد واقعا الگانس سوار شده و آن را کنار گذاشته باشد. او حالا یک موتور هندا سوار میشود، اما معتقد است هیچ مرکبی مثل همان موتور قدیمیاش نیست...
*این گزارش اسفند سال ۹۰ در شماره هفت شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.
